قیچی را برداشتم بیُفتم به جان گل شمعدانی که پشت پنجره بود!. چند قدم جلو رفتم. یاد یوسف کمره ای افتادم، پاهایم سست شد و دلم لرزید.

به یوسف قول داده بودم از شمعدانی مراقبت کنم تا خوب رشد کند. برگشتم نشستم سر جایم. به پشتی صندلی تکیه دادم و با عصبانیت طوری که انعکاس صدایم زیر طاق پیچید را شنیدم که می گفتم:( این گل است یا نهال سرو؟ شمعدانی باید گل بدهد، پس گل هایش کو؟ این که فقط قد می کشد!.)

کود شیمیایی پای گل ریخته بودم، شاید کود باعث شده عقیم بشود و گل ندهد. دوباره با خودم گفتم:( نه این که نمی شود، کود می سوزاند، عقیم نمی کند. تازه، به جای سوختن روزی چند سانت قد می کشد!.)

 

بیمارستان بستری بودم یوسف گل را برایم آورد. یک بار از دهانم پرید گفتم، از گل شمعدانی و حُسنی یوسف خوشم می آید. در ذهن اش مانده بود. همانطور که مشغول ریختن آب درگلدان بود گفت:«  بار دیگر ملاقات آمدم، حُسنی یوسف برایت می آورم.» از قضا فردای همان روز مرخص شدم و حُسنی یوسف قسمتم نشد. اما گلدان شمعدانی نشست روی پنجره و شروع کرد به رشد کردن.

یوسف، در بچگی اوریون گرفته بود. مادرش بنا به تجویز اوستا کمند علی دلاک روستا، پشگل الاغ سوزاند جلوی دماغ یوسف گرفت و بو داد که خوب شود!. اوستا گفته بود:« پشگل الاغ خاصیت میکروب کشی دارد و روی اکثر بیماریها اِفاقه می کند...!.»

 

چهرۀ منطقه مثل خیلی چیزهای دیگر عوض شده بود. دود اگزوز اتومبیل ها و بخار کارخانه ها، جای آسمان آبی را گرفته بود و کبوتر ها رنگ کلاغ شده بودند. دیگر قادر به دیدن قلۀ دماوند نبودم. برج ها و ساختمان ها قد کشیده روی خانه دوطبقه ما، سایه انداخته بودند.

روزگاری برج آزادی بلندترین بنای شهر به حساب می آمد. از پشت همین پنجره برج معلوم بود و هر وقت نور افشانی می شد به تماشا می نشستم و لذت می بردم. حالا برج پشت بناها، برج ها و هر چیز دیگری که سیر صعودی داشتند تعظیم کرده بود و دیده نمی شد.

طول و عرض پنجره را از نظر گذراندم. مربعی به ابعاد دو در دو که شمعدانی با دو شاخه اصـلی و چند شــاخه  فــرعــی، کــل پنجـره را پوشانده بود. نه می گذاشت بیرون را تماشا کنم، و نه می گذاشت نور به داخل اطاق بیاید. وقتی این ابعاد و وسعت شاخه های شمعدانی را نوشتم و ادیبی خوانده بود زنگ زد و گفت:« امکان ندارد شمعدانی تا این حد رشد کرده باشد.»

در جوابش گفتم، قسم می خورم الان پشت همان پنجره و روبروی همان گل شمعدانی نشسته ام با شما صحبت می کنم. پیرمردهای روستا که نزدیک به یک قرن عمر کرده بودند می گفتند: ((طی تمام سالهای عمرمان چنین برفی ندیده ایم!)). راهها بسته شد. همان پیر مردها می گفتند: «ممکن است تا بهار آینده راهها باز نشود. تا می توانید در سوخت و مصرف مواد غذایی صرفه جویی کنید.»

در چنین شرایطی یوسف کمره ای اوریون گرفته بود. اوستا کمند علی خودش یوسف را ختنه کرده بود، شیرینی خوبی هم دریافت کرده بود. حالا که شرایط عوض شده بود خود را ملزم می دانست به او کمک کند.

اوستا کمند علی صاحب نظر بود و در کلیه امور دستی بر آتش داشت. از دلاکی و آرایش موی سر مردان تا سوراخ کردن گوش دخترها و ختنه کردن پسرها و کشیدن دندان، حتی طبابت و تجویز دارو برای اهالی.

برف روی برف می بارید و حال یوسف روز به روز بدتر می شد. کم کم داشت به مرز خفگی می رسید که همه حواس ها به طرف اوستا و دست های شفا بخش او جلب شد!.

کیف ابزار کار اوستا زبان زد عام و خاص بود. کیفی چهار گوش فلزی که درش از بالا باز می شد و همه نوع وسیله درش پیدا می شد، از قیچی سلمانی تا وسایل دندان کشی و...

همۀ روستا یک طرف، کیف کار اوستا یک طرف. رودخانه ای روستا را به دو بخش بالایی و پایینی قسمت می کرد. بارها اتفاق افتاد سیل آمدو رودخانه پراز آب شد و مجبور شد از عرض آن بگذرد، تمام لباس هایش خیس شد سرما خورد، اما نگذاشت یک قطره آب به کیف یا وسایلش بخورد.

 

قبل از آنکه گلدان رشد کند و پنجره را بپوشاند می توانستم تا دور دستها را به راحتی ببینم. برج آزادی و قله دماوند را که برف تا بهار رویش جا خوش کرده بود. حالا فقط می توانستم درون ذهنم زندگی کنم و آنچه در خاطراتم مانده بود را مرور کنم.

حال یوسف به مرحلۀ بحران رسیده بود! راه گلویش لحظه به لحظه بسته تر می شد. اوستا کمند علی دیگر تحمل را جایز ندانست. وقتی مادر یوسف با نگرانی گفت: (اوستا چه کار می خواهی بکنی؟). اوستا ناراحت شد گفت: « حالا چه وقت سؤال و جواب است؟ به جای اینکه کمک کنی دست و بالم را می گیری؟ زود باش سماور را آتش کن.»

 

سماور جوش را زیر چهار پایه گذاشت و پتویی روی آن کشید، یوسف را زیر آن خواباند. به چند نفر هم گفت از طرفین روی پتو بنشینند تا بخار سماور بیرون نرود.

بعد ها خود یوسف تعریف می کرد: (( گلوم ورم کرده بود. درد تا بیخ گوشها و مغزم تیر می کشید. شنیدم اوستا به مادرم گفت: (اگر این پسر زنده بماند ممکن است در اثر اوریون عقیم شود و دیگر بچه دار نشود.)

 مادرم درجوانی هایش ازآن زن هایی بوده که سوار را از اسب پایین می کشند!. هرکسی تحمل شنیدن این حرف در مورد بچه اش را ندارد. خودش در این باره چیزی نمی گفت اما پدرم تعریف می کرد: ( رسم قبیله بود اگر دختری از جوانی خوشش می آمد ، شالی را که خودش بافته بود دور بازوی او می بست تا به این وسیله بفهماند که آن پسر نشان شده اوست تا کسی دور و برش نچرخد.

سال ها این رسم منسوخ شده بود. روزی که با یک پلنگ درگیر شدم و خون از تمام بدنم جاری بود، مادرت شال را دور دستم بست و گفت: می خواهم رسم منسوخ شده قبیله را احیا کنم.».

مادرم به اوستا گفت: « دیدی چه مصیبتی دامنگیرم شد؟ این پسر بمیرد بهتر است تا مهر عقیمی بر پیشانی اش بخورد...!.»

 اوستا در جوابش گفت: « شاید هم اینطور نشود، با توکل به خدا شروع می کنیم به درمان تا ببینیم چه می شود.»

پرسیدم، بر سر پلنگ چه آمد؟ گفت: پوست آن را به عنوان یادگاری، سر در خانه مان آویزان کرده ایم.

در ادامه گفت:« این بار دومی بود که مادرم را در آن حال می دیدم. یکبار هم وقتی بود که میخ بزرگی در گلوی تنها گاوی که داشتیم گیر کرده بود. آن فقط یک گاو شیر ده نبود، زمین را شخم می زد، فصل درو خرمن مان را می کوبید، تمام امورات زندگی ما با آن گاو می چرخید. پدرم می گفت:« گاو ما از کیف اوستا کمند علی هم با ارزش تر است.»

گاو دهانش را باز و بسته می کرد. مثل اینکه مقدار زیادی یونجه خشک را نجویده قورت داده باشد، میخ در گلویش گیر کرده نمی توانست پایین بدهد.

 خود من چند بار اینطور شده بودم می دانستم چقدر بد می شود. وقتی مادرم بَلِّه نان و پنیر درست می کرد می داد دستم، برای آنکه به بچه ها ندهم، تند – تند نجویده قورت می دادم! لقمه در گلویم گیر می کرد کم می ماند خفه ام کند.

بی حال و بی رمق افتاده بودم و از میان پلک های نیمه بازم می دیدم که مادرم بال بال می زند و بیقراری می کند. در آن لحظه دوست داشتم می توانستم از جایم بلند شوم و مادرم را در آغوش بگیرم و بگویم اینقدر نگران نباش من نمی میرم.»

بعد ها یوسف تعریف کرد:« در روستا نمی شود مانند شهر محبت را بر زبان آورد تا طرف خوشحال شود!. در دل یک چیزی می گذرد، اما بر زبان چیز دیگری. خجالت می کشی حرف دلت را بگویی.

 هر روز که بزرگتر می شدم با همه علاقه ای که به مادرم داشتم، فاصله بین ما روز به روز بیشتر می شد! کوچکــتر که بــودم به بهــانــه های مختــلف در آغـوش می گــرفتــم می بوسیدمش. دلم لک زده بود به این که مثل بچگی هایم در آغوش بگیرم، ببوسم و بگویم مادر، دوستت دارم.

دلم به این خوش بود که در کنارم، سالم و زنده است. در حسرت بوسه های دوران کودکی سوختم. روزی که به عنوان پسر بزرگ مجبور شدم او را در گور بگذارم، برای آخرین بار صورت اش را که بوی سدر و کافور می داد بوسیدم. بوسه ای سرد و گس که دلم را سوزاند ، چرا  وقتی که زنده بود خجالت کشیدم و خودم را از بوسه های گرمش محروم کردم؟

بخار سماور پر شده بود زیر پتو. قبل از آنهم نفس کشیدن برایم مشکل بود، می خواستم فریاد بزنم و بگویم از گرما دارم می پزم. شنیدم اوستا گفت: (هنوز زود است، مواظب پتو باشید گرما خارج نشود.) بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم...».

 

***

 

یک وقت به خود آمدم دیدم بدنم داغ شده. بغض راه گلویم را بسته بود. قیچی را برداشتم دویدم طرف پنجره و افتادم به جان شمعدانی ها...

 

نور به داخل اطاق تابید. پرزهای قالی را سال ها بود ندیده بودم، حالا زیر نورخورشید می رقصیدند. چشمم به تابلویی افتاد که مدتها بود انگار فراموش شده بود. با خط درشت روی تابلو نوشته شده بود: ( برف ها که آب شوند، پوپک سرما زده هم، پرواز خواهد کرد.).