باشگاه کارداران آمریکایی = سرفرازان #عابدساوجی
آن چیزی که میدیدم زمین تا آسمان با باشگاه افسران ارشد ایرانی تفاوت داشت!. محل بسیار قشنگ و باعظمتی بود. دکوراسیون متفاوت، وسایل لوکسی که آنجا بود به قصر بیشتر شباهت داشت تا به باشگاه.
ما را به اتاقی که قرار بود در آن زندگی کنیم راهنمایی کردند. در وهله اول جا خوردیم فکر کردیم ما را با اشخاص دیگری اشتباه گرفتهاند!. اگر بگویم اتاقی که وارد شدیم از اتاق افسران جزء سرتر بود اغراق نکرده ام.
هیچ ایرانی بدون هماهنگی قبلی حق ورود به باشگاه افسران آمریکایی را نداشت. فقط خدمتکاران ایرانی مجاز بودند. تا آنجا که طی این مدت دستگیرم شده بود این افراد هم از میان نورچشمیها انتخاب میشدند هرکسی را حتی برای طی خدمت سربازی، به آن مکان نمیفرستادند.
شخصی به نام دِنیس که شبیه کابویهای آمریکایی بود و درعینحال خوشتیپ بود، مسئولیت اداره و کنترل رفت وآمد به باشگاه را بر عهده داشت. سختگیری در حدی بود که یکبار فرمانده پایگاه قصد داشت وارد باشگاه شود نگهبانها مانع شدند!. دِنیس را خبر کردند بعد از بررسی، اجازه ورود فرمانده پایگاه را به باشگاه صادر کرد!.
ساختمان باشگاه و غذاخوری طوری طراحیشده بود که وسط فضای سبز و چمن قرارگرفته بود. درختهای اطراف آنچنان درهمتنیده بودند از اطراف نگاه میکردیم غیر از فضای سبز چیزی دیده نمیشد!. یک راه ورودی از میان درختها وجود داشت که به پارکینگ و خوابگاه ختم میشد.
ساختمان یک طبقه بود. کمی بافاصله از ساختمان، نگهبانهای ایرانی، مسلحانه طی بیست و چهار ساعت کشیک میدادند.
چهار سرباز عهدهدار شستن ظروف بودند و دو سرباز هم کمکآشپز بودند که یکی از آنها من بودم. یک مرد با زن ایرانی و زوج آمریکایی بهصورت شیفت، کار پخت وپز غذاهای گوناگون را انجام میدادند.
مدتی گذشت. با محیط و شرایط کار کاملاً آشنا شده بودم. دیدم باروحیهام سازگار نیست. دیگر از درآمد و بگیر و ببند و سرکارگری خبری نبود.
نزد افسری که مرا فرستاده بود آنجا رفتم و گفتم نمیتوانم آنجا خدمت کنم.
با تعجب و تحکم گفت:« چی خیال کردی؟ از پانصد سرباز یک نفر این شانس را پیدا میکند که آنجا خدمت کند، آن وقت تو میگویی باروحیهات سازگار نیست؟ سر جایت بمان و خدمتت را بکن و خدا را هم شکر کن.»
مقداری نصیحت ام کرد و در آخر گفت:« سرت را بینداز پایین خدمت کن و کاری هم نداشته باش آنجا چه خبر است و چه میگذرد؟. اگر ناتو بازی دربیاوری و بخواهی بازی گوشی و فضولی کنی، راهی زندان میشوی. در آن صورت اضافهخدمت میخوری از دست من و پسرخالهات هم کاری ساخته نیست.»
از خطونشانهای او ترسیده بودم. تصمیم گرفتم با توکل به خدا، سرم را بیندازم پایین و خدمت کنم.
ساختمان از چهار بخش تشکیلشده بود. سالن غذاخوری ازنظر دکوراسیون و چیدمان وسایل در نوع خود بینظیر بود. میز و صندلیها از چوب یکدست فرانسوی درست شده بودند. ظروف کریستال فرانسوی از بهترین نوع که چشم را خیره میکرد و در مقایسه با وسایل باشگاه افسران ارشد ایرانی، قابلمقایسه نبود.
میز غذاخوری چهارنفره بود و جلوی هر نفر روی میز، دکمه ظریفی نصبشده بود که سطل زباله ظریفی که زیر میز تعبیهشده بود با فشار دکمه، بهصورت ریلی نزدیک شخص فشار دهنده دکمه میآمد بدون آنکه مزاحم سه نفر دیگر باشد.
به شکل ماهرانهای نورپردازی تعبیهشده بود که حالت احساسی و شاعرانهای به فضا میداد. هراندازه از تشکیلات باشگاه افسران آمریکایی بگویم نمیتوانم حق مطلب را آنگونه که شایسته هست ادا کنم. غذا بهصورت سلفسرویس صرف میشد و هیچ محدودیتی در مقدار مصرف آن وجود نداشت. فقط این را بگویم مهمانسرای افسران خودمان در باب مقایسه با باشگاه افسران آمریکایی، به کاخ و کوخ شبیه بودند!.
این را هم اضافه کنم، حتی بین خود پرسنل آمریکایی، میان سفیدپوستان با سایرین که بیشتر سیاهپوست بودند تفاوتهایی قائل میشدند. معمولاً سفیدپوستان خود را برتر میدانستند و با سیاهان همنشین نمیشدند. درنتیجه سیاهپوستان هم گرایشی به نزدیکی به آنها نشان نمیدادند.
در تقسیمکارها هم به همین منوال بود. کارهای دونپایه را سیاهپوستان انجام میدادند و بالعکس. بهوضوح معلوم بود سفیدپوستها از موقعیت بهتری برخوردارند.
روزهای یکشنبه تعطیل بودند. در این روز پارتی راه میانداختند. عدهای با تفنگهای شکاری با خودروهای قدیمی آهو و سیمرغ برای شکار به بیرون از پایگاه میرفتند و موقع برگشتن، لاشه گوزن و گرگ و گراز و خرگوش... همراه میآوردند. در محلی که مخصوص کباب کردن بود آنها را به سیخ میکشیدند. مطمئن نیستم آیا شکاری که کرده بودند همه را برای مصرف خوراک میآوردند یا برای تفریح شکار میکردند، فکر نمیکنم گرگ را برای خوردن شکار کنند.
دل ما به حیواناتی که شکار میکردند میسوخت. یکبار به سرباز علی کوچک گفتم، چرا به اینها اجازه میدهند برای تفریح، حیوانات زبانبسته را شکار کنند؟
علی حالت متفکرانهای به خود گرفت و آه بلندی کشید و باحالت بخصوصی گفت: « مملکتی که صاحب پرقدرتی نداشته باشِ، وضعش از این بهتر نمی شه!.»
علی را که جثه کوچکی هم داشت و کمحرف بود جدی نمیگرفتم. اما از آن لحظه به بعد احساس کردم درونگراست و کمحرفیاش به خاطر اندیشه قوی است که دارد. بعدازآن احترامش را بیشتر داشتم و سعی میکردم بیشتر در کنارش باشم.
ماهی یکی دو بار یک دستگاه خودرو نظامی ریو میآمد که چادرش را محکم کشیده بودند و با طناب بسته بودند. از گردوخاکی که رویش نشسته بود معلوم بود از راه دور آورده شده. هیچوقت چادرش را باز نکردند که داخل آن را ببینیم. همین موضوع کنجکاوی مرا تحریک کرد. با نوک چاقو سوراخ ریزی در دو طرف آن ایجاد کردم. ازیکطرف نور باریکی به داخل میتابید و از طرف دیگر با یکچشم داخل آن را نگاه کردم. پر بود از وسایل باستانی از ظروف و سفال زیرزمینی، تا سروکله مجسمه سنگی. نفهمیدم آنها را از کجا میآوردند و به کجا میبردند.
در زمان خدمت من که از پنجاهوچهار تا پنجاهوشش طول کشید، فرمانده پایگاه سوم شکاری شاهرخی ( نوژه) شخصی بود به نام محققی. وی یکی از افرادی بود که در کودتای معروف به نقاب، شرکت داشت. کودتا لو رفت، محققی دستگیر و اعدام شد.
درواقع ریختوپاش در باشگاه افسران آمریکایی بهقدری زیاد بود که به شوخی به همدیگر میگفتیم، در هتل خدمت میکنیم. درحالیکه آنجا از هتل خیلی سرتر بود و به ما خیلی خوش میگذشت.
چون رفتوآمد افراد ایرانی به باشگاه آمریکایی ممنوع بود، به آن صورت کسی در جریان تفاوتها قرار نمیگرفت. به ما هم چپ و راست سفارش میکردند درباره آنجا با کسی صحبت نکنیم. در اصل ما با کسی ارتباطی نداشتیم که بخواهیم درباره آن صحبتی بکنیم.
روزهای جمعه سربازان را سینما یا تئاتر میبردند. گاهی هم در فضای چمن محوطه پایگاه جشن بر پا میشد و از شعبان بیمخ (شعبان جعفری) دعوت میکردند تا با اعضای باشگاه خود ورزش زورخانهای دستهجمعی اجرا کنند. در این روزها هم ریختوپاش صورت میگرفت و بعد از پایان جشن، روی چمنها پر میشد از شیرینی و میوههایی که زیردست و پا ریخته و لهشده بود.
یکبار دریکی از همین جشنها، یکی از سران ارتش از رژه نظامیان سان دید. خانوادهها هم حضور داشتند و شاهد هنرنمایی همسران خود بودند. شخصی که سان میدید پس از سخنرانی گفت: « سربازها خیلی خوب. درجهدارها کمی خوب، اما افسران مانند خرگوش حامله رژه میرفتند!.» این موضوع باعث خنده حاضرین شد و افسران شرمنده شده بودند.
باید به پایت