آموزش داستان نویسی ساده / مقدمه، تنه، و نتیجه / عابدساوجی
6
مقدمه – بدنه – نتیجه
***
فرمانده ای که در جنگهای زیادی شرکت کرده بود، به سربازی که آموزش نظامی را سپری می کرد، گفت: « اگر به بِرکه ای رسیدی که آب صاف و زلالی داشت، تا می توانی از آب بِرکه بنوش. قمقمه ات را هم پر کن. اما مواظب باش، آب برکه را گِل آلود نکنی. مدتها طول می کشد تا گِل و لای آب ته نشین شود. شاید سرباز دیگری از راه برسد که برای قطره ای آب زلال، در حال جان دادن است.
وقتی نجات یافتی و به چشمه ای رسیدی که آب گوارایی داشت، آب قمقمه ات را آنجا خالی نکن. پای درختی بریز که از چشمه دور است و در حسرت رسیدن به آب، در حال سوختن است.»
هر داستانی از سه بخش تشکیل شده است. این سه بخش عبارت اند از:
1- مقدمه
2- بدنه (تنه)
3- نتیجه
الف = مقدمه: مقدمه آن بخش از داستان است که نویسنده، هنرمندانه و با جذابیت خاصی خواننده را وارد داستان، و مشتاق به ادامه مطالعه آن می کند.
داستان هر اندازه جاذبه و پر کشش باشد، اگر مقدمه جذابی نداشته باشد، در همان اول کار تعدادی از خوانندگان خود را از دست خواهد داد. ای بسا بعدها، از خوبیهای آن تعریف و تمجیدها بکنند، چون بخش مقدمه به دلش ننشسته، از خواندن آن امتناع کند.
بارها اتفاق افتاده یک تیتر، جمله، حتی کلمه ای زیبا از نوشته ای، شخصی را چنان شیفته و جذب خود کرده که آن شخص پروازهواپیما، حرکت قطار و سفری را از دست داده است.
در کل، مقدمه هر اندازه جذاب تر باشد مخاطبان بیشتری را برای مطالعه داستان، ترغیب خواهد کرد. مقدمه به ذوق و سلیقه و موجز نویسی نویسنده داستان بستگی دارد که از کمترین جمله، تا چند صفحه را شامل می شود.
معمولا در بخش مقدمه، نویسنده فضا، مکان، قالب و قهرمان داستان را معرفی می کند. در بخشهای میانی، حوادث و شخصیت های فرعی را به مرور معرفی و داستان را پیش خواهد برد.
پارتیزان
در گروه دوازده نفری ما، یک نفرداوطلب آمده بود. کم حرف بود. روزهای اول که منطقه آرام بود آزادانه می گشت و به همه جا سرک می کشید.
یک هفته بعد جنگ رسما" شروع شد و دشمن حمله سراسری را آغاز کرد. این فرد، اسلحه گرفت و شروع کرد به نبرد با دشمن. روزها بدون اینکه به کسی اطلاع بدهد می رفت و شب ها خسته بر می گشت.
با همان نارنجک و قطار فشنگی که به کمر بسته بود روی یکی از تختهای خالی بهداری می افتاد. بقدری خسته میشد، درهمان لحظه اول خوابش می برد.
همیشه نگران بودیم نکند یکی از نارنجکها ضامنش کشیده شود بهداری و پرسنل و بیماران را ببرد هوا!.
بالاخره این اتفاق افتاد...
***
اگر داستان را به درختی که بار می دهد تشبیه کنیم، ریشه همان مقدمه داستان است که اگر محکم و عمیق نباشد تبدیل به درخت تناور نخواهد شد.
حوادثی که طی سال بر درختی وارد می شود، طوفان و بی آبی و خشکسالی تا تغییرات چهار فصل،اگر اینها را با موفقیت پشت سر بگذارد، در بهار به گل می نشیند. اگر این حوادث نباشد وجود درخت حساسیتی ایجاد نمی کند. حوادث هر اندازه بزرگتر باشد اطرافیان برای سلامتی درخت حساسیت بیشتری نشان خواهند داد. این حساسیت همان حوادث در داستان است که هرچه کشمکش و پیچیدگی بیشتری داشته باشد، ایجاد هیجان و لذت بیشتری خواهد کرد.
مقصود از پیچیدگی در داستان، به معنای آن نیست که بخواهیم معما طرح کنیم که با اعصاب خواننده کلنجار برویم. داستانی که اطلاع کافی نمی دهد، جالب و مهیج و دراماتیک نیست، یعنی اینکه باعث تحریک احساس و عاطفه خواننده نمی شود، نمی تواند خواننده را با خود همراه کند.
بیشتر افرادی که داستان می خوانند، به دلایل مختلف برای سرگرمی و فارغ شدن از دنیای اطراف است، نه اینکه دوست داشته باشند معما حل کنند.
خواننده دوست دارد همذات پنداری کند و خود را در نقش یکی از شخصیتهای داستان قرار بدهد. وقتی با داستانی معما گونه و بغرنج مواجه شود آنرا کنار می گذارد.
کشمکش یکی از ارکان اصلی است که خواننده را حریصانه به دنبال خود خواهد کشاند.
پ: نتیجه
همانطورکه مقدمه خواننده را به آرامی وارد داستان می کند، نتیجه آرام آرام او را از فضای داستان خارج می کند. نتیجه در داستان، همان میوه ایست که از دسترنج باغبان و مقاومت درخت از حوادث روزگار حاصل می شد.
مبحثی در داستان هست با عنوان چیستی. وقتی خواننده کتاب را تمام می کند، اگر از او پرسیده شود چه چیزی از مطالعه این داستان به دست آوردی؟ آنچه را که به یاد داشته تعریف کند، همان چیستی داستان است.
نتیجه ای که از مطالعه داستان حاصل شده می تواند برداشت اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی، یا هر برداشت دیگری باشد که خواننده از مطالعه آن متضرر نشده باشد.
در این بخش، سؤالهای مطرح شده، ماجرای نیمه کاره ای باقی نمانده و همه مشکلات به وجود آمده، جواب داده شده است. ممکن است مطالعه داستان، برداشت و اثری که روی خواننده گذاشته تا آخر عمر همراه او باقی بماند.
|
نکته: نخستین چیزی که از داستان به چشم می خورد و روی ذهن و پیش فرضهای مخاطب تأثیر می گذارد، عنوان داستان است. انتخاب عنوان جذاب و مناسب برای داستان، به افزایش کشش داستانی کمک می کند. |
داستان:
فقط سوت می زدم
بار اول هیچ ردپایی ازخودم باقی نگذاشته بودم. دو قوطی کمپوت را که درشان را جدا کرده بودیم از قسمت پایین سوراخ کرده، نخ محکمی به انتهای آن گره زده بودیم و از فاصله ای دور از طریق تلفن دست ساز با هم صحبت می کردیم.
صدای دوستم ازآن طرف به وضوح شنیده می شد. گرم صحبت بودیم که ازداخل کوچه صدای داد و فریاد شنیده شد. او داخل کوچه را نمی دید. پرسید: چه خبر شده؟
به دروغ، اما خیلی جدی گفتم: مادرت مرده...!.
آن اطــراف کسـی نبود. فقط چند نفــر داخل کوچه برسر موضــوعی بلند بحث می کردند. قوطی از دستش افتاد! زانو هایش خم شد و نشست روی زمین. قوطی را انداختم و به طرفش دویدم. روی زمین دراز کشیده بود. صدایش کردم جواب نداد. تکانش دادم حرکت نکرد!. خونسرد و سوت زنان به طرف خانه رفتم. مادرش پرسید نادرکو؟
گفتم، نادر بقدری پرسه زد خسته شد روی خاکها گرفت خوابید...!.
دکتر در گواهی فوت نوشت: ایست قلبی کرده...!.
خواستند از زیر زبانــم بکشند چه اتفــاقی افتاده؟ گفتــم، با تلفــن صحبــت می کردیم صدایش قطع شد. رفتم ببینم چرا جواب نمی دهد، دیدم دراز کشیده خوابیده. فکر کردم خسته شده خوابیده، همین...
***
از پنجره طبقه بالا به رفتارش دقت کردم. رفتارش مشکوک بود. مدتی کشیک اش را کشیدم. هرکس دیگری جای من بود، درآن ظهرگرمای تابستان شک می کرد. پیراهن مشکی را روی شلوار لی چسبان انداخته بود. مهم تراز اینها، بند کتانی را محکم بسته بود.
یک ریز دور و بر و بالا را نگاه می کرد. وقتی مطمئن شد کسی آن اطراف نیست، مانند مارمولکی که قصد شکار مگسی را داشته باشد از تیر برق بالا رفت.
به سیم های برق که نزدیک شد دست کرد تا سیم چین را از زیر پیراهنش بیرون بیاورد و سیمها را قطع کند!. مطمئن شدم دزد است. اگر می خواستم مأمور خبر کنم، تا آنها برسند کار از کار گذشته بود. آنچه توان داشتم در سینه جمع کردم فریاد زدم:( آهاااای، چیکار می کنی؟)
ارتعاش فریادم چنان رسا بود که صدا در سیم های تیر برق پیچید. اول پاهایش لرزید و بعد مثل گلابی رسیده از آن بالا افتاد و پهن شد روی زمین. مطمئن شدم دیگر نمی تواند به سیم های برق آسیب برساند. این بود که آسوده، چند آهنگ را که حفظ بودم با سوت نواختم و با خیال راحت گرفتم خوابیدم.
مدتها پلیس و ماموران اداره برق می آمدند موضوع را بر رسی می کردندکه چرا کارگر اداره برق با تسلطی که به کارش داشته سقوط کرده مرده؟
هیچ وقت از من که در پنجاه متری آنها پشت پنجره نشسته و شاهد همۀ وقایع بودم نپرسیدند چیزی دیده ام یا نه؟ وقتی به نتیجه ای نرسیدند، دکتر نوشت:« کارگر ایست قلبی کرده!.»
***
این بار مسئله به خودم مربوط می شد. پرسیدم، چند سال داری؟
گفت: مامور ثبت احوالی؟ سن وسال من به توچه ربطی داره؟
گفتم، همین جوری، به نظرم خیلی بچه سن آمدی خواستم بدونم.
گفت: خیالت تخت باشه، دخترخیابونی نیستم، اجازه نمیدم پرِکسی بهم بخوره. هرکی خواسته باهام رابطه برقرارکنه، دمش رو چیدم. تا دانشگاه نرفتم و دکترامو نگرفتم، خبری از ازدواج و این جور مسایل نیست. حالا برو پی کارت تا ...
در اطاق باز شد و خانم دکتر صدا کرد: خانم تنها ...؟
با عجله وارد اتاق دکتر شد. منتظر ماندم تا از اتاق بیرون آمدند. با دست راست زیربغل مادرش را گرفته بود و بادست چپ برگه ای را. از غرور چند لحظه قبل اثری در چهره اش دیده نمی شد. جلو رفتم و پرسیدم، دکتر چی گفت؟
ـ باید بستری بشه!
ـ خب بشه.
ـ نه آخه...
ـ اینکه ناراحتی نداره. حتما" لازمه که نوشته بستری بشه. مریض ها رو ببین! برای بستری شدن از کَت و کول هم بالا میرند.
ـ آخه مادرم...
ـ آخه چی؟ نمی خواد بستری بشه؟
ـ نه بابا، آمده بود به من سر بزنه. یک دفعه حالش خراب شد، آوردمش اینجا...
ــ باشه، اینکه اشکالی نداره...
ــ اجازه بده من حرفم را تموم کنم، بعد برای من صغری کبری بچین.
ـ بفرما حرفت رو بزن، بگوشم.
ـ در حال حاضر از افراد خانواده کسی خبر نداره که اینجا هستیم. در ضمن، پول هم همراهمون...
مهلت ندادم حرفش را تمام کند. برگ بستری را از دستش گرفتم و گفتم، بشینیدتا برگردم...
هر روز عصر بعد از دبیرستان می آمد ملاقات. زودتر از او بالای سر مادرش بودم! بعد از ملاقات تا خانه همراهی اش می کردم.
***
تصمیم اش در مورد دانشگاه و گرفتن دکترا عوض شده بود!. دلش می خواست هرچه زودتر ازدواج کنیم. به اصرار من در کنکور شرکت کرد و قبول شد. وارد دانشگاه شد!.
دوسال از آشنایی مان سپری شده بود. هر بارحرف ازدواج پیش کشید بهانه ای آوردم. از اصرارهایش خسته شده بودم!. روی صندلی پارک نشسته بودیم. نمی دانستم موضوع را چگونه بگویم که ناراحت نشود.
پرسید: چرا حرف نمی زنی؟
چند بار تفره رفتم و او اصرار کرد. بالاخره مجبور شدم آنچه در دلم بود را بگویم. ناباورانه نگاهم کرد. پاهایش لرزید!. رنگش پرید و سفید شد. بعد کم کم خاکستری و کبود شد. با عجله به همان بیمارستانی که با هم آشنا شده بودیم رساندم و در میان جمعیت گم شدم...!.
دکتر سرش را از در بیرون آورد و گفت: همراه خانم تنها...؟
کسی جواب نداد.
مدتی طول کشید تا خدمه بیمارستان با برانکارد چرخداری که ملافه سفیدی رویش انداخته بودند از اطاق خارج شد.
گفتم، کمک کنم؟
گفت: خدا خیرت بده، کمک کن. دخترۀ بیچاره قلبش ناراحت بوده، بدون همــراه پاشــده اومــده بیمارسـتان. باید ببریمــش سرد خونه. هیچ مدرکی همراهش نیست. خدا میــدونه چه قدر باید دنبالش بگردند...
هوا سرد بود. دستهایم را در جیب شلوارم فرو کردم و سوت زنان در تاریکی شب فرو رفتم...
باید به پایت