می گفت:« حیف است این دانش آموز با این هوش و ذکاوت به خاطر فقر بسوزد و ادامه تحصیل ندهد.» مادرم مخالفت کرد و نگذاشت. یکی از آرزوهای بزرگ من سوخت و دود شد و رفت هوا... 

معلم دیگری داشتیم وقتی وارد مدرسه می شد با زمین و زمان دعوا داشت!. همه می دانستندتلافی بداخلاقی های همسرش را سردانش آموزان خالی می کند!. یکی را بدون هیچ جرم و گناهی فلک کرد. بقدری با چوب کف پای او زدکه خون ازکف پایش جاری شد. زیر بغلش را گرفتم برسانم خانه، کفش گالش پلاستیکی که به پا داشت پر ازخون شد ازکفش بیرون می زد. 

مادرم مقداری پارچه کهنه را دور پای من می پیچید و با نخ و ریسمان آنرا محکم می بست تا، در راه مدرسه باز نشود. دوستی داشتم وضع مالی خوبی داشتند. او تروتمیز و شسته رفته بود، من سیاه وکثیف، با وضع اسف باری همراه او می رفتم. وضع اکثر بچه های روستا مانند من بودکه وضع نابسامان من، زیاد به چشم نمی آمد.

شاگرد اول بودنم کمک زیادی به من کرد. با نوشتن مشق بچه پول دارهای تنبل، از دفتر و قلم نیمه کاره ای که می خواستند بیرون بیندازند استفاده می کردم.

همین یک حُسنی که داشتم هزار عیبم را می پوشاند و بر بقیه معایبم می چربید. بعدها، وقتی سریال کفش های میرزا نوروز را از تلویزیون تماشا می کردیم، بقیه می خندیدند، اما من گریه  میکردم!. وقتی علت گریه ام را پرسیدند، از خاطرات کودکی و پارچه هایی که به جای کفش به پا می پیچیدم برایشان گفتم، باور نمی کردند چنان زندگی سختی را پشت سر گذاشته باشم.

مرگ پدرم در این سالها زندگی ما را سخت تر کرد و مجبور بودم پادویی و کارگری را از همان سنین کودکی تجربه کنم.

با دوست و همکلاسی ام داخل یونجه زاری که تازه چیده بودند دراز کشیده بودیم. گله برای خودش می چرید. یک دفعه به این فکر افتادم گفتم، بریم تهران؟ بدون اینکه فکر کند گفت بریم.

گفتم، ما که پول نداریم. تا تهران کرایه ماشین میخواد، خورد و خوراک میخواد، تازه، تا کار پیداکنیم باید مقداری داشته باشیم که لنگ نمونیم.

دوستم حرفم را تایید کرد اما گفت:« این فکر را به سرم انداختی، وسوسه نمی زاره آرام بگیرم.»

در حال خوردن نان و پنیر بودیم که یک دفعه گفت:« پیدا کردم! مرغ و خروس و بوقلمون زیاد داریم. اگریکی از آنها را ببریم بفروشیم، مادرم متوجه نمیشه.»

 گفتم، کِی من گفتم دزدی کنیم؟

 گفت:« اینکه دزدی نیست، مال خود مونه. وضع خوب شد پولش را به مادرم پس می دیم. نصف پولش را به تو قرض می دم بعدا" بهم پس بده، یکی دوساعت حواست به گوسفند های من باشه، زود بر می گردم.».

***

با مینی بوس رفتیم همدان منزل یکی از اقوام دوستم که خانه اش را به مسافران اجاره می داد. بابت هر شب، دوتومان از ما اجاره گرفت. یک قرص نان می خریدیم و خالی می خوردیم. تصمیم گرفتیم مدتی به صورت پنهانی درهمدان کار کنیم پول جمع کنیم، و هم راه و چاه زندگی درشهر بزرگی مثل تهران را یاد بگیریم.

برای کار هر جا رفتیم گفتند بایدکسی معرف باشه، یا  شناسنامه تون را امانت بدید نزد ما باشه. تصمیم گرفتیم برگردیم شناسنامه ها را بر داریم.

در عرض یکی دو روزه پول بوقلمون را خرج کرده بودیم، با جیب خالی برگشتیم روستا. شب دیر وقت بود رسیدیم. تا جایی که می خوردیم کتک زدند. دوستم مردانگی کرد نه تنها جرم بوقلمون را گردن گرفت، بلکه به همه گفت که من درگوشش خواندم و نصیحت کردم که برگردیم کارخوبی نکردی بوقلمون را فروختی.

بعد ها خودم پادویی کردم تا توانستم مقداری پس انداز کنم. رفتم شهر خانه پسرخاله ام که درکار بنایی بود، شدم وردست او.

کار بنایی بهار و تابستان رونق داشت. هوا رو به پاییز می رفت بارندگی شروع می شد کار می خوابید. می رفتم تهران نزد یکی از همشهری ها به نام ابراهیم یتیم!. ابراهیم ازکودکی پدر نداشت. شده بود پادو مردم. وقتی بزرگ هم شده بود انگارعادت کرده بود نمی توانست به اراده خودش کار کند. جا و مکانی نداشت به خرج شکم قناعت می کرد صدایش در نمی آمد.

تقریباهمه جای تهران و شاه عبدالعظیم را یاد گرفته بودم. تا کاربنایی کساد می شد می رفتم آب حوضی، برف پارو کنی و هرکاری که پیش می آمد رو گردان نبودم. یکبار ابراهیم گفت:« بیا بریم امامزاده حسن،  پشت خط تهران تبریز.»

 گفتم چه خبره آنجا؟

گفت: « تا دلت بخواد معرکه گیرهست. پهلوان اکبر را می شناسم، چند بار گفته برم پیشش درکارهای معرکه گیری کمکش کنم، قبول نکردم. اگر تو قبول کنی منم باهات میام.»

 یک روز جمعه باهم رفتیم. امامزاده حسن یک بازار مکاره تمام عیار بود. تعزیه خوان، مارگیر، پهلوان باز، قمار باز با قاپ و ورق. گاوداری های متعدد با گاراژهای درشکه اسبی، یخچال های یخ گیری همه آنجا بودند. اصلا" دنیایی بود برای خودش!.

از ابراهیم پرسیدم، اینجا فقط جمعه ها اینقدر شلوغه؟ از تعجب ام  خنده اش گرفت گفت: « نه بابا، شاید وسط هفته کمی خلوت باشه، اما همیشه همین جور است که می بینی.»

  جماعت زیادی جمع می شدند. بازار کسب و کار رونق داشت. از همه قشر آدم پیدا می شد و همه نوع جنس مبادله و خرید و فروش می شد!. بخاطر شکل و شمایل خاصی که آن منطقه داشت فیلم های سینمایی زیادی در آنجا فیلم برداری می کردند.

یکبار شاهد برگزاری مسابقه کشتی کج دریکی از گاراژها بودم. وسط گاراژ محلی را با تخته بالا آورده، رویش فرش انداخته بودند. زیر تخته ها خالی بود، وقتی کشتی گیری روی آن می خورد صدا بلند می شد هیجان مسابقه را چند برابر می کرد.

 بلیط ورودی دو ریال بود. خیلی ها همین دو ریال را نداشتند سعی می کردند به صورت قاچاقی وارد محوطه مسابقه شوند که باعث درگیری بین او و برگزار کنندگان مسابقه می شد.

با پهلوان اکبر توسط ابراهیم آشنا شدم. قرار شد با بلند گوی دستی کارهای پهلوان را تبلیغ و مردم را جمع کنم. سواد داشتم، شعرهای حماسی را که پهلوان اکبر یادداشت کرده بود را با صدای بلند و حماسی می خواندم تا هیجان کار بیشتر شود.

 ابراهیم در کار بستن زنجیر و جمع آوری و باز کردن وسایل پهلوانی کمک می کرد. گرداندن کاسه و جمع آوری پول هم به عهده او بود.

 معرکه گیری پهلوان اکبر  بقدری هیجان انگیز و پر درآمد بود، حاضر نبودم دیگر سراغ کار بنایی بروم. خورد و خوراک ما در قهوه خانه و سالن ها بود که پهلوان حساب می کرد. گاهی هم توسط عده ای پول دار به مراسم خصوصی دعوت می شدیم. پهلوان اتومبیلی داشت که شبها داخل آن می خوابیدیم.

حسابی وضع خوب شده بود. فوت و فن کار را یاد گرفته بودیم. یک روز ابراهیم گفت:«  فلانی ببین، پهلون اکبر دیگه پیر شده نمی تونه مثل سابق معرکه بگیره، فکر میکنم اگر نتونه زنجیر را پاره کنه، یا وزنه سنگین را بالا بندازه و شانه اش را زیر آن بگیره، آبروی ما هم رفته. خودمون دو نفر جوان هستیم، چرا برای او کار کنیم؟ بیا خودمون معرکه گیری کنیم، بهتر از او معرکه می گیریم.»

 گفتم، باید زنجیر پاره کنیم، کلی فوت وفن لازم داره ما که بلد نیستیم.

زیر بار نرفت گفت:« تو به کار خودت برس، پاره کردن زنجیر و انداختن وزنه و زدن میل با من.»

دوتایی رفتیم بازار سید اسماعیل و کلی وسایل پهلوانی خریدیم. تنها چیزی که کم داشتیم اتومبیل بود با یک بلندگو. تصمیم گرفتیم تمام وقت معرکه بگیریم تا بتوانیم بلندگو و یک دستگاه ماشین دست دوم بخریم. بقدری غرق رؤیاهای خود بودیم که فراموش کرده بودیم هیچ کدام گواهی نامه رانندگی نداریم.

 در شلوغ ترین قسمت امامزاده حسن، به روش پهلوان اکبر شروع کردیم به معرکه گیری. زنجیر را به کمر ابراهیم بستم. طبق معمول شروع کردم به بازارگرمی وخواندن شعرهای حماسی.

بلند گو نبود باید داد می زدم.  هر آنچه طی این مدت یاد گرفته بودم باحرارت بیشتری ریختم بیرون بلکه جماعت بیشتری جمع شوند تا اولین روز کاری مان پر بارتر ازمعرکه گیری پهلوان اکبر باشد.

ابراهیم فیگور می گرفت. بالا وپایین می پرید. مانور می داد تا زمان بیشتری صرف شود جمعیت بیشتری جمع شوند. نوبت پاره کردن زنجیر رسیده بود. زور زد، بالا و پایین رفت، بازهم زور زد.

دانه های زنجیر کم کم در بدن استخوانی اش نشست و هرلحظه بیشتر فرو رفت. هرچه زور می زد سرخی صورتش بیشتر می شد!. منهم کار حماسه خوانی را رها کرده بودم و ازیک طرف بازویش را گرفته می کشیدم.

با آن زنجیری که دور بدن ابراهیم بسته بودیم می شد تریلی را کشید! بیچاره ابراهیم یتیم لاغر و ضعیف، چه کاری از دستش بر می آمد؟

مردم اول شروع کردند به خندیدن. فکر میکردند عمدا" ادا در می آوریم که هیجان معرکه بیشتر شود. کم کم متوجه شدند واقعا" زنجیر پاره نمی شود. هرچه زمان می گذشت، حوصله مردم بیشتر سر می رفت. شروع کردند به هو کردن و خندیدن و غش کردن از خنده...!.

ابراهیم آنقدر زور زده بود کاسه چشم هایش پر ازخون شده بود. کم مانده بود رگهای گردنش پاره شود، اما از پاره شدن زنجیر خبری نبود. عده ای که ما را در معرکه گیری های پهلوان اکبر دیده بودند و می شناختند شروع کردند به متلک بار کردن های جور وا جور. پول خرد هایی که جمع کرده بودیم را گذاشتم وسط معرکه و گفتم، هر کس پول داده بیاد برداره.

مثل اینکه با این کارم احساسات شان را تحریک کردم و متوجه شدند قصد کلاه برداری نداریم. دلشان به حال ما سوخت. با اینکه خودشان از طبقه پایین شهر و بیچاره بودند کم کم متفرّق شدند و کسی برای برداشتن پول جلو نیامد.

دیگر امکان نداشت بتوانیم در امامزاده حسن بساط معرکه گیری راه بیندازیم. وقتی سرمان خلوت شد به ابراهیم توپیدم، تو که می گفتی فوت و فن پاره کردن زنجیر را بلدی، چرا نتونستی پاره کنی؟

در حالیکه عرق از سرو رویش سرازیر بود با بد بختی در جوابم گفت:« من که فراموش کردم، تو هم یادم ننداختی. باید می دادیم از یک طرف زنجیر را آهنگر می برید خال جوش می زد! تا با فشار بدن من پاره بشه...!»