2

 

2

سر گذر جمعی در بارۀ عشق صحبت می کردند. یکیشان گفت:« عشق ازچشم آغاز میشود و بعد...»

نابینایی می گذشت. شنید و خندید!.

گریبانش را گرفتندکه:« ای کور لعنتی، به چه می خندی؟»

نابینا گفت:« به دل کور شما...»

 

شعر و داستان و هر نوشتۀ ادبی، به زندگی مفهوم تازه ای می بخشد و تلخی های روزگار را قابل تحمل می کند. زندگی همانی نیست که تصورش را می کنیم. اغلب از آن چیزهایی که فرار می کنیم در مسیرمان قرار می گیرد و به سمت و سویی هدایت می کند که تصورش را نمی کردیم.

از زمین و زمان گلایه می کنیم چرا چنین شد؟ باید باور کنیم، خالقی که کائنات را بدون ذره ای تغییر اداره می کند، حکمتی در کارش هست.

افلاطون هنرمند را مخاطب قرارداده می گوید:« مگر نمیدانی که تو خود به یک طریق قادر به ساختن همۀ این چیزها هستی( از جماد، حیوان، نبات گرفته تا انسان و اجرام سماوی و خدایان...). پس تو خالق هستی که می توانی هر چیزی را خلق کنی.»

داستان نویس، شخصیت های داستانش را خلق می کند و به آن جان می بخشد، متحول می کند و هر جا اراده کند او را می کشد و از نو شخصیت دیگری خلق می کند. اما برای این خلاقیت ابزاری لازم است که نویسنده گان کهنه کار و چیره دست به آن مجهزند.

داستان نویسان تازه کار ممکن است در شروع کار با اندوخته ای که دارند خلاقیت نشان بدهند و چند داستان گیرا و خواننده پسند بنویسند اما به زودی خلاقیت شان تمام می شود و دست و دلشان به کار نمی رود.

در میان پر قو نمی توان بال شکستۀ عقاب را توصیف کرد. باید دستی شکسته باشد تا بتواند بال شکسته عقاب را توصیف کند. پرس شلی شاعر انگلیسی می گوید:« هنرمند چون بلبلی ست که در تنهایی اش، از برای دل خودش آواز می خواند.»

گفت: چه کاره ای؟

  گفتم، نویسنده ام.

هیجان زده گفت: تا بحال با هیچ نویسنده ای حرف نزده ام.

گفتم، همۀ ثروتم را به پایت خواهم ریخت.

گفت: چیست؟

گفتم، احساس من است!.

گفت: احساس تو به چه دردم می خورد، شاعر هم هستی؟

شاعر نبودم، رفتار کودکانه اش شاعرم کرد...

***

نویسنده بر توسن خیال سوار، ماه و پروین را شکار می کند، خار و خس را همه شکار می کنند. سودا گران ارزان می خرند، باید مواظب قلم باشی.

گلفروشان، بهتر از آن چه می فروشند چه می خرند...؟

 

 

شعر و داستان و هر نوشتۀ ادبی، به زندگی مفهوم تازه ای می بخشد و تلخی های روزگار را قابل تحمل می کند. زندگی همانی نیست که تصورش را می کنیم. اغلب از آن چیزهایی که فرار می کنیم در مسیرمان قرار می گیرد و به سمت و سویی هدایت می کند که تصورش را نمی کردیم.

از زمین و زمان گلایه می کنیم چرا چنین شد؟ باید باور کنیم، خالقی که کائنات را بدون ذره ای تغییر اداره می کند، حکمتی در کارش هست.

افلاطون هنرمند را مخاطب قرارداده می گوید:« مگر نمیدانی که تو خود به یک طریق قادر به ساختن همۀ این چیزها هستی( از جماد، حیوان، نبات گرفته تا انسان و اجرام سماوی و خدایان...). پس تو خالق هستی که می توانی هر چیزی را خلق کنی.»

داستان نویس، شخصیت های داستانش را خلق می کند و به آن جان می بخشد، متحول می کند و هر جا اراده کند او را می کشد و از نو شخصیت دیگری خلق می کند. اما برای این خلاقیت ابزاری لازم است که نویسنده گان کهنه کار و چیره دست به آن مجهزند.

داستان نویسان تازه کار ممکن است در شروع کار با اندوخته ای که دارند خلاقیت نشان بدهند و چند داستان گیرا و خواننده پسند بنویسند اما به زودی خلاقیت شان تمام می شود و دست و دلشان به کار نمی رود.

در میان پر قو نمی توان بال شکستۀ عقاب را توصیف کرد. باید دستی شکسته باشد تا بتواند بال شکسته عقاب را توصیف کند. پرس شلی شاعر انگلیسی می گوید:« هنرمند چون بلبلی ست که در تنهایی اش، از برای دل خودش آواز می خواند.»

گفت: چه کاره ای؟

  گفتم، نویسنده ام.

هیجان زده گفت: تا بحال با هیچ نویسنده ای حرف نزده ام.

گفتم، همۀ ثروتم را به پایت خواهم ریخت.

گفت: چیست؟

گفتم، احساس من است!.

گفت: احساس تو به چه دردم می خورد، شاعر هم هستی؟

شاعر نبودم، رفتار کودکانه اش شاعرم کرد...

***

نویسنده بر توسن خیال سوار، ماه و پروین را شکار می کند، خار و خس را همه شکار می کنند. سودا گران ارزان می خرند، باید مواظب قلم باشی.

گلفروشان، بهتر از آن چه می فروشند چه می خرند...؟