پارتی (سرفرازان 1) # عابدساوجی
پارتی
نویسنده: عابدساوجی
دوره سه ماهه آموزش مقدماتی سربازی من در پایگاه سوم شکاری (نوژه همدان) تمام شد و تقسیم شدیم. گویا شانس خدمتی خوبی داشتم که پسرخاله ام در همان پایگاه گروهبان یکم بود.
بدون منت پارتی شد و در همان پایگاه ماندگارشدم. همدوره ها تقسیم شدند و از یکی از پایگاههای نیروی هوایی سر در آوردند.
به سفارش پسرخاله، مرا فرستادند باشگاه افسران مشغول باشم تا خدمت سربازی تمام شود به سلامت برگردم خانه. همه جور کار انجام میدادیم، از شستن ظرف تا تی کشیدن و نظافت سالنها.
کم کم با محیط کار و افرادی که به آنجا رفت و آمد می کردند آشنا می شدیم. بعضی از پرسنل کادر، با مراعات احتیاط چیزهایی در رابطه با ظلم و تبعیض هیئت حاکمه مملکت و اینجور چیزها میگفتند. البته حرفهای آنها یک نوع درد دل بود و ابراز ناراحتی که داشتند. در ضمن، به سربازانی که اهل نماز و عبادت بودند اعتماد و گرایش بیشتری نشان میدادند.
درجهداری اهل آذربایجان به نام سرگروهبان آقاجانی که خودش اهل نماز بود، به خاطر اعتمادی که به من داشت گاهی درد دلهایی میکرد. وقتی مطمئن میشد کسی متوجه ما نیست میگفت: « امیدوارم روزی برسد که ببینم زورگویی و ضعیفکشی در ارتش به پایان رسیده باشد. رفتار اینها( افسران ارشد) با پرسنل زیردست قابلتحمل نیست. انشاالله کاخ ظلمشان بر سرخودشان خراب شود تا دست از سر این مردم بیچاره بردارند.»
در برابر چنین رفتاری سعی میکردم فقط شنونده باشم. احمد پسرخالهام سفارش کرده بود:« مواظب کردار و رفتار خودت باش. با هرکسی درد دل نکن. چون امکان دارد مأمور باشد گزارش کند، پدر تو را درمیآورند! منهم از نان خوردن میافتم.»
سرکردن در باشگاه افسران سخت بود. ده نفر سرباز بودیم که از کله صبح تا آخر شب یکسره کار میکردیم. برای من کار زیاد مهم نبود چون از نوجوانی، طعم کارگری و بدبختی را چشیده بودم. احساس می کردم یکسره زیر ذره بین هستم و دائم دلهره داشتم نکند حرفی بزنم یا کاری بکنم که بر علیه خودم استفاده کنند و برای پسر خاله ام درد سر درست شود.
نزد افسر مسئول باشگاه ستوان یکم مقدم رفتم گفتم، من اینجا نمیتوانم خدمت کنم. لطفاً جای مرا عوض کنید.
مدتی بِرّو بِر نگاهم کرد. میتوانستم غضب و عصبانیت را به وضوح در چهره و نگاهش ببینم. علت اینکه چرا توی گوشم نمیزد را در آن لحظه نمیدانستم. اما وقتی چند لحظه به همان حال باقی ماند و عصبانیت اش فروکش کرد، گفت:« خیال کردی چشم و ابروت مشکی بوده فرستادنت اینجا ؟ هیچ میدونی گروهبان زارعی برای اینکه تو را بفرسته اینجا، به چند نفر رو انداخته و خودش را کوچک کرده؟ برو سرت رو بنداز پایین خدمت کن تا مجبور نشدم شب شبه نگهبانت بذارم...!.»
در اصطلاح و بنا به دلایلی، به کسانی که هر شب نگهبانی می دهند، شب شبه می گفتند. باحالتی که مقدم پیداکرده بود، جای هیچ تردیدی نبود اگر اصرار میکردم، بهشدت تنبیهم میکرد. سرم را انداختم پایین و از او دور شدم. فکر رفتن ازآنجا در سرم افتاده بود و به هیچ وجه رهایم نمیکرد.
به پسرخالهام شکایت کردم و ماجرا را برایش شرح دادم. آنها زبان همدیگر را خوب میفهمیدند، خودش با ستوان یکم مقدم صحبت کرد. قرار شد بروم مهمانسرای افسران ارشد. گفتند آنجا راحتتر است و اگر زرنگ باشی و با امرونهی آنها کنار بیایی، درآمد خوبی هم خواهی داشت!.
وقتی قول دادم با شرایط آنجا کنار میآیم، پسرخالهام با تأکید درگوشم گفت:« ببین، خیال نکن رفتن به باشگاه افسران ارشد به همین راحتی است. رفتن آنجا سرقفلی دارد! هرکسی را نمیفرستند آنجا. اگر جَنَم داشته باشی، تا آخر خدمت تکان نمیخوری، ازنظر مالی هم میتونی خودت را ببندی و بری زن بگیری...!.»
باید به پایت