مهریه #عابدساوجی
طلاق نامه همسرم را که دیوانه وار دوستش داشتم، غیابا" و برخلاف میلم در زندان امضا کردم!. مجرد بودم. جلوی دادسرا، با عریضه نویسی امورات زندگی خود و مادر پیرم را به سختی می گذراندم، با اینحال راضی بودم.
صدای تق تق پاشنه کفش هایش برایم عادت شده بود. میان آنهمه جمعیت که در رفت و آمد بودند، بدون آنکه سرم را بلند کنم آمدنش را متوجه می شدم. هر روز صبح بعد از من می آمد و قبل از من اداره را ترک می کرد. اگر یک روز نمی آمد چشمم سفید می شد و ذهنم جواب نمی داد. بقدری کلمات و جمله ها را غلط می نوشتم که صدای مشتری ها در می آمد.
آن روز هم مثل روزهای دیگر گوش تیز کرده بودم تا صدای تق تق پاشنه اش سر شوقم بیاورد. آمدنش شوقی در دلم می ریخت که تا روز بعد اثرش باقی می ماند. آن روز دیر کرده بود. حواسم به خیابان و پیاده رو بود نه به مشتری هایم. بالاخره صدای گوش نواز تق تق پاشنه اش در خیابان پیچید و به من جان داد.
سابقه نداشت آن حدوده توقف کند. صدای پایش قطع شد. مجبور شدم سرم را بلند کنم. روبه رویم ایستاده بود. جلوتر آمد. چهارپایه ای را که مخصوص مشتری هایم بود جلو کشید. سلام کرد و روی آن نشست!. بدون مقدمه پرسید:« صبح تا شب برای مردم چی می نویسی؟»
غافلگیر شدم. زبانم بند آمده بود، ورق سفیدی داخل ماشین تحریر گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. همانطور که به بالا و پایین پریدن دکمه ها نگاه می کرد، نوشته را می خواند.
برایش نوشتم:« امروز قصد دارم برای شما بنویسم. دیوار به دیوار محل کارم هستید. هر دو با ماشین تحریرکار می کنیم، اما کار من کجا و کار شما کجا؟آسمان ما در یک نقطه به هم گره می خورند، همانگونه که دلهای ما. بوی عطر شما بد جوری هوایی ام می کند. بیهوده ستاره های شهرتان، و کبوترهای بامتان را نمی شمارم که از دست شما دانه می چینند. همۀ دارایی ام همین ماشین تحریر است و، مادر پیری که با من زندگی می کند. نه برج سبزی، نه قصر عاجی دارم...»
وقتی دید دیگر نمی نویسم گفت:« خُب بعد چی؟»
تمام توانم را در زبانم جمع کردم و گفتم:( با من ازدواج می کنی؟)
دست هایش را در هم قلاب کرد و جیغ بلندی کشید!. چند عابر بر گشتند و با تعجب ما را نگاه کردند...
می گفت:« پدرم سال ها پیش فوت کرده. از سن قانونی گذشته ام، مانعی سر راه ازدواج ما نیست».
دو روز بعد، به عقد هم درآمدیم!. دستم را گرفت و به خانه شان برد. مادرش وقتی ماجرا را شنید چنان سرخ شد که نزدیک بود خون از شقیقه هایش بیرون بزند!. چیزی نگفت اما به پسرانش زنگ زد و همه را احضار کرد. به ساعت نکشیده، سه برادر عصبانی و ناراحت حاضر شدند. نه جشنی، نه ماه عسلی در کار بود. تا توانستند حرفهای رکیک بارم کردند. اولین ساعات شروع زندگی ما را به جهنم تبدیل کردند!.
دختر خوبی بود و پس اندازی داشت. تصمیم گرفته بودیم زندگی آرامی را شروع کنیم. روی پای خودش بزرگ شده بود. برای آینده نقشه ها کشیده بودیم. قرار بود با پس اندازی که دارد چاپخانه ای کوچک راه بیندازد، من مدیر و مسئول آنجا باشم.
برادرها مرا از خانه بیرون کردند و در را به رویش بستند!. مات و حیران بودم. اجازه نمی دادند همسرم را ببینم!. وقتی بخود آمدم مهریه ای که سیصد کبوتر طوقی و یک جفت ستاره بود را به اجرا گذاشتند!. مهریه محالی که فکرش را نمی کردم روزی مجبور می شوم پرداخت کنم.
هر کس از نوع ازدواج و مهریه مطلع می شد می خندید و سر به سرم می گذاشت. اگر قادر بودم همۀ ستاره های آسمان را برایش می چیدم. خانواده اش حتی در باره ستاره ها صحبت نکردند! فقط سیصد کبوتر طوقی را خواستند. حتی نتوانستم ده کبوتر طوقی تهیه کنم. زندانی شدم...
باید به پایت