سفرسمرقند #عابدساوجی
همۀ قصه ها پایانی دارند
این بازیگران هستند که،
پایان قصه را متفاوت میکنند:
« گاهی تلخ گاهی شیرین.»
آه بلندی کشید گفت:« یادش بخیر، یک وقتی چه بی ریا می نوشتی:« دوستم داری.»
مردگفت:« وقتی دل و دماغ نباشه، هرچی بنویسی، نه به دل خودت می شینه، نه به دل خواننده. آنوقت نوشته هات، به خرمالوی کال می مونه که بجز گس کردن دهان، هیچ مزه ای نداره.»
زن گفت:« سنی از مون گذشته و احساسات مون دستخوش تغییر شده حرفی نیست، اما چرا بعد از ازدواج، عادت های خوبت رو فراموش کردی؟»
مرد گفت:« درباره چی حرف می زنی؟»
زن گفت: « قبل از ازدواج می نوشتی و پل می زدی روی فاصله ها. دل تنگی ها مو صبورانه می بافتی. دستمون پیش اقوام و همسایه ها رو می شد! انگشت نمای اهل محل می شدیم! تازه با مزه تر می شد. چون اهل محل لیلی و مجنون خطابمون می کردند!.
حیف شد! بعد از ازدواج، همۀ عادت های خوب را سوزوندی! همه را...»
مرد گفت:« یعنی نامه تا این حد تو را به هیجان می آورد که حاضر بودی سر زبون مردم بیفتی؟»
زن گفت: « بله! شما مردها چه میدونید تو دل زنها چی میگذره؟ ذره ای از احساسات ما رو نسبت به خودتون می دونستید آنوقت...»
مرد حرف او را قطع کرد که: « چی داری میگی؟ فکر اینکه در غیاب من کسی به حریم خنده هات پا بذاره، دیوونم میکنه. نمکی در خنده هات هست که هر عابری را از راه بدر میکنه! آنوقت تو احساسِت رو به رخ من می کشی؟»
زن با صدای بلند خندید. طوری که مرد تا انتهای گلویش را دید. با تعجب گفت:« مدتها می شد خندۀ با نمکی از تو ندیده بودم! دلیلش را نمی دونم، اما فکر می کردم خنده یادت رفته...».
زن نگاهش کرد گفت:« فکر می کردم تو هم گفتن حرف های خوب یادت رفته! ولی می بینم اگر بخوای، هنوز بلدی خوب بزنی، اما نمیدونم چرا نمی زنی؟»
مرد آهی کشید گفت:« آره، حق با توست. یادته یکبار داشتی می رفتی دیدن مادرت؟ بهت گفتم، وقتی چمدونت رو بر می داری بذار سیر نگاهت کنم. با تعجب نگاهم کردی!. یادت هست چی گفتی؟»
ــ آره یادمه، گفتم: دیوونه! سفر قندهار که نمیرم، میرم خونۀ مادرم، دو روزه بر می گردم.
ــ آره همین و گفتی، در جوابت گفتم:« تو که از دل من خبر نداری، وقتی پیشم نیستی، خونۀ مادرت دورتر از قندهار به نظرم میاد. ». زن باز هم خندید...!.
باید به پایت