شش نفر سرباز بودیم کارهای خدماتی را انجام می‌دادیم. من مسئول ثبت مهمانها و کلیددار بودم. یک روز سرهنگی از نیروی زمینی با همسر و دخترش آمدند که هر دوخانم با چادر و باحجاب بودند. دیدن آن‌ها باحجاب باعث تعجب ما شده بود! چون بیشتر خانواده‌هایی که می‌آمدند، تقریباً خانم‌ها با دامن و پیراهن بودند. سرهنگ خودش هم نمازخوان بود و رفتار و برخورد خوبی با سربازان داشت.

 ستوان یکم وظیفه، دکتر خسروی در مهمان‌سرا بود. گاهی می‌آمد نزد من می‌نشست  باهم صحبت می‌کردیم. تنها کسی که از بچه‌ها نماز می‌خواند من بودم. آن روز در حال نماز بودم که آمد. صبر کرد تا نمازم تمام شد. پرسید چند وقت است نماز می‌خوانی؟ گفتم تقریباً دو سالی می‌شود.

از هردری صحبت کردیم تا رسیدیم به وضعیت داخلی ارتش. گفت این ارتش وضع افتضاحی دارد. باید تحولاتی در آن صورت بگیرد.

بااینکه نسبت به او احساس خوبی داشتم اما بازهم با احتیاط حرف‌زدم. نمی‌خواستم موقعیت خوبی را که داشتم به خطر بیندازم. وضع من خوب شده بود. درآمد مناسبی داشتم، بعضی افسران انعام خوبی می‌دادند. بعد از پایان ساعت خدمت، بعضی از آنها می‌خواستند اتومبیل شان را دستی بکشم و تمیز کنم. من هم این کار را داوطلبانه انجام می‌دادم. به میل خودشان مبلغی می‌دادند چون می‌دانستند شستن ماشین شخصی از  وظایف ما نیست. در مهمان‌سرای افسران جزء،  از انعام و در آمد و این جور چیزها خبری نبود. در کل از وضع موجود بیش ‌از حد راضی بودم.

دو ماه در باشگاه افسران ارشد خدمت کرده بودم. برای خودم جایگاهی پیداکرده بودم و مانند سرکارگرها به سربازان امرونهی می‌کردم. این را از زمانی که در کرج بودم و در کارهای ساختمانی کار می‌کردم یاد گرفته بودم.

یکی از پسرخاله‌هایم در کرج مسئول موتور آب بود. غریب بودم و تازه از شهرستان آمده بودم. هنوز راه و چاه را بلد نبودم. به یکی از دوستانش که معمار بود و دستی در ساخت ‌و ساز داشت سفارشم را کرد.

همان روز اول قبل از اینکه سرکار حاضر شوم، سفارش کرد و گفت:«  اگر خودی نشان بدهی سرکارگر می‌شوی. در غیاب صاحبکار، به امورات رسیدگی می‌کنی و از کارهای سخت بنایی کنار می‌کشی، حقوقت هم به نسبت سایر کارگرها بالا می‌رود، چون کارفرما باید به کارهای اداری و زندگی‌ خودش برسد یک نفر مورد اعتماد را جای خودش می‌گذارد. حالا خودت تصمیم بگیر، می‌خواهی تا ابد کارگر بمانی آجر بالا بیندازی؟ یا اینکه ترقی کنی و سرکارگر شوی...؟»

در چنان شرایط ایده عالی خدمت می‌کردم که افسری آمد گفت:« تو  و سرباز علی کوچک، وسایل خود را جمع کنید بروید باشگاه آمریکایی‌ها، خودتان را به مسئول آنجا معرفی کنید.»

خواستم اعتراض کنم بگویم می‌روم گردان پاسداری و نگهبانی می‌دهم، اما پشیمان شدم. چون معرف من پسرخاله‌ام بود و می‌دانستم به سفارش اوست که روزبه‌روز اوضاع به نفع من تغییر می‌کند.

 فکر کردم اگر این فرصت را هم از دست بدهم شاید دیگر دستم را نگیرد آن ‌وقت به‌سختی می‌افتم. در آن صورت روی آن‌که بخواهم کاری برایم صورت بدهد را نخواهم داشت. با این تصورات بود که وسایل آم را جمع کردم و با علی کوچک، عازم باشگاه آمریکایی‌ها شدیم.