فالی برای پروانه #عابدساوجی
بنام خدا
سُرُور
عباس عابد ساوجی
1396
به عنوان مقدمه:
همۀ قصه ها پایانی دارند
این بازیگران هستند که،
پایان قصه را متفاوت میکنند:
« گاهی تلخ گاهی شیرین.»
فال برای پروانه
ظهر شده بود هنوزکارگیر نیاورده بود!. پروانه لحظه ای از نظرش دور نمی شد. به صندوق صدقات نزدیک شد. پروانه پشت درگیرکرده بود می خواست آنرا آزادکند. پروانه سماجت کرد رفت پشت پرده.
ازصبح اول وقت حالش گرفته بود، فکر می کرد حتما" قرار است اتفاقی رخ بدهد.
پروانه خواست برود اما در قوس دستان او که مانند پتک شده بود گیر افتاده بود. برای پروانه، اسارت یعنی مرگ.
سکه را با انگشت ش لمس کرد. از صبح به اندازۀ همان سکه کار نکرده بود!.
پروانه سعی کردخود را ازدست مرد رها کند، هرچه در توان داشت سعی کرد، اما مانند وقتی شده بودکه درون پیله بود، نمی توانست راه برود، پروانه زندان را دوست نداشت.
به انگشتانش که سکه را گرفته بود نگاه کرد. هنوز بوی پروانه را می داد. سکه را به دریچۀ صندوق صدقات نزدیک کرد. روی صندوق جمله ای نوشته بود. دستش را عقب کشید. سکه میان صندوق و جیب مرد، مردد مانده بود. یک بار دیگر جمله را خواند: صدقه عمر را زیاد می کند...
سکه را داخل جیب گذاشت!.
باید به پایت