با هیچ مضرابی نمیشد نواخت #عابدساوجی
همۀ قصه ها پایانی دارند
این بازیگران هستند که،
پایان قصه را متفاوت میکنند:
« گاهی تلخ گاهی شیرین.»
***
صبح اول وقت، فتحعلی خان پدر زرین تاج، پشت در بود. در را که باز کردم دستش را روی سینه ام گذاشت و هُلم داد عقب گفت: « برو کنار ببینم!.».
سلام دادم. جواب سلامم را نداد!. گفت: « بگو زرین تاج بیاد پایین!.».
گفتم، خیره انشالله، بفرمایید داخل.
سرش را بالا گرفته بود، انگار داشت با سقف حرف می زد. گفت:« وقتی سینه چاک می کردم دخترم را به تو یک لاقبای آسمون جُل پریشون احوال نمیدم، فکر این روزها را کرده بودم. حالا برو بگو بیاد پایین.
گفتم، صبح اول وقت ناشتا کجا می خواید برید؟ صبحونه حاضره بفرمایید داخل...
گفت: بریم خونه خودمون وضع حمل کنه تا بهش ثابت بشه در این اجاق آبی براش گرم نمیشه.
گفتم، فتحعلی خان، بچه باید خونه پدرش دنیا بیاد تا چهار چوبه خونه پدرش رو بشناسه...
دست روی سینه ام گذاشت هلم داد عقب. با پشت روی زمین افتادم!. در همان حال که از رویم رد می شد غُرید:« برو بمیر مردک یک لاقبای دست و پا چلفتی مفلوک. کدوم پدر؟ کدوم خونه؟ دلت خوشه که پدری و بیغوله داری...؟»
تا به خود بیایم، میان گرد و غباری که چرخ های ماشین فتحعلی خان به پا کرده بود گم شدم. پشت و ستون فقراتم تیر می کشید. شانس آوردم با سر روی موزائیک ها پایین نیامدم. زرین تاج، از میان گرد و غباری که اتومبیل پدرش به پا کرده بود نگاهم می کرد و می خندید...!. به خانه برگشتم. گرد و خاکی که روی شانه ام نشسته بود، کمرم را خم کرده بود!.
سیم های زندگی ما از اول ناجور کوک شده بود، تارها از هم گسسته بود و با هیچ مضرابی نمی شد نواخت. بیکار بودم و زرین تاج حامله. از عهده مخارج زندگی و هزینه سنیگین بیمارستان بر نمی آمدم.
دوست دوران سربازی ام پیشنهاد کرد:« بیا مدتی بریم دنبال میوه فروشی؟»
چاره ای نداشتم، رفتیم. مدتی می شد چهار چرخه ای گوشه حیاط عموی دوستم بی مصرف افتاده بود. گفتم، امانت می بریم وضع مون که بهتر شد یکی برای خودمون می خریم.
مأمورین سد معبر از همان روز اول چپ و راست خفتمان می کردند. از بس بارمان را در جوی آب ریختند خسته شدیم!. بالاخره یک روز درگیر شدیم. یک شب در پاسگاه محل بازداشت بودیم، تعهد دادیم برگشتیم سر کار اولمان، نشستم وَرِ دل زرین تاج تا وضع حمل کند. اما چگونه اش را نمی دانستم؟
زرین تاج نگران بود. لحظه به لحظه وقایع زندگی مان را برای مادرش گوهر تاج خانم گزارش می کرد و او هم مو به مو می گذاشت کف دست همسرش فتحعلی خان.
پشت و ستون فقراتم تیر می کشید. شانس آوردم با سر روی موزائیک ها پایین نیامدم. زرین تاج، از میان گرد و غباری که اتومبیل پدرش به پا کرده بود نگاهم می کرد و می خندید...!. به خانه برگشتم. گرد و خاکی که روی شانه ام نشسته بود، کمرم را خم کرده بود!.
نت های زندگی ما را طوری نوشته بودند که در قالب هیچ داستانی نمی گنجید، فقط باید رُمان می شد...
باید به پایت