چای را دم کن #عابدساوجی
ــ چرا تو فکری؟ اتفاقی افتاده؟
ــ شاهرخ، برادر خانمم رو می شناختی؟
ــ آره بابا، کیه که کشته مردۀ پفک نمکی، شاهرخ خان رو نشناسه.
ــ آره همون شاهرخ خان عاشق پفک نمکی...!.
ــ طوریش شده؟
ــ آره، چند روز پیش با صاحب کارش دعواش شده، بدون اطلاع ، لباسهاش رو عوض کرده و برگشته خونه. خانمش سرکار بوده، تناب و چهارپایه رو برمیداره میره زیر زمین می خواسته خودکشی کنه...!.
ــ خدارو شکرکه خود کشی نکرده.
ــ از کجا این قدر اطمینان داری که میگی خود کشی نکرده؟
ــ خُب معلومه دیگه، وقتی میگی می خواسته خود کشی کنه، یعنی اینکه نجاتش دادند، یا اینکه درآخرین لحظه پشیمون شده آمده پایین.
ــ درست حدس زدی. درآخرین لحظه پشیمون میشه تناب را باز میکنه میاد پایین و زنگ میزنه به خانمش، همه ماجرا را براش تعریف میکنه...
ــ حالا که نمرده، چرا لباس سیاه تن کردی؟
ــ لطفا" نَپَر وسط حرف من، به بقیه ش گوش کن.
ــ تو هم آدمو جون به لب می کنی تا بخوای چیزی رو تعریف کنی، بگو دیگه.
ــ خانمش ناراحت میشه، میگه:« چایی رو دم کن الانه مرخصی میگیرم، میام خونه.». شاهرخ از زیر زمین میاد بیرون، میره داخل آشپزخونه، میخواد زیرکتری رو روشن کنه، پیچ گاز رو که باز می کنه چشمش می افته به بشقاب پفک نمکی روی میز. می شینه با اشتها همه را می خوره.
ــ بالاخره شاهرخ با اون شکمش، یک کاری دست خودش میده...
ــ بقیه ش رو گوش کن .
ــ خب بگو.
ـ خانمش وقتی میره داخل خونه، می بینه شاهرخ افتاده کف آشپزخونه، کف از دهنش زده بیرون!.
ــ چرا مگه غش داره ؟
ــ نه بابا غش کجا بوده؟ خانمش عجله داشته یادش میره بشقاب پفک نمکی را از روی میز برداره...
ـــ پفک نمکی که کف نمی کنه!.
ــ درسته، پفک نمکی کف نمی کنه، خانم می خواسته بزاره انباری دخل موشها رو بیاره ...
ــ ای وای!. دخل شوهره رو آورده...؟!.
باید به پایت