تسلیم #عابدساوجی
#داستان های عابد ساوجی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹]
[ File : آموزش_ساده_داستان_نویسی#عابد_ساوجی.pdf ]
طرح - پیرنگ - نقشه - plot
داستان: تسلیم
مردی که روشنفکر بود و چاپخانه داشت بر علیه یک گروه مافیایی دست به افشاگری زد. خبر دادند چاپخانه اش آتش گرفته! به مرکز آتش نشانی اطلاع داد با عجله حرکت کرد.
اعضای باند مافیایی، با مأموران آتش نشانی زد و بند داشتند وقتی آمدند که چاپخانه به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. به خانه برگشت. آتش از سقف خانه زبانه می کشید!.
همسرش پا به ماه بود در میان آتش گیر کرده بود. به کمک همسایه ها او را نجات دادند. در اثر هیجان و دلهره، درد زود رس زایمان شروع شده بود. راهی بیمارستان شدند. حادثه ها پشت سر هم رخ می داد کلافه اش کرده بودند متوجه نشد باک بنزین خالی شده است.
باران سیل آسا می بارید. گاهی اتومبیلی عبور می کرد اما فضای شهر نا امن بود نگه نمی داشتند. دنبال آنها می دوید التماس می کرد دوباره بر می گشت می نشست بالای سر همسرش. تسلیم حوادث شده بود. همسر را روی زمین پر از آب نشانده بود. توان اینکه او را از زمین بلند کند داخل اتومبیل ببرد را نداشت. دستها را رو به آسمان گرفت و فریاد زد و چیزهای را گفت. معلوم نبود التماس می کرد یا دشنام می داد!.
آرام شده بود. سر همسرش را روی زانو گذاشت و فقط نگاه کرد. تسلیم حوادث شده بود. دست به موهای زن کشید.
پلک های زن تکان نمیخورد و کاسه چشمش پر از آب شده بود...
***
مدتها این داستان ذهنم را قلقلک داد تا بالاخره رسید. سی سال پیش ( 1363) هنوز جوان بودم و در منطقه عملیاتی غرب کشور به عنوان پزشکیار در واحد بهداری خدمت می کردم. مقداری کار اداری در ستاد لشگر 64 ارومیه داشتم.
وقتی کارهای اداری تمام شد از بلیط اتوبوس برای تهران گرفتم. اتوبوس ساعت شش عصر حرکت می کرد. حدود سه ساعت زمان داشتم اما خیلی خسته بودم و حوصله گشتن در شهر را نداشتم. تصمیم گرفتم بروم سینما و به بهانه دیدن فیلم دو ساعت بخوابم!.
خیال خامی کرده بودم. فیلم هندی بقدری زدو خورد و هیجان داشت از همان بدو ورود روی صندلی میخکوب شدم و خواب یادم رفت...
#عابدساوجی
باید به پایت