بریم با پراید دور دور کنیم

نویسنده: عابدساوجی

مدتی ست مشغول نوشتن و ثبت خاطراتم هستم. به‌صورت حرفه‌ای نویسنده نیستم که عادت نوشتن داشته باشم. یک زمانی اسلحه در دستم مانند موم بود. به هر شکل دلم می‌خواست درش می‌آوردم. صحبت یک سال و دو سال نیست که با سیاه کردن چند صفحه، سر وته قضیه را هم بیاورم. نوشتنِ زندگی شصت ساله پرماجرا، تازه به‌صورت خلاصه‌، مگر تمام می‌شود؟

همیشه از خودم می پرسیدم، آیا امکان دارد روزی بتوانم خاطرات دو هزار و نهصد و بیست روز حضور درمناطق عملیاتی ام را روی کاغذ بیاورم و ثبت کنم؟ حداقل بچه های خودم بدانند که پدرشان پدرش در آمده تا آنها را بزرگ کرده، دیگران پیش کش.

گاهی هم فرصتی دست میداد، اما تصور اینکه نوشته های خام و غیرحرفه ای من خسته کننده و فاقد ارزش هنری خواهد بود، پشیمان می شدم.

کم کم خاطراتم داشت به بوته فراموشی سپرده می شد که از طرف اداره حفظ آثار ونشر ارزشهای دوران دفاع مقدس استان البرز تماس گرفتند و خواستند که خاطراتم را مکتوب کنم.

گفتم، خاطرات زیادی دارم، اما اهل قلم نیستم که بتوانم سرو سامان شان بدهم تا خواننده از خواندنش لذت ببرد. گفتند:« شما خاطراتت را به صورت معمولی بنویس، بقیه اش با ماست.»

اوایل فکر می کردم نوشتن خاطرات کاری ندارد. رفته رفته حساب دستم آمد این طورها هم که فکر می کردم ساده و راحت نیست.  می‌گویند:« در تاریکی شب مأموری دو نفر را دستگیر کرده بود می‌برد. یک نفر که پشت دیوار پنهان‌شده بود به دنبال آن‌ها دوید گفت: ( سرکار، سرکار، ما سه نفر را کجا می‌بری؟). مأمور دست او را هم دستبند زد گفت: « معلوم می شه تو هم با این‌هایی. بیا بریم!.»

حالا شده ماجرای خاطره نوشتن من. هنوز خاطره‌ای تمام نشده، خاطره دیگری سر درمی‌آورد که: من هم هستم، مرا هم بنویس.

مچ دستم درد می‌گیرد. پماد می‌مالم و ماساژ می‌دهم. دور مچ دستم باندکشی می‌پیچم تاکمی آرام شود. چشم‌هایم خسته می‌شود تار می‌بینند، یا اصلاً دیگر خط‌ها را تشخیص نمی‌دهد هر خط را چند تا می‌بیند.

مبحثی در روانشناسی هست که می‌گوید:« اگر ذهن انسان را به شکل مثلث متساوی‌الاضلاع فرض کنیم، ذهن قادر است تنها یک‌سوم خاطرات خود را به‌صورت خودآگاه به یاد بیاورد. دوسوم دیگر به‌مرور فراموش‌شده از یاد می‌رود و در ناخودآگاه او ذخیره می‌شود.».

افرادی که به متخصصان هیپنوتیزم مراجعه می‌کنند، آن‌ها در خواب مصنوعی، خاطرات فراموش‌شده سالیان دور شخص را دوباره زنده می‌کنند.

این روزها منهم به چنان سرنوشتی دچار شده‌ام. با تکرار آنچه یادم مانده، خاطرات فراموش‌شده زنده می‌شوند و می‌گویند ما را هم بنویس...

وقتی غرق درنوشتن هستم، از هر چه که دورو برم هست منفک می‌شوم. خانم حوصله‌اش سر می‌رود. با اعتراض می‌گوید: « با این قلب نصفه‌نیمه‌ات چرا به خودت این‌همه زحمت می دی؟ ول کن اینها را، تمامش کن. خانه‌ات آباد! دو سال است که داری می‌نویسی...!.»

وقتی می‌بیند به نوشتن ادامه می‌دهم کمی جلوتر می‌آید. می‌خواهد گوشه کاغذ را بگیرد از دستم دربیاورد. می‌خوابم روی کاغذها تا نتواند آنها را از دستم دربیاورد. نا امید می‌شود برمی‌گردد سرجای خودش.

درحالی‌که دست راستش را به‌طرف من گرفته و کف دستش رو به آسمان است می‌گوید:« اگر توی این دو سال، دانشگاه رفته بودی، با این اشتیاق که می‌نویسی، اگر درس و مشق می نوشتی، الآن دکترمهندس شده بودی. چی می‌خوای از جون این کاغذها که صبح تا شب سیاهشون می‌کنی؟»

تا می‌آیم توضیح بدهم و دلیلی برای کارم بیاورم مهلت نمی‌دهد می‌گوید:« تا وقتی جَوان بودی تا می‌خواستیم بهت عادت کنیم ساکت را برمی‌داشتی می‌گفتی باید برم مأموریت، ده‌ روزه برمی‌گردم.

کدوم ده روز بود که یک ماه و دو ماه و سه ماه نشه؟ چه خون‌د‌ها ن‌خوردیم که سالم برگردی. وقتی هم می‌آمدی، به‌جای اینکه من و بچه‌ها را ببری گردش وتفریح، باید موهای تا روی شانه ریخته‌ات را می‌بردی اصلاح کنند و ریش تا سینه ریخته‌ات...»

می‌گویم، خانم گرامی، اگر رادیو هم با این شدت و یکریز که شما حرف می‌زنی، حرف بزنه تمام موج‌های رادیو دوروزه به هم می ریزه! باید بندازیش بیرون...

می‌پرد وسط حرفم که:« هنوز چیزی نگفتم که جوش آوردی!. اون لباس‌کارهای چرب‌وچیلی یادت رفته؟ دو روز باید می‌گذاشتم داخل تشت روی چراغ جوش بخوره تا چربی هاش باز شه. تازه، چند بار باید آب آن را عوض می‌کردم تا خاک رسی که داخلش جمع شده بود بریزه بیرون. اگه حوصله داشتم از اون گل رسی که  درست می‌شد می تونستم یک کوزه سفالی درست کنم. پوتین هات روکه نگو، به همه رنگ می‌خورد به‌جز رنگ سیاه خودش...»

باز حرفش را قطع می‌کنم می‌گویم، بسه خانم. تا حالا دستم درد می‌کرد، سردرد هم بهش اضافه شد!. وقتی تو، این‌همه سرکوفت بزنی، چه انتظار از غریبه‌ها داشته باشیم که فکر می‌کردند داخل پول داریم غلت می‌زنیم...

دستش را به علامت ساکت تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد:« صبر کن. حرفم هنوز تمام نشده. اگر تا حالا نگفتم و به روت نیاوردم فکر می‌کردم برات مهم هستم. فکر می‌کردم با سختی هات ساختم به روت نیاوردم که درچنین روزی که الحمدالله ماشین داریم، ببری مون توی خیابون ها کمی دور دور کنیم که دلمون واشه. نمی دونستم آخر عمری میرزا بنویس میشی  و دفتر و قلم را بغل می‌کنی و نقاشی می کشی...»

یک‌دفعه می‌زنم زیر خنده و با صدای بلند می‌خندم. طوری می‌خندم که شک می‌کند. کمی جلوتر می‌آید و با ملایمت می‌گوید:« علی! طوریت شده؟ حواست سرجاشه؟ گوش میدی چی میگم؟»

در حال خنده می‌گویم، چرا فکر می‌کنی حواسم نیست؟ عقلم را که از دست ندادم.

با نگرانی می‌گوید:« آخه چند وقت پیش رفته بودی به خاطر موج گرفتگی اعزام بشی، گفتم نکنه خدای‌نخواسته...»

با تغییر حالت ناگهانی‌اش، دلم به درد آمد. فهمیدم این حرف‌ها را از روی دل‌خوشی نمی‌زده، بلکه دل خونی داشته که جوش آورده است!.

سرم را بین دست‌هایم گرفتم. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست کمی گریه کنم. اگر تنها بودم و خجالت نمی‌کشیدم حتماً این کار را می‌کردم.

وقتی همسرم گفت قلم و کاغذ را بغل کردی نقاشی می کشی، یاد روزهایی افتادم که پنج روز مرخصی داشتم سه روزش را قلم دست می‌گرفتم خانه‌های مردم را رنگ می‌کردم تا بتوانم پولی در بیاورم بابت خرج خانه بدهم و کمی هم خرج راه خودم بردارم. هنوز حقوق درست حسابی نمی‌گرفتم و بابت خانه‌سازی هم کلی بدهکار بودم. درهرصورت فرصت تفریح و گردش نداشتیم.

این بار آرام و شمرده می‌گوید:« اگر به خودت و به اون قلب لت و پارت رحم نمی‌کنی، به من و بچه‌ها رحم کن. یک‌عمر چشم‌به ‌در دوختم که برگردی، همیشه خیلی دیرتر از آنچه که باید می‌آمدی، آمدی.

دلم می‌خواد من هم مثل زن‌های دیگه کنارت روی صندلی بشینم بریم توی خیابون ها گشتی بزنیم برگردیم. چی میگن بهش؟ بچه‌ها هی میگن شمال شهر ماشین‌ها دور دور می‌کنند...»

این بار جلوی خنده‌ام را گرفتم و آرام گفتم، خانم، آن ماشین‌ها که در شمال تهران، آن‌هم نیمه‌شب دور دور می‌کنند، سیصد چهارصد میلیون می ارزن!. پراید فکسنی ما حاصل دسترنج چند سال پسرمونه که می‌خواست مغازه‌ای اجاره کنه که دلش به حال ما سوخت گفت شما واجب‌ترید. خواست با این کارش آخر عمری خیابان‌ها را پیاده گز نکنیم...

بالاخره راضی ام کرد با خانم رفتیم خیابان تا کمی دور دور کنیم دل خانم وابشه. چند خیابان کرج را دور زده بودیم خانم گفت:« هوا چقدر دم کرده، اون کولر رو بزن هوا کمی عوض شه.»

گفتم، خانم کولرش کجا بوده؟ پراید مدل فلان کولرش کار نمیکنه. شیشه را تا آخر دادم پایین گفتم، بیا، این هم کولر!.

باد گرم همراه دود و گازوئیل زد داخل اتاق!. خانم که مشکل قلب و تنفس دارد به سرفه افتاد. همان‌طور که سرفه می‌کرد با نفس‌های بریده و متقاطع گفت:« خفه شدم شیشه را بده بالا!. نخواستیم این دور دور کردن رو، برگرد بریم خونه...»

گفتم خانم، چی خیال کردی؟ فکر می‌کنی من از گشتن و دور دور کردن در شمال شهر بدم می‌آد که نشستم کنج خونه قلم و کاغذ را بغل کردم؟ فکر می‌کنی آن‌ها که نصف شبی میرن شمال شهر و بوق می‌زنند و تکاپ می‌کشند، پراید عهد بوق سوار میشن...؟

وارد خانه شدم. هوای بیرون دم‌کرده بود. آخی بلندی گفتم و روی مبل لم دادم. گفتم، خانم بی‌زحمت یک لیوان آب‌خنک به من بده که هلاک شدم.

خانم با تعجب بِر بِر نگاهم کرد و گفت:« چی شده پیرمرد؟ با این همت بلندت می‌خواستی مدافعان حرم ثبت‌نام کنی؟ یک ساعت منو بردی تو خیابون گردوندی هلاک شدی؟»

گفتم، خانم ناشکری نکن. همین‌که یک چهاردیواری داریم و یک کولرآبی که در این هوای گرم تابستون زیر آن می‌نشینیم جای شکر داره.

گفت:« آره راست میگی. به دور- دور کردن که میرسه، باید ماشین چند صدمیلیونی داشته باشیم، به خانه‌نشینی که می رسه چهاردیواری و کولرآبی شُکر داره. مَثَل تو شده مَثَل آن پیرمردی که دندان نداشت نان خشک را در آب جوی خیس می‌کرد و شُکر خدا را می‌کرد. یکی دید گفت: « مرد حسابی نان خشک  بدون خورشت و بدون دندان، شکر داره؟» 

پیرمرد آه بلندی کشید و گفت: می دونم، اما می‌ترسم ناشکری کنم خدا غضب کنه این آب‌ونان خشک را هم ازم بگیره...»

گفتم، خب، مقصودت از این حرف‌ها چی بود؟ می‌ترسی وضعمان از این‌که هست بدتر بشه؟

گفت: والله آن‌قدر در زندگی سختی کشیدیم که این‌ها در مقابل آن‌ها...

گفتم، در این مورد حق با توست. روزی که می‌خواستم عازم منطقه بشم بچه‌ها دورم حلقه می‌زدند. آب را که پشت سرم می‌پاشیدی، دیگه دلم نمی‌آمد برگردم پشت سرم را نگاه کنم. می‌ترسیدم پشیمون بشم و از رفتن سرخدمت منصرف بشم.

با تعجب نگاهم کرد و گفت: با این روحیه و قلب می‌خواستی دوباره ما را بگذاری بری؟ آن‌هم در این سن و سال.

گفتم، بله تصمیم جدی گرفته بودم برم. اما از بخت بد، عمل قلب پیش آمد و آنچه را رشته بودم پنبه کرد. وگرنه باید بازهم پشت سرم آب می‌پاشیدی تا زود برگردم.

گفت: بله حسابش را دارم. هفتاد بار راهت انداختم و پشت سرت آب پاشیدم بری که زود برگردی. هر وقت که در را می‌زدند فکر می‌کردم یکی آمده خبر بده که...

حرفش را قطع کرد بقیه را نگفت. گفتم، نترس. خیالت هم‌تخت باشه، از قدیم گفتن که بادمجون بم آفت نداره. من از آن نوع بمی‌های اصل هستم که اگر به‌جای هفتاد بار، هفتصد بارآب پشت سرم می‌پاشیدی، بازهم می‌رفتم و سالم برمی‌گشتم. مطمئن هستم به این راحتی‌ها، شهادت نصیب هرکسی نمیشه.

***