اسبی که یالهایش را... #عابدساوجی
ساک را برداشت. جلوی در برگشت و خانه را از نظر گذراند. دو اسب نظرش را جلب کرد که به سوی جنگلی انبوه به تاخت می رفتند. ساک را زمین گذاشت و به تماشای اسب ها ایستاد. اسب سفید، یالهایش را روی گردن و سینه ریخته، عقب تر از اسب سیاه، به تاخت می رفتند.
پرنده ای روی شاخه ترانه ای می خواند. اسب سیاه شیهه ای کشید. پرنده خاموش شد. خرچنگی زیر پاهای او شکست و لِه شد.
اسب سفید که یالهایش را روی گردن و سینه ریخته بود اخم کرد و غرّید : « عاقلان عاقبت اندیش، از مسیر بی خطر رفتند، منِ دیوانه، از مسیر پر خطر عشق!. کجا دیده اید وسط رودخانه، آنهم در حال تاخت شیهه بکشند؟
صدای زن زیر تاق خانه پیچید:« همیشه به همین شکل بوده، در هر شرایطی خواستی از من جلو بزنی. حتی وقتی تصمیم گرفتیم دوستانه و با توافق از هم جدا شویم، باز هم نگذاشتی آبرومندانه، در سکوت بین خودمان تمام کنیم. جار زدی تا همه بفهمند.»
مادرش می گفت: « دخترم، تو رامن بزرگ کرده ام، بهتر از تو او را هم می شناسم. به هفته نکشیده دلش تنگ می شود، گریان به دنبالت می آید تا به خانه بَرَت گرداند.
و او در جواب گفته بود:« نه مادرم، این طورها که می گویی نیست. آمدنش وقتی ارزش دارد که به خاطر دل تنگ من باشد، نه بخاطر دل تنگ خودش.
- فقط ساز خودت را می زنی، خوی و خاصیت او در تو هم اثر کرده مغرور شدی، از خدایت باشد که به دنبالت بیاید.
- بحث ما بی مورد است مادر. تو خبر نداری چه می کشم؟ داغ ویرانی آشیانه را بلدرچین می داند، وقتی داس را بر گردن سنبل نهاده باشند.
- اینها را چرا به من می گویی؟ اصلا" به درک سیاه! خبر مرگش می خواهد بیاید، می خواهد نیاید. کلاغ با آن کلاغی اش، با چند قطعه چوب لانه می سازد و جوجه هایش را جمع می کند زیر بال و پر خودش. از کلاغ که کمتر نیستم ...
- مرا ببین دردم را به چه کسی می گویم! داغ عشق چه ربطی به آشیانه کلاغ دارد؟ داغ عشق را کسی می فهمد که جام دلش سوخته باشد. آن وقت تو...
- آن وقت چی؟ اگر تو داغ عشق داری، من جور تنهایی کشیده ام. حدیث تنهایی، کمتر از سودای عشق نیست، آدم را می خورد تمام می کند. چشمم سفید شد شاید پدرت برگردد، اما بر نگشت.
ــ فکر نمیکنی مقصر خودت بوده باشی؟ همیشه انتظار داشتی او پیشقدم شود برای آشتی؟
ــ نمیدانم، شاید حق با تو باشد.
کنار حوض ایستاد. ساک را زمین گذاشت. به آسمان نگاه کرد. یک ستاره در آسمان نبود برای آشتی. آب حوض صاف و زلال بود. از پدرش شنید به سربازی که آموزش نظامی می دید می گفت: « اگر به برکه ای رسیدی آبی صاف و زلال داشت، تا می توانی از آب برکه بنوش. قمقمه ات را هم پر کن. مواظب باش آب را هم نزنی گل آلود شود. مدتها طول می کشد تا گِل و لای ته نشین شود. شاید سرباز دیگری از راه برسد که برای قطره ای آب زلال لَه لَه می زند. وقتی نجات یافتی و به چشمه ای رسیدی که آب گوارایی داشت، آب قمقمه ات را آنجا خالی نکن. پای درختی بریز که از چشمه دور افتاده است و در حسرت رسیدن به آب، در حال سوختن است.»
سایه اش در آب چشمه افتاد. ماهی ها به سطح آب آمدند به خیال اینکه بـــرای شــان غــذا آورده. از سـر و کـول هــم بالا مــی رفتـنـد.
ماهــی های کوچک، اطراف بزرگترها حلقه زدند تا روزنه ای پیدا کنند به غذا برسند.
با خود فکر کرد:« باید بروم. خدا کند بگوید نرو، و یا کاسه ای آب پشت سرم بپاشد، شگون دارد.»
شنید که می گوید: « خدا کند نرود، نباید پشت سرش آب بپاشم، خیال می کند منت اش را می کشم. کاش وقتی می رود پشت سرش را نگاه کند تا سیر تماشایش کنم.
این را اسب سیاه در دلش گفت.
ماهی ها، دهان شان را از آب بیرون آورده منتظر غذا بودند. کلاغی قار قارکنان از روی شاخه ای پرید. برگی رقص کنان آمد افتاد وسط حوض. ماهی ها ترسیده فرار کردند. شهابی درخشید و در میان ستاره های راه شیری گم شد.
مرد با غرور اش زندگی می کرد! در دلش گفت: همه چیزم را گرفته، ماه مانده و ستاره ها، خدا کند اینها را دیگر از من نگیرد.
اسب سفید در سیاهی شب زیباتر به نظر می آمد. گفت: « عاقبت غرور تو، هر دویِ ما را خواهد کشت. تو به راه خودت، من به راه خودم...»
از پنجره بیرون را نگاه کرد. برف زمین را سفید پوش کرده بود. یاد موهای سفید مادرش افتاد، و لباس عروسی خودش.
گنجشک ها، در میان برف دنبال غذا می گشتند. مشتی گندم جلوی گنجشک ها ریخت.
اسب سیاه فکر کرد: وقتی گنجشک ها، دانه می چینند، رد پای تو، در خانه پیداست.
این را شنید اما سرش را بر نگرداند.
زمستان بود. تماشای گنجشک ها، سرما را قابل تحمل می کرد. پرده را کشید. خانه را از نظر گذراند. دو اسب، داخل قاب روی دیوار، در عرض رودخانه به تاخت می رفتند. اسب سفید یال هایش را روی گردن و سینه ریخته بود. از بر خورد سم اسب ها با کف رودخانه، آب به اطراف پاشید. چند قطره آب، گونه اش را خیس کرد و بر روی دامن اش چکید.
باید به پایت