ماشه را بچکان #عابدساوجی
دختر که به دنیا آمد، کدخدا اخمهایش را درهم کشید!. حتی ازبغل کردن نوزاد اکراه داشت!. منتظر بود اولین فرزندش پسر باشد تا بتواند وارث و جانشین خودکند. ناراحتی اش وقتی بیشترشد که دو سال بعد همسرش از دنیا رفت و او تنها شد.
رسم قبیله بود از نوجوانی تیراندازی و سوارکاری را به پسران یاد میدادند. مجبور شد هم و غم خود را برای تربیت تنها دخترش به کار بندد.
کدخدا ازتیراندازان ماهر بود. آنچه می دانست به دخترش آموخت و از گرفتن مربیان کارآمد هم دریغ نکرد. دختر درجوانی سوارکار ماهری شده بود. حتی برپشت اسب نمایش سوارکاری می داد و پرندگان را در حال پرواز و حیوانات وحشی را در حال فرار شکار می کرد...!.
بعد از مرگ کدخدا، دو دستگی بین افراد قبیله افتاد. عده ای عقیده داشتند باوجود مردان کارآمد، دخترکدخدا شایستگی اداره قبیله را ندارد.
عده ای مخالف این نظر بودند. شوهرش هم جزو کسانی بود که می گفت زن باید درخانه باشد و به کارهای خانه و بچه داری بپردازد!.
وضع قبیله درهم ریخته بود و شکارچیان شهری از وضع موجود استفاده کرده، پایشان به منطقه باز شده بود.
خرس نر شکم چند تن از روستاییان را پاره کرده بود. می گفتند انتقام همسرش را از اهالی می گیرد!. این درحالی بودکه اهل قبیله در شکار خرس ماده نقشی نداشتند. شکار چیان شهری خرس ماده را شکار کرده بودند و در برابر دیدگان خرس نر، پوستش را کنده بودند.
روزی که شوهرش خبر داد قرار است یک خانم شهری به خانواده آنها اضافه شود! فقط سکوت کرد. وسایل خود را جمع کرد و رفت به خانه جنگلی تا دور از چشم اهالی باشد.
قبلا" چند تن از روستاییان گفته بودند همسرش را دیده اند که با یک زن شهری شانه به شانه راه می رود، اما غرورش اجازه نمی داد عکس العملی نشان دهد مبادا آلت دست و مسخره زنان روستا قرارگیرد. تا وقتی پدرش زنده بود، همسرش جرئت نمی کرد چنین شایعاتی را سر زبان ها بیندازد.
روزهای هفته بین دو هوو تقسیم شده بود. مجبور شد هفته ای چند شب را درجنگل تنها بماند. چاره ای نداشت باید تحمل می کرد. روزها با تفنگ دولول هم به شکار مشغول بود، هم اینکه تمرین تیر اندازی می کرد و ازگوشت شکارهایش استفاده می کرد تا وابستگی اش به همسرش کمتر باشد.
روزیکه خرس نر به همسرش حمله کرد، زن روی بالکن ایستاده بود و تفنگ پر آماده شلیک در دستش بود.
مرد فریاد می زد:« ماشه را بچکان...»
کافی بود زن ماشه را بچکاند...!.
باید به پایت