بهشت
|
طوفان است و موج وحشت در جنگل گرگ است و زوزه تو میان جنگل...
|
هی می شکنی بشکن هی می شکنی بشکن قند نیست دل ما ست نشکن!.
|
خواسته بودم همیشه گریان باشی خودم را گرفت نفرین دو سر دارد.
|
|
|
|
|
بالکن خانه همسایه، پر بود از قناري، بلبل و ...،
سرتاسر بالکن را تور کشیده بودند و گلها ی رزقرمز، در میان شاخه هاي یاس که در گلدان بزرگی کاشته بودند و گل رونده، همه سطح دیوار را پوشانده بود.
بالکن شده بود عین یک بهشت واقعیِ کوچک.
تماشاي این بهشت کوچک شده بود کار هر روزم و لذت فراوانی که از آن می بردم.
یک روز غروب که به خانه آمدم اثري از بهشت نبود!. همسایه ها شکایت کرده بودند که، آواز پرنده ها مزاحم آرامش آنها ست!.
عباس عابد ( ساوجی) – زمستان 1391
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:42 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت