سید جمال از توابین و تسلیم شدگان منطقه بود که با هِمِه عالی در یک روز تسلیم و امان نامه گرفته بودند.

سید جمال معروف بود به " جمال کور" چون چشم هایش ریز و کوچک بودند. هر دو اینها شوخ طبع بودند. وقتی با هم یک جا جمع می شدند یک گردان را با حرف ها و کارهای شان می خنداندند.

ماجراهایی را که در زندگی شان رخ داده بود با طنز و شوخی در هم  مخلوط می کردند و با حالت شیرین و با مزه تعریف می کردند. سید جمال با آب و تاب ماجرای بردن مادر همسرش را به تهران این طور تعریف می کرد:« عضو حزب دموکرات بودم و تازه ازدواج کرده بودم. دو سه ماهی می شد همسرم را ندیده بودم. یکسره توی کوه ها بودیم فرصت این که به خانه سر بزنیم نبود. از قضا یک روز غروب در حالی که عملیاتی هم نداشتیم، نزدیک روستای خودمان بودیم. به همراهان گفتم، هر طور شده،  حتی اگر کشته شوم، امشب باید به خانواده سر بزنم.»

گفتند این کار را نکن، خطر دارد. پاسدارها همه جا هستند اگر شب بریزند خانه ات دستگیرت می کنند اعدام می شوی.

گفتم، توکل بر خدا. طوری می روم که کسی متوجه نشود. نیروهای سپاه آمارم را داشتند که عضو حزب هستم در تعقیبم بودند. خبر می رسید اطراف خانه ما، هر شب یا یک شب در میان برایم کمین می گذارند. چون احتمال می دادند که بخواهم سری به خانه بزنم.

دل را به دریا زدم گفتم هر طور می شود بشود، می روم. ساعت از نیمه شب گذشته بود با ترس و لرز از دیوار خانه رفتم بالا. آهسته وارد حیاط شده پاورچین -  پاورچین داخل اطاق همسرم شدم. جرأت نمی کردم چراغ روشن کنم. کورمال کورمال اسلحه و بند حمائلم را باز کردم و رفتم زیر پتو. دست به صورت همسرم کشیدم دیدم ریش دارد!.

پدرم از خواب پرید گفت:« کره خر چیکار میکنی؟»

اسلحه و تجهیزاتم را برداشتم و فرار کردم. حتی فرصت نکردم کفش هایم را بپوشم. با پای برهنه برگشتم به کوه. از شانس بد من، همسرم رفته بود خانه پدرش و پدرم در اطاق ما خوابیده بود.

یک بار دیگر تعریف می کرد:« مادر زنم پیر زنی شصت ساله است. چند وقت پیش مریض شده بود . دکتر گفت: باید ببرید تهران پیش فلان دکتر معروف جراحی شود تا خوب شود.

از من کار بلدتر پیدا نکردند!. بلیط اتوبوس شب رو گرفتم و سوار شدیم. خسته بودم خوابم برد. بین راه مادر زنم بیدارم کرد. گفتم چیه ؟ چیکار داری؟

گفت: ( جمال جان! من دارم می تَرَکم، دست شویی دارم!.) هر چه سعی کردم نتوانستم بروم و به راننده بگویم مادر زنم دست شویی دارد.

داخل ساک کیسه پلاستیکی داشتم. مسافران خواب بودند متوجه نبودند. نایلون را دادم گفتم من نگاه نمی کنم. خالی کن داخل مشمع.

پشتش را به من کرد و ادرار کرد داخل نایلون!. درش را محکم بست  داد دست من گفت: (جمال جان خیر ببینی، راحت شدم بگیرش.)

گفتم، حالا این را تا کی در دستم نگه دارم. برای احتیاط یک گره دیگر به آن زدم و گذاشتم کف اتوبوس. شده بود عین بادکنکی که آب داخلش پر کرده باشند. دیدم گرد است قل می خورد. از خدا خواسته لگد آرامی زدم شوت شد رفت صندلی جلو. متوجه نشدم چند صندلی جلو رفته بود. دوباره خوابیدم.

 یک وقتی شنیدم سرو صدای جلویی ها در آمده!. یکی می گفت:« این جا اتوبوس است یا توالت؟ کی این کارو کرده ؟»

شاگرد راننده که خواب بود اَه اَه کنان بلند شد که ببیند چه خبر است؟ پایش را گذاشت روی مایع زردی که کف اتوبوس پس و پیش می شد. هم زمان سر و صدای چند نفر دیگر درآمد که می انداختند گردن همدیگر.

مادر همسرم که می ترسید لو برویم، هی به من می گفت: ( سر مال خودمانه دعوا می کنند؟)

آخر گفتم: هیس مادر. حالا هی میگی، همه می فهمند سر مال خودمانه دعوا می کنند! آبرومون می ره. خانه خراب همه را انداختی به جان هم، حالا می خوای همه را بریزی رو سر من...؟»