ای بابا ، علی جون، تو هم گیر میدی وِل کن نیستی ها، چه فرقی میکنه حالا؟ شنیدی میگن تب کرد مرد؟ همون جوری مرد،  راضی شدی؟ خیلی خوب بشین روی  آن تخته سنگ  تا برات تعریف کنم .

مادرم گیر سه پیچ داده بود که:« اِلا و بِلا یخچال ساید بای ساید میخوام.»

پدرم می گفت:« آخه پدر آمرزیده، ماه تا ماه یک کیلو گوشت گیر نمیاریم بذاریم داخل همین یخچال 9 فوت که جهیزیه خودته! مگه لیوان های رویی چه عیبی داره؟ در عرض سه سوت یخ میزنه. آخه ما  را چه به ساید بای ساید!؟»                                                      

مادرم روزگارش را سیاه کرده بود و ول کن نبود.  عایله مند بودیم و پدرم تمام وقت کار می کرد. بالاخره مادرم التیماتوم داد که: « یا ساید بای ساید، یا طلاقمو میگیرم...!.» .

خرشیطان را سوار شده بود پایین بیاهم نبود. پدرم ناچار شد قبول کرد. اما مهلت خواست.

 از سرکار برمی گشت استراحت می کرد و می زد بیرون. ازش می پرسیدم بابا، این وقت شب کجا میری؟

می گفت:« فیلم برداری داریم باید برم جلوی دوربین!.»

 می گفتم بابا، این چه فیلمیه که همهش شب ها بازی می کنید؟

می خندید و می گفت :« فیلم خیلی جالبیه، فیلم نامه اش را مادرت نوشته، اکران شد می برم ببینید.»

یک روز صبح در خانۀ ما را زدند. مأمور کلانتری بود. عکس پدرم دستش بود. پرسید:«  این آقا رو می شناسید؟

گفتم بله پدرمه، اتفاقی افتاده؟

گفت:« وقتی از دیوار خونه ای بالا می رفته! افتاده پایین...!.

خوب علی جون، حالا از روی سنگ قبرش پا شو،  می خوام براش فاتحه بخونم.