پایگاه سوم شکار = سرفرازان # عابدساوجی
موقع خدمت سربازی رسیده بود. سال 1353 از طرف ژاندارمری طی لیستی بلند بالا، به خان ابلاغ کردند این عده خود را به نظام وظیفه معرفی کنند.
خدمت اجباری بود و راه گریزی هم نبود. دفترچه را که می گرفتیم مدتی بعد اعزام می شدیم. این روش خوبی برای اعزام بود چون در این فاصله کارهای خود را سرو سامانی می دادیم و با آمادگی بیشتری وارد خدمت می شدیم تا اینکه یکباره بیایند و با مأمور ببرند.
م
دفترچه آماده به خدمت را گرفتم. آبان ماه سال بعد اعزام شدم. حدود ششصد نفر به مرکز قروه اعزام شدیم. پنج روز درمدرسه افسر خیابان کارگر بلا تکلیف بودیم. در این سه روز،گروهبان گردن کلفتی می آمد و روزی سه وعده کلاغ پر و بشین پا شو می برد و بدون دلیل با ترکه می کوبید توی سرما.
روز چهارم بود محکم زد خسرو نامی سرش شکست. تا حدی مغرور بود که عذرخواهی هم نکرد. روزبعد بازهم شروع کرد به اذیت کردن و زدن با ترکه. وقتی نزدیک خسرو رسید به جای اینکه حالش را بپرسد، دستش را بلند کرد بزند، خسرو قدو قواره بلندو ورزیده ای داشت رفت زیر دو پای او بلند کرد هوا چنان محکم کوبید زمین که فکر کردیم دیگر از جایش بلند نمی شود!.
گروهبان هِقّی کرد خواست بلند شود مهلت ندادیم ریختیم روی سرش!. تا آنجا که جا داشت به پهلوها و باسن اش لگد زدیم. طوری می زدیم که فقط درد بگیرد ولی زخمی نشود. همه را جان به لب کرده بود. دلمان حسابی خنک شده بود رهایش کرده پراکنده شدیم.
از جابلند شد لباس هایش را تکاندو خیلی عصبانی گفت:« پدر سوخته ها، صبر کنید، باچند نفر بر می گردم بقدری می زنیم تون که صدای گاو در بیارید.»
او رفت تاکمک بیاورد. از قضا دراین فاصله چند دستگاه اتوبوس همراه با چند افسر و درجه دار از راه رسید، دستور دادند با عجله سوار شوید. ما هم از خدا خواسته با سه سوت ساکها را برداشته سوار شدیم. تا وقتی آنجا بودیم کسی از افسران متوجه کتک خوردن گروهبان نشد.
آن وقتها می گفتند توهین به درجه دار و افسر، توهین به اعلاحضرت است!. تا چند روز نگران بودیم نکند شکایت کرده باشد دادگاهی مان کنند، اما خبری نشد. ستون اتوبوس و مینی بوس به طرف همدان حرکت کرد.
حدود هزارو پانصد نفر را درسالن بزرگی درپایگاه سوم شکاری جمع کردند. چند سرباز قدیمی آرایشگر بودند. با ماشینهای کهنه و روغنکاری نشده افتادند به جان ما. بجای موی سر، پوست سر ما را می کندند!. این کار چنان با بیرحمی انجام می شدکه چند نفر از سوزش پوست سر گریه می کردند!.
بعد از اصلاح سر، نوبت حمام شد. بدتر از اصلاح، حمام سرد بود!. اواسط آبان ماه هوا سرد بود. زیر دوش آب سرد پوست مان مانند مرغ پرکنده دون دون شده بود. بد تر از سرما، دستور داده بودند همه لخت مادرزاد شویم!. یک عده بچه روستایی حتی رویشان نمی شد جلوی جمع شلوار خودرا عوض کنند، مجبور شده بودند جلوی جمع لخت شوند. خلاصه اینکه روزهای بدی را تجربه می کردیم.
مثل اینکه می خواستند شخصیت افراد را درهم بشکنند و آنطور که خودشان می خواستند از نو بسازند. قبل از آنکه سربازی بروم، کسی سربازی می رفت و بر می گشت از رفتار و کردارش می گفتند معلوم است خدمت کرده است. تا آن موقع نمی دانستم منظورشان چیست؟ با تجربه جدیدی روبرو می شدم تازه می فهمیدم یک خدمت کرده چقدر با کسی که خدمت نکرده تفاوت شخصیتی دارد. بعد ازاینهمه سال، آن روزها که یادم می افتد دلم برایش تنگ می شود، اما از لخت شدن دسته جمعی و بعضی کارها ناراحت می شوم.
رسما" دوره آموزش پیاده شروع شد و من از این بابت خوشحال بودم. از رژه و نظام جمع و جنگ سرنیزه، در کل از این جور کارها خوشم می آمد. چند سالی در کرج و تهران کار کرده بودم و از روستای کوچک خود دور شده بودم، در یاد گیری و تکلم زبان فارسی یک سرو گردن از همشهری هایم سرتر بودم.
گروهبان دومی که اسم اش را فراموش کرده ام، با یک سرباز قدیمی بنام شیرعلی قپان وَری، مسئول آموزش نظامی دسته ما بودند. درکارشان خیلی خبره ومتخصص بودند. صبح زود برپا زده می شد، کار نظافت و صبحانه که تمام می شد تا ظهر آموزش نظام جمع داشتیم. عصرها کلاس تئوری کسل کننده ای داشتیم. فکر می کنم این کلاسهای عصر فقط به این منظور برگزار می شد که سرباز درسطح پایگاه وِل نباشد. سرکلاس عصر، جُک و آواز و چُرت زدن بود. درجه داری که کشیک عصر می شد بدش نمی آمد با سربازجماعت دم بگیرد تا ساعت کسل کننده خدمت تمام شود.
طی دو ماه اول خدمت، در امر آموزش بقدری پیشرفت کرده بودم که شدم کمک آموزش نظام جمع. کمترین فرصت را ازدست نمی دادم. بقیه سربازها درآسایشگاه لم میداند، اما من ورزش می کردم وخسته می شدم در نتیجه شبها خوب می خوابیدم فرصت فکر کردن و غصه خوردن نداشتم.
یکی از همشهریها به نام علی صفدرکرمی، قدی بلند با چهره ای سوخته و موهای وز وزی، تا بیکار می شد درگوشه ای کِز می کرد وغصه می خورد. یک روز پرسیدم علی، چه مرگته؟ پاشو کمی نرمش کن تا حالت جابیاد.
اشک در چشم هایش جمع شدگفت:« توکه بهتر ازهمه از وضع من و خانواده ام خبر داری، چرا دیگه می پرسی؟»
گفتم، چاره ای نداری، باید دوسال خدمت راتمام کنی. گفت:« نمیتوانم. هر روزم به اندازه یک سال می گذرد! چطور دوام بیاورم درحالیکه شش برادر وخواهرکوچکتر از خودم دارم که نان آور شان بودم. پدرم را که می شناسی، بیمار وضعیف است. زمین کشاورزی هم که نداریم، از یازده سالگی کارگری کردم حالا که بنا شده ام می توانستم نان دربیاورم سرباز شدم.»
گفتم، حالا که چی؟ با نشستن و غصه خوردن کار درست می شود؟
گفت:« می خواهم فرارکنم! فقط بتوانم از دردژبانی ردشوم، کار تمام است.»
گفتم، نامه می دهند ژاندارمری هرجا باشی دستگیرت می کنند برت می گردانند، کجا می توانی بروی؟
گفت:« فکر همه جا را کرده ام. ازشهر و روستای خودم کوچ می کنم می روم جایی که دست شان بهم نرسد.»
سربازان آموزشی تا چهار ماه حق نداشتند از در دژبانی خارج شوند. اما سربازان قدیمی که سر دوشی داشتند می توانستند از در خارج و وارد شوند.
یک شب رفتم سر بشکه ای که جلوی آسایشگاه سربازان قدیمی بود. داخل بشکه راگشتم و بلوزکهنه ای پیدا کردم که سردوشی آنرا هنوز نکنده بودند. بدون اینکه کسی متوجه شود بردم داخل کوپه خودمان. با چند سربازدوست بودیم نگذاشتیم آن شب کسی واردکوپه شود. سردوشی را با احتیاط جدا کردیم و دوختیم روی شانه بلوزِعلی.
روز بعد، وسط تمرینات نیم ساعت استراحت داشتیم. بلوز را تن او کردیم باهم رفتیم جلوی دردژبانی. وقتی خواستیم از درخارج شویم دژبان گیر داد و رو به من گفت: « سرباز آش خورحق نداره بره بیرون، تو برگرد.»
علی صفدر با اعتماد به نفس فوق العاده ای که تعجب کردم گفت:« باهم میریم سرخیابون بر می گردیم.» دژبان گفت:« پس زود برش گردون ایراد می گیرند چرا گذاشتم بره بیرون.»
یک مقدارکه از در دژبانی دورشدیم خداحافظی کردیم. او رفت دنبال سرنوشت خودش، اما من برگشتم.
بعد ها شنیدم وقتی به روستا رسیده، یکی دو روز بعد شبانه وسایل و خانواده اش را سوارکامیون کرده، به کسی هم نگفته کجا می روند. مستقیم به ورامین کوچ کرده بود ویکی ازمعماران و بساز بفروشان موفق آنجا شده بود. از بد شانسی، چندی بعد در بندرعباس بایکی ازدوستانش سوار موتور بوده سر پیچ نتوانسته بودند کنترل کنند، هر دوکشته شدند.
باید به پایت