بنا به تشخیص روحانی روستا، گلنارباید معاینه می شد. مامای روستا به کار خودش اطمینان داشت. برای آنکه به همدستی متهم نشود، ازچند تن از زنان با تجربه روستا خواست تا در معاینه گلنار او را همراهی کنند.

***

 گلنار داخل تنور پنهان شده بود! غافل از این که جابر کشیک او را می کشد.

 داستان مراد و گلنار با همۀ پنهان کاری، مدتی بود برسر زبانها افتاده بود. مردعلی وقتی برای بار سوم از گلنار جواب رد شنید، می خواست آتش کینه اش را با رسوا کردن گلنار خاموش کند. سایه به سایه گلنار را تعقیب  می کرد. گلنار بی خبر از همه جا، بهانه را به دست مردعلی داد و او هر یک از اهالی روستا را می دید با آب و تاب تعریف می کرد که گلنار و مراد سرو سری باهم دارند.

 هر کس هر طور می خواست شنیده ها را روایت می کرد. نا پدید شدن مراد، شایعات را قوت بخشیده بود. در روستا حرف ها زود پر می کشند. عده ای با کنایه، جمعی به رسم دل سوزی، اشخاصی هم دل ریشی ازجابر داشتند ومستقیم وغیر مستقیم بی غیرتی او را به رخ می کشیدند.

تعصب کورکورانه چشم های جابر را کور کرد و قسم های گلنارهم او را قانع نکرد. با دست محکم روی سرش کوبید وفریاد زد: یا ضامن آهو ، بی آبرو شدیم ...!.

 

جابر بالای سرگلنار ایستاد و فریاد زد: آبرو و حیثیت خانواده  را به باد دادی داخل تنور پنهان شدی؟ جزای تو اینه ، بگیر...

 تیغۀ بیل یک سمت کتف گلنار را شکافت!. ضربه دوم.... سوم ، و... گلنار بدون اینکه بتواند تکان بخورد در خود مچاله شد.

***

 مراد بی پروا رو در روی گلنار ایستاد وگفت:« اگر اجازه بدی، پدر و مادرم را بفرستم خواستگاری.»

گلنار گفت:« به شرطی اجازه میدم که از این روستا سفر کنیم بریم یک جایی که دور از اینجا باشه؟

مراد گفت:« کجا بریم گلنار؟ جایی را بجز روستا نداریم. ریشۀ ما اینجاست.»

ــ من ریشه ای اینجا  نمی بینم ! برادرم و همسرش دست به یکی کردن که خون به دلم کنند. نه پدری ، نه مادری دارم که پشت و پناهم باشند. اگر مردانگی داری بفرما بیا ، در غیر این صورت، تو را به عصمت زهراقسم میدم که با آبروی من بازی نکن. بگذار به درد خودم بسوزم.

ــ گلنار، می دونی چقدر دوستت دارم. اما اجازه بده با پدر ومادر پیرم مشورت کنم، امیدشان به منه. جز من کسی را ندارند.

ــ مردانگی کن مرا سر زبان ها ننداز. روزگارم از این که هست بدتر        میشه.

ــ پس قول بده تا اوضاعم روبراه نشده به کس دیگری بله نگی.

ــ معلوم میشه هنوز گلنار را نشناختی. اگر نعشم را بندازند، سر قولم هستم!.

مراد با دل قرص راهی شهر شد. شب و روز کار می کرد تا به زندگی سر وشامانی بدهد.

***

 به سختی جسد گلنار را از تنور بیرون آوردند!. کسی دلش به حال او نسوخت. اگر وساطت روحانی نبود حتی کسی حاضر نبود در تشیع جنازه او شرکت کند!.

دست گلنار آرام دست زن غسال را گرفت! زن جیغ زد و خود را عقب کشید. چند نفر دویدند داخل غسالخانه وعلت جیغ را پرسیدند.

ــ گلنار زنده است...!.

ــ چی میگی زن؟ حتمااشتباه می کنی، خیالاتی شدی! با زخم هایی که او برداشته، با خونی که ازبدنش رفته، امکان نداره زنده باشه...

ــ نه ، مطمئنم که زنده ست...

مادر مراد هراسان وارد غسالخانه شد و فریاد زد: برید کنار ببینم. سرش را روی سینه گلنارگذاشت. موج نازکی را در سینه او احساس کرد. خواست از بیگناهی پسر وعروس ش دفاع کند، فریاد زد: ماما را خبر کنید...!.

هیاهو در میان جمعیت افتاد: ((چه وقت ماما خبر کردنه...؟))

روحانی آماده شده بود نماز میّت بخواند. دستور داد دست نگهدارند تا ماما، گلنار را معاینه کند...

افرادی که با اکراه در مراسم شرکت کرده بودند شیون می کردند. جابر کلنگ را از دست گور کن گرفت و بر فرق سر خود فرود آورد...

اهالی روستا می گویند: ((شبها گلنار را می بینیم که بر بالای بام مسجد ایستاده، به روستا نگاه می کند و لبخند می زند...))