بگو، مهم است که می پرسم. می خواهم بدانم بعد از من، چه کسی برایت ستاره خواهد چید...؟ 

بعد از سالها، در جلسه لذت داستان دیدمش. هر دو شکسته شده بودیم. از چهره هر دوی ما چین و چروکی مانده بود. بعد از جلسه رفتم بالای جایگاه. کتاب عرشیان به خط را برایش نوشته و امضا کرده بودم


چشمهایش را تنگ کرد. انگار می خواست به عمق خاطرات جامانده در ذهنش شلیک کند. گفتم درست حدس زدی، خودم هستم...

سالن خالی شده بود اما هنوز ما در کوچه پس کوچه های خاکی خاطراتمان قدم می زدیم: امامزاده حسن، دوازده متری ابطحی - دبیرستان اتابکی و مدیر پرقدرتی به نام آقای محتاط و دبیری به نام اکبر رادی، با دوشاگرد یکی به نام فیروز زنوزی جلالی و دیگری  به نام عباس عابد ساوجی...

هر دو پیر شده بودیم. اما تصور نمی کردم با روحیه شادی که داشت به این زودی جلای وطن کند. یادش گرامی و روحش قرین رحمت باد.

 نام

 ایمیل

 وب سایت