ایستگاه چشمهاش #عابدساوجی
ــ روزگاری اگر، لباس هاش جور نبود، از خانه بیرون نمی رفت.
ــ عجب آدم منظمی بوده!
ــ وقتی بیرون می رفت، بوی واکس کفش هاش کوچه را پر می کرد.
ــ باید همین طور باشه، لباس که یکدست شد، کفش هم به همون نسبت باید تمیز باشه.
رفت، بوی واکس کفش هاش کوچه را پر می کرد.
ــ باید همین طور باشه، لباس که یکدست شد، کفش هم به همون نسبت باید تمیز باشه.
ــ دخترهای دم بخت، به هوای دست کشیدن به موهاش حسرت به دل بودند!
ــ عجب تحفه ای بوده اون!
ــ تا اینکه تو را دید.
ــ منو؟ کِی ؟ کجا؟
ــ وقتی می رفت سرکار. به ایستگاه چشمهات عادت کرده بود.
ــ چرا به چشمهای من ؟
ــ عاشق چشمهای عسلی تو بود.
ــ عجب! پس چرا من متوجه نشدم. چرا به خودم چیزی نگفت؟
ــ یک روز صبح زود از خونه زد بیرون. می خواست طلوع خورشید رو در چشم های عسلی تو ببینه! می گفت:(( وقتی به چشم هاش نگاه می کنم، آن روز برام خوش یومن میشه.))
ــ چی شد؟ دید؟
ــ هنوز هوا گرگ و میش بود. مردم از کنارش رد می شدند، نگاهش میکردند و زیر زیرکی می خندیدند!.
ــ چرا؟ چه فرقی با روزهای دیگه داشته خنده دار شده بود؟
ــ کفش هاش، کفش هاش لنگه به لنگه بودند! جوراب هم به پا نکرده بود!.
ــ بیچاره، عجب افتضاحی.
ــ تازه آن وقت فهمید چقدر گرفتارت شده.
ــ خدایا به دادم برس! ببینم، می دونی اون الان کجاست؟ چیکار می کنه؟ به نظرت هنوز هم به فکر من هست...؟
ــ بله ، البته که می دونم، الان روبروی شما ایستاده ، به چشم های عسلی شما نگاه می کنه...
باید به پایت