آموزش داستان 3 طرح - پیرنگ
پیرنگ :( طرح- نقشه – بیرنگ- pl0t )
هنرمندان، تیز هوش و تیز بین و نکته سنجند. دانشمندان علوم انسانی بر این باورند که بصیرت یکی از خصوصیات بارز انسان است و این بصیرت نزد هنرمندان بیشتر از سایر افراد است. چرا که از کنار هیچ موضوعی به سادگی رد نمی شوند و در ذهن با آن درگیر می شوند.
صدها نفر در مسیر هر روزه خود، شاخه گلی را می بینند. برای تعدادی عادت شده، دیگر نمی بینند. تعدادی فقط نگاهی می اندازند و رد می شوند. تعدادی مواظب اند لگد نکنند. اما تعداد اندکی، گل را با دست میگیرند، جلوی بینی می برند، چشم خود را می بندند و با نفسی عمیق بو می کنند.
اینها افراد با احساسی هستند که در ذاتشان هنر نهفته است اگر شرایط جور باشد و خود را کشف کنند هنرمند می شوند.
عجله داشتم. احتمال می دادم بانک تعطیل شود به کارم نمی رسم. چند عدد روسری و شال را رو به روی مغازه ای به تنه درخت آویزان کرده و با قلم درشتی روی مقوا نوشته بودند:« به یک نفر داد زن نیازمندیم!.»
ایستادم و چند عکس با دوربین تلفنم از آن گرفتم. فروشنده آمد گفت: چرا عکس می گیرید؟
گفتم، تا به حال به چنین موردی بر نخورده بودم، به نظرم جالب آمد.
پرسید: چکاره ای؟
گفتم، مگر فرقی هم می کند؟
گفت: هفته هاست این روسری و شالها و این متن را از صبح آویزان می کنیم همین جا تا شب آخر وقت، اما هیچکس عکس العملی نشان نداده بود تا شما...
خندیدم، خدا حافظی کردم و راه افتادم...
هر داستان مشخصه هایی دارد. یکی از آنها پیرنگ است. شکل کلی داستان در بخش پیرنگ ریخته می شود. در این مرحله نویسنده تصمیم می گیرد با چه روند، در چه مسیری و با چه شخصیت یا شخصیت های اصلی و فرعی داستان را پیش ببرد.
همین طور داستان را چگونه آغاز کند؟ چه حوادثی را رقم بزند و آنرا به پایان ببرد که خواننده اش از مطالعه آن خشنود و راضی باشد.
وقتی پیرنگ اصلی شکل گرفت، نویسنده می تواند با زدن شاخکهای فرعی و افزودن حوادث جنبی، داستان را طولانی و جذاب تر کند.
مثل نمونه معروف و جا افتاده ای که اکثر نویسندگان برای پیرنگ و قصه در نوشته های خود به آن استناد می کنند، نمونه شاه و ملکه است.
عقیده بر این است که می گویند، وقتی می گوییم سلطان مرد و سپس ملکه مرد، این داستان است و حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. اما وقتی می گوییم سلطان مرد و پس از مدتی ملکه از اندوه در گذشت، این پیرنگ است و جای پرداختن به آن بسیار است. چرا که می توان در باره علل اندوه ملکه داستان ها نوشت. می توان او را تا مرحله فقر و بد بختی کشاند طوریکه دست به گدایی بزند و ترحم دیگران نسبت به خود برانگیزد. رقبای سلطان می خواهند کینه او را بر سر ملکه خالی کنند و...
طرح و پیرنگ در واقع همان بیرنگ است که اولین بار توسط ارسطو از نقاشی وارد ادبیات داستانی شد. شفیعی کدکنی برای اولین بار پیشنهاد داد و سید جمال میر صادقی آنرا در داستان بکار برد.
بیرنگ، طرحی است که نقاشان روی کاغذ یا بوم می کشند و بعد آنرا تکمیل می کنند. در واقع طرح داستان پاسخی دقیق و مختصر به این پرسش است که:« داستان در باره چه بود؟»
طرح با خلاصه داستان فرق دارد. در خلاصه داستان، هدف نقل فشرده شده و اجمالی داستان است. در حالیکه طرح، روایت نقشه ( اسکلت) داستان است که نویسنده قبل از خلق داستان آنرا در ذهن خود مکتوب کرده است.
نسبت طرح با داستان در ادبیات داستانی، با مفهوم طرح اولیه و نقاشی کامل شده در هنر نقاشی بی شباهت نیست.
داستان مانند میوه باید رسیده باشد.یا مانند ترشی جا افتاده باشد تا قابل مصرف باشد. این به آن معناست که قبل از نوشتن بر روی کاغذ، مدتها در ذهن نویسنده پرورانده شود.
وقتی مطمئن شدیم داستان را در ذهن خود به اندازه کافی پرورش داده ایم باید شروع کنیم به نوشت، اگر در نوشتن کوتاهی کنیم ممکن است فراموش شود و یا شرایطی بوجود بیاید که از نوشتن آن منصرف شویم. درست مانند میوه رسیده ای که اگر به موقع چیده نشود آفت می زند یا نصیب پرندگان می شود.
ذکر این موضوع خالی از لطف نسیت که بگوییم، نویسنده ای که خوی هنری دارد آثاری فاخر و ارزشمند خلق می کند تا در بیننده و خواننده اثر شوق را بر می انگیزد.
|
نکته: سامرست موام در باره پیرنگ میگوید:« پیرنگ به منزلۀ خطی است که به توجه خواننده جهت می دهد و در داستان سرایی این شاید مهمترین نکته باشد. زیرا، خواننده اش را صفحه به صفحه با خود می کشاند و حالت مورد نظر را در او ایجاد می کند.» |
داستان: تسلیم
مردی که روشنفکر بود و چاپخانه داشت بر علیه یک گروه مافیایی دست به افشاگری زد. خبر دادند چاپخانه اش آتش گرفته! به مرکز آتش نشانی اطلاع داد با عجله حرکت کرد.
اعضای باند مافیایی، با مأموران آتش نشانی زد و بند داشتند وقتی آمدند که چاپخانه به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. به خانه برگشت. آتش از سقف خانه زبانه می کشید!.
همسرش پا به ماه بود در میان آتش گیر کرده بود. به کمک همسایه ها او را نجات دادند. در اثر هیجان و دلهره، درد زود رس زایمان شروع شده بود. راهی بیمارستان شدند. حادثه ها پشت سر هم رخ می داد کلافه اش کرده بودند متوجه نشد باک بنزین خالی شده است.
باران سیل آسا می بارید. گاهی اتومبیلی عبور می کرد اما فضای شهر نا امن بود نگه نمی داشتند. دنبال آنها می دوید التماس می کرد دوباره بر می گشت می نشست بالای سر همسرش. تسلیم حوادث شده بود. همسر را روی زمین پر از آب نشانده بود. توان اینکه او را از زمین بلند کند داخل اتومبیل ببرد را نداشت. دستها را رو به آسمان گرفت و فریاد زد و چیزهای را گفت. معلوم نبود التماس می کرد یا دشنام می داد!.
آرام شده بود. سر همسرش را روی زانو گذاشت و فقط نگاه کرد. تسلیم حوادث شده بود. دست به موهای زن کشید.
پلک های زن تکان نمیخورد و کاسه چشمش پر از آب شده بود...
***
مدتها این داستان ذهنم را قلقلک داد تا بالاخره رسید. سی سال پیش ( 1363) هنوز جوان بودم و در منطقه عملیاتی غرب کشور به عنوان پزشکیار در واحد بهداری خدمت می کردم. مقداری کار اداری در ستاد لشگر 64 ارومیه داشتم.
وقتی کارهای اداری تمام شد از بلیط اتوبوس برای تهران گرفتم. اتوبوس ساعت شش عصر حرکت می کرد. حدود سه ساعت زمان داشتم اما خیلی خسته بودم و حوصله گشتن در شهر را نداشتم. تصمیم گرفتم بروم سینما و به بهانه دیدن فیلم دو ساعت بخوابم!.
خیال خامی کرده بودم. فیلم هندی بقدری زدو خورد و هیجان داشت از همان بدو ورود روی صندلی میخکوب شدم و خواب یادم رفت...
باید به پایت