ولش کن موجیه. #عابدساوجی
وِلِش کنید موجیه...
نویسنده: عابدساوجی
مدتی هست احساس میکنم آرام و قرار ندارم. زود رنج و عصبی شدهام. به هر بهانه کوچکی سروصدا راه میاندازم. در زندگی سختی زیاد کشیدهام، چه در دوران شخصی گری، چه در دوران سپاهی گری. اما بعضی وقتها کاسه صبرم لبریز میشود و سرریز میکند!.
این بار، از آن مواقعی بود که دیگر دست خودم نبود زندگی و آینده فرزندانم که بزرگشدهاند نگرانم کرده بود. فکر کردم حالا که نمی توانم کاری برایشان صورت بدهم، بروم خودم را مداوا کنم تا درد سری برایشان درست نکنم.
کمترین کمکی که میتوانستم به خانواده بکنم همین بدرفتاری نکردن با آنها بود. سوابقی را که از قبل داشتم برداشتم و راهی اداره مربوطه شدم...
ماجرا برمیگردد به همان سالهای 1366، وقتیکه در منطقه هزار قُله بودیم. صبح خورشید تازه طلوع کرده بود. خورشید پشت سرم بود از طرف شرق میتابید. در این حالت تصویرم درغرب که عراقیها بودند بهوضوح مشخص میشد. این حالت تثبیتشده است و من در آن لحظه اشتباهی که کردم اصلاً به این موضوع فکر نکردم.
روی صخره بزرگی نشسته بودم و منطقه عراقیها را رصد میکردم. اینکه بخواهم بگویم مرا نشانه گرفته بودند یا اتفاقی گلوله توپ یا خمپارهای مانند تیر غیب به طرفم آمد را نمیدانم. فقط این را فهمیدم روی تختهسنگی که نشسته بودم انفجاری رخ داد و مرا مانند توپ بسکتبالی که روی زمین بزنند، روی هوا بلند شدم و دیگر چیزی نفهمیدم!.
متوجه نشدم چه کسی و چطور؟ یا کدام درمانگاه و بیمارستانی بردند، یا احیاناً بستری کردند یا نه؟ چیزی یادم نبود. فقط زمانی را یادم هست که در خانه خودمان خوابیده بودم. چطور و چرایش یادم نبود.
وقتی به خود آمدم مانند این بود که داخل جمجمهام را خراش میدهند. چنان درد شدیدی به پشت سرم تیر میکشید که بی اختیار فریاد میزدم. داخل گوشهایم انگار گلوله توپ 175میلیمتری سفیر کشان در دَوَران بود. لکنت زبان داشتم. خلاصه کلام انگار داخل سرم رژه میرفتند و طبل بزرگ زیر پای راست را، داخل جمجمه من مینواختند!.
قبل ازآن، بیشتر ازآنچه که در خانه نزد اهلوعیال باشم، در منطقه بودم. حالا بیقرار و عصبی، خانهنشین شده بودم و افرادی که به دیدنم میآمدند را نمیشناختم.
همسرم با مادرش مراقبم بودند و پرستاریام میکردند. روزانه تعداد زیادی قرص به خوردم میدادند. با خوردن قرصها، اول گیج و منگ میشدم، بعد هم بیهوش میافتادم. چند ساعت و چند مدت در خواب بودم را نمیفهمیدم.
در مواقعی که حالم بهتر بود و بهوشتر بودم، دخترم لیلا و پسرم یاسر را که هر دو خردسال بودند درآغوش میگرفتم و زار- زار گریه میکردم!. در لحظههای بیداری فقط نگران آینده آنها بودم. فکر میکردم با وضعی که برایم پیشآمده آینده آنها تباه خواهد شد؟ با ناراحتی شدیدی که داشتم، فکر میکردم از پا درآمده و از دست رفتهام.
ترس ازموج گرفتگی درخون و رگ من بود. بعضیها از مارافعی نمیترسند! اما از دیدن یک موش یا سوسک چنان فریادی میزنند که انگار اژدها دیدهاند. من هم از موج گرفتگی همان حالت مار و موش را داشتم.
یکبار شنیدم مادر خانمم با یکی ازهمسایهها پچپچ میکردند. مادرخانم به زن همسایه میگفت:« این علی آقا داماد ما بیشترین ماههای سال را در جبهه است اما طوریش نشده بود. این بار نمیدونم چه بلایی سرش آوردن، یا چه مرضی گرفته که کلی عوضشده!. نه زخمی برداشته، نه جائیش کبود شده، اما مثل دیونهها شده. اگه قرصهاش رو نخوره میترسیم کار دستمون بده.»
زن همسایه برای ابراز همدردی میگفت:« شاید تو جبهه چیز خورش کردن! ممکنه با چوبی چیزی زدن توی سرش دیونش کردن...».
مادر خانمم آهی کشید و گفت:« نمیدونم والله، بدبختی مون کم بود، اینم اضافهشده.»
چند بار همکاران از طرف درمانگاه به دیدنم آمدند. میخواستند هر طور شده ببرند نزد پزشک، نرفتم!. هرچه فکر میکردم چه بلایی سرم آمده؟ یادم نمیآمد.
یک روز به همسرم گفتم، ساک من کجاست؟ بیارش ببینم. ساک را آورد. پر بود از قرص و شربت و اینجور چیزها، بعلاوه چند برگ بیمارستانی مانند بستری و ترخیص و شرححال و صورت سانحه داخلش بود که بهوسیله گیره به همپیوسته و داخل یک پوشه گذاشته بودند.
نشستم و با همه بیحوصلگی و سردردی که داشتم همه را موبهمو مطالعه کردم. بعد از مطالعه آنها تازه چیزهایی در ذهنم جان گرفت و کمکم یادم آمد که چه اتفاقی برایم رخداده بود.
نوشته بودند:« علی فرمانی در تاریخ فلان در فلان منطقه از ناحیه اعصاب و روان صدمه دیده و دچار موج گرفتگی شده است.»
یک ماه استراحت داده بودند و خواسته بودند داروها را مصرف و بعد از یک ماه مجدداً به بخش اعصاب و روان مراجعه کنم، الیآخر...
یکباره احساس کردم بدنم مانند تنوری که برای پخت نان گرم کردهاند، گُر گرفت و شروع کرد به سوختن. تازه فهمیدم از آنچه که میترسیدم به سرم آمده است.
عربده کشیدم و دو دستی کوبیدم روی سرم. این بار دیگر کاملاً موجی شده بودم داد میزدم...
خاطراتی که از موج گرفتگی بعضی از رزمندهها درگذشته داشتم یادم آمد. رفتار موجی شدن دیگران را دیده بودم مرا ترسانده بود. حاضر بودم گلوله سینهام را بشکافد، استخوان پاهایم قلم شود اما برچسب موجی شدن رویم نخورد.
با خودم فکر میکردم، هراندازه باهوش و با درایت باشم و حکیمانه صحبت و نصیحتکنم، پشت سرم خواهند گفت:« ولش کن موجیه، ، به حرف هاش اهمیت نده.»
سال 1359 هنوز اول جنگ بود بهعنوان سرباز پیمانی در ارتش خدمت میکردم. در منطقه سبزاب نزدیک دشت عباس بودیم. بیمار شدم با آمبولانس اعزام شدم به بیمارستانی نزدیک راهآهن در اندیمشک. بیستوچهار ساعت آنجا بستری بودم.
یک مجروح جنگی در بخش بستری بود که دارای موهای وزوزی، چهرهای آفتابسوخته و بدنی درشت داشت شبیه نظامیهای عراقی بود.
بیماری که حالش بهتر بود در اتاقها سرک میکشید. همینکه چشمش به این بیمار سیاهچرده افتاد بهطرف او حمله کرد و بدون مقدمه شروع کرد به زدن او و دشنامهای رکیک دادن که عراقی فلان فلان شده باید بکشمت.
پرسنل بیمارستان جمع شدند و بهزحمت اما با توهین و وضع بدی او را از اتاق خارج کردند. در حال و هوای مناسبی نبود و حالت عصبی به او دست داده بود. گفتند موجی است!.
دیدم پرسنل بیمارستان رفتار خوبی با او نکردند، با وضع بدی او را از اتاق خارج کردند. بقیه هم تماشاگر بودند و به رفتار او میخندیدند.
از مأموریت فاو برمیگشتیم. جیره غذایی و دِسِر آماده کرده بودند داخل اتوبوس تقسیم کنیم تا در وقت صرفهجویی شود. من و یکی از رزمندهها مسئول پخش آن بودیم. بهنوبت سهم هر کس را میدادیم میرفتیم به سمت جلو اتوبوس.
یکی از رزمندهها بدون هیچ پیشدرآمدی بدون علت خاصی چنان با کلاه کاسکت روی گیج گاهم کوبید که از حال رفتم ولو شدم کف اتوبوس. تا چند روز سرگیجه و حالت تهوع داشتم. آنها که از سوابق او اطلاع داشتند گفتند موجی است.
با یادآوری این خاطرات از موجی و موج گرفتگی، از ترس اینکه برچسب موجی گری به من هم بخورد، رفتم حیاط و هر چه مدرک پزشکی بود را با کل داروها در ظرفی فلزی ریختم، نفت پاشیدم رویش و کبریت را کشیدم. حتی به خاکستر آنهم رحم نکردم چال کردم و آب بستم رویش تا اثری نماند. در آن لحظه فکر میکردم ممکن است بیایند بهاجبار بخواهند مدارک را ببینند اثری از آن باقی نگذاشتم.
روز بعد بااینکه در استراحت پزشکی بودم لباس پوشیدم رفتم سر خدمت.
همکاران تعجب میکردند چرا به این زودی برگشتهام سر خدمت؟ حالم را میپرسیدند. به همه میگفتم خوبم چیزیم نیست. معلوم بود هیچکس حرفم را باور نمیکرد. وقتی جواب احوالپرسی آنها را میدادم خودم متوجه نبودم چرا؟ اما همه میخندیدند، یا اخم میکردند و راهشان را کج میکردند دور میشدند.
فرمانده محل خدمتم وقتی وضع را چنین دید دستور داد مرا ببرند درمانگاه. بازهم مقدار زیادی دارو دادند و با ماشین اداره به همراه برگ استراحت، راهی خانه کردند.
یکی دو روز بعد بدون اینکه به کسی گفته باشم و یا به درمانگاه محل خدمت مراجعه کرده باشم، و یا خودم به اختیار و دانسته رفته باشم، نمیدانم چطور سر از بهداری سپاه همدان درآوردم!.
با یک برگ معرفینامه، محافظ و آمبولانس به بیمارستان اعزامم کردند. وقتی وارد محوطه بیمارستان شدم فهمیدم به مرکز روانپزشکی بوعلی همدان اعزامشدهام.
نزد پزشک معالج راهنماییام کردند. آن لحظه برداشت من از دیگران این بود:« همه آنها دیوانه هستند!. سالمترین فرد میان آنها فقط من هستم.»
دکتر جوانی که ریش خود را سهتیغه تراشیده بود اولین سؤالی که کرد این بود:« چیکارهای؟»
به نظرم آمد سؤال بیربطی پرسیده!. من هم جواب سربالایی دادم و گفتم، به تو چه که من چیکارهام؟
با تعجب گفت :« یعنی چه؟ این چه طرز جواب دادنه؟»
گفتم، اول تو بگو ببینم چیکارهای؟ بازجو هستی یا دکتر؟
گفت: خب معلومه که چیکاره هستم، دکترم.
گفتم، دکتر میپرسد چته؟ دردت چیه؟ نه اینکه بپرسد چیکارهای؟
این بار با ملایمت و مهربانی گفت: خیلی خب. من دکتر اعصاب و روان هستم. برای مداوای افرادی مثل شما اینجا هستم.
گفتم خیلی خب. حالا شد. هر چی می خوای حالا بپرس.
حدود سه صفحه سؤالهای مختلف پرسید و نوشت و مهر خود را روی آن کوبید و گفت:« حالا چند دقیقه بیرون منتظر باش، تا صدات کنند.»
مدتی نشسته بودم که صدایم کردند. یک نفر گفت دنبال من بیا. رفتیم مرکز خدمات درمانی مجروحین جنگی. مثلاینکه شورای پزشکی بود. اول پرونده را بردند داخل و بعد از چند دقیقه به داخل صدایم کردند. پس از مدتی کلنجار خستهکننده، سه پزشک زور خود را رویهم گذاشتند تا به من ثابت کنند موجی هستم. هر کاری کردند زیر بار نرفتم و قبول نکردم!.
بالاخره یکی از آنها گفت: « خیلی خب آقاپسر، ما با تو دشمنی نداریم. چرا حقیقت را نمیگی؟ از چیزی میترسی؟ یا علت دیگه ای داره؟ هر چی هست به ما بگو تا کمکت کنیم. از این وضع نجاتت بدیم .»
هر چه اصرار کردند و با ملایمت حرف زدند و توپوتشر آمدند، بیفایده بود چون زیر بار نرفتم.
در ادامه گفت:« خیلی خب، حالا که قبول نمیکنی ما بهت میگیم. تو یک حادثهای را پشت سر گذاشتهای، صورت سانحه داشتی، اون کجاست؟ یا اینکه دست کیه ما ازش بگیریم.»
گفتم ، چه سانحهای؟ چه پروندهای؟ وقتی من سالم هستم پرونده از کجا بیارم؟
یکی از آنها عصبانی شد و گفت: « نخیر، اینیکی از اول موجی به دنیا آمده!.»
گفتم، موجی خودتونید!. تقصیر منه که آمدم اینجا.
قبل از اینکه نزد آنها بروم نوار مغز و عکس و آزمایش گرفته بودند لابد از روی آنها تشخیص میدادند که طوریم شده که سعی میکردند قانعم کنند.
یکی از آنها با مسخرگی گفت:« آره بابا، موجی خود ما هستیم. فعلاً برو بیرون منتظر بمون.»
یک نصفه کیسه نایلون دارو هم دستم بود رفتم بیرون داخل سالن نشستم. بیمارانی که در رفتوآمد بودند رفتارهای عجیبوغریبی از خود نشان میدادند. یکی از آنها قدبلندی داشت. چشمهایش مانند کاسه خون بود. قرصهایی که داخل پاکت داشت را مثل نقلونبات میخورد. با تعجب نگاهش میکردم. بدون مقدمه گفت:« سلام.»
هنوز جواب سلامش را نداده بودم دوباره گفت:« ببینم، رزمندهای؟ موج گرفته شدی؟ گوش به حرف اینها نده!. از این قرصها هم نخور.»
نگاهش میکردم و از رفتارش چندشم میشد. شاید خودم هم مانند او بودم متوجه رفتارم نبودم.
ادامه داد: « اگر به حرف اینها گوش بدی و هرچی قرص دادن بخوری، مثل من میشی. حالم خوب بود. نامردها از بس قرص به خوردم دادند و گفتند بخور، دیونم کردند. به جوانی خودت و خانوادت رحم کن از این قرصها نخور. بعد از مدتی خوب میشی...»
پرستار صدایم کرد و نسخهای به دستم داد گفت: « برو داروهات را از داروخانه بگیر.»
پرونده را داد دستم و گفت: « حتماً داروها را بگیر بعد برو خونه.» دیدم نام پدرم را حسین نوشتهاند. درحالیکه نام او سیفالله بود. گفتم بیا، اینم از مدرک دیوانگی اینها! اگر دیوانه نباشند چرا سیفالله را حسین نوشتند؟
مدارک آن روز را هنوز دارم. یکبار سال هشتاد، و بار دیگر سال هشتادوچهار معرفی کردند بروم کمیسیون پزشکی. مقصر هر دو بار خودم بودم که نرفتم.
اردیبهشت سال 1395 آنچه مدرک از آن سالها مانده بود را برداشتم و راهی اداره مربوطه شدم تا ترتیب معرفیام را به یکی از مراکز درمانی بخش اعصاب بدهند. چیز زیادی نمیخواستم. فقط صدور یک برگ معرفینامه که مرا طبق مدارک ارائهشده که نشان میداد موج گرفتهام، معاینه و مداوا کنند، همین.
پرسان پرسان، بالاخره اداره مربوطه را پیدا کردم. پس از توضیحات اولیه و ابراز علت مراجعه، مرا نزد رئیس بخش مربوطه راهنمایی کردند. ماجرا و علت مراجعهام را تعریف کردم و مدارک را به طرفش گرفتم تا رؤیت کند و دستور اقدام بدهد.
واقعیت این است که پس از سالها برای اولین بار اقرار کردم که درگذشته موج گرفتهشدهام ولی پنهان کردهام حالا دیگر تحمل پنهان کردنش را ندارم.
متأسفانه بدون اینکه حضور مرا در نظر بگیرد باحالت تحکم و عصبانی به رئیس دفترش گفت:« چرا اینها را نزد من میفرستی...»
بغض راه گلویم را بست!. پرونده را برداشتم و راه افتادم. یاد فرمایش امام خمینی افتادم که فرمودهاند:« نگذارید پیشکسوتان راه جهاد و شهادت، در پیچوخم زندگی روزمره به دست فراموشی سپرده شوند...!»
باید به پایت