آموزش داستان نویسی ساده = زاویه دید
7
زاویه دید
عابدساوجی
در داستان نویسی، زاویه دید به شخص راوی، یا همان بیان کننده داستان گفته می شود. کسی که با زبان او داستان برای خواننده نقل می شود.
1= زاویه دید اول شخص
زاویه دید اول شخص به کسی گفته می شود که خودش یکی از شخصیت های داستان است که آنرا برای خواننده تعریف می کند. با توجه به این موضوع که خودش یکی از شخصیتهای داستان است می تواند قهرمان داستان هم باشد. اگر قهرمان داستان هم نباشد می تواند یکی از شخصیتهای فرعی داستان باشد و آنچه را که در داستان اتفاق می افتد برای خواننده تعریف کند بدون کم و کاست و یا اضافه کردن درونیات ذهنی خود.
اگر راوی قهرمان داستان باشد، به مراتب بهتر از شخصیت فرعی داستان را پیش می برد. زیرا او می تواند با اضافه کردن احساسات فردی و درونی خود برجذابیت داستان بیفزاید. در این صورت خواننده با قهرمان داستان احساس نزدیکی بیشتری خواهد کرد.
وقتی راوی خود قهرمان داستان باشد که با احساس بیشتری همراه است، شاید مقداری اغراق و بزرگنمایی صورت بگیرد، اما وقتی راوی شخصیت فرعی باشد چنین اتفاقی نمی افتد و داستان حالت منطقی تری بخود می گیرد.
داستان ( سفر)
آن شب تصمیم گرفتم حتی شده تا صبح طول بکشد بیدار بمانم، دو جلد دفتر خاطراتی را که بوسیله پست برایم ارسال شده بود را بخوانم. ساعت 9 شب شروع کردم به خواندنِ، اولین دفتر که نوشته بود:« نرگس، کاسه آب را گذاشت روی پله، با یک دست آستینم را گرفت. در حالیکه با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد، گفت: «داداش، تو را به این وقت عزیز قسم میدم، از خیر این سفر بگذر، دلم گواهی میده این سفربه صلاحت نیست.»
مکث کوتاهی کرد. قصد داشت اثر حرف هایش را در من ببیند بعد ادامه داد:« باید دلِ آدم خوش باشه، و گرنه دلخوشی، سفر به این شهر و اون شهر نیست. اگر شهری رو چراغانی کنند که یک نفر شاد بشه، نمی تونند دل افسردۀ اونو شاد کنند! اما اگر دلی شیدا باشه، می تونه با یک شمع، شهری رو، به آتش بکشه!.»
جمشید رویش را به طرف دیگر برگرداند و چند قدم دور شد تا نرگس، هرآنچه در دل دارد بی پرده بیرون بریزد و بتواند مرا از رفتن منصرف کند.
گفتم نرگس، مگر تو خودت نبودی مرا به بیمارستان رسوندی و بستری کردی؟ آنهم با آن ماجراهای عجیب و غریبی که تعریف می کردی. درد سینه ام بقدری زیاد بود، حال خودم را نمی فهمیدم، اصلا" متوجه نشدم چی به چی...
حرفم را قطع کرد و گفت: « هرکسی ممکنه در اثر یک بیماری اضطراری، راهی بیمارستان بشه، قرار نیست برای هر بیماری، مردم خونه و زندگی شون را وِل کنند آوارۀ غربت بشن.»
اشک جلوی چشمش را می گرفت و او با پشت دستش تند تند آنرا پاک می کرد. به عنوان آخرین جمله گفتم، خونه رو که اجاره دادم، بلیط اتوبوس گرفتم، آقایوسف هم مقدمات کارم را در روستاشون فراهم کرده، بنابراین همه چیز برای رفتن من تدارک دیده شده، حالا دیگه باید برم. در ضمن، قصد ندارم که تا ابد اونجا موندگار بشم. هر چند وقت یکبارمیام بهتون سر میزنم. اگر صبور باشی و بیتابی نکنی، ماه به ماه نبودنم براتون عادت میشه...!.
مانند کسی که دلش شکسته باشد و نتواند نفرین کند آهی کشید و گفت: « گاهی فرصت هایی می سوزن و از بین می رن. بعد از سوختن فرصت ها، مشتی خاکستر به عنوان افسوس کف دستت می مونه که نمی دونی چیکارشون کنی. حالا که نمی تونی بمونی، برو خدا نگهدارت.»
بغض اش دوباره مانند رعد و برقی که چند لحظه پشت ابرها پنهان شده باشد، شروع کرد به غریدن. هق هق گریه اش همراه کاسه آبی که پشت سرم پاشید، در فضای خلوت حیاط پیچید.»
جمشید بخاطر غرور مردانه اش، نخواست اشک هایش را ببینم. بدون آنکه به صورتش نگاه کنم، او را در آغوش کشیدیم و سوار تاکسی که، بیرون در منتظرم بود شدم...»
حالت دوم زاویه دید = سوم شخص مفرد یا محدود.
در این حالت راوی سوم شخص مفرد است که نقشی در داستان ندارد و هر آنچه که اطلاع دارد برای خواننده تعریف می کند.
اگر قرار باشد مطلبی را بیان کند که خودش نتوانسته حضور داشته باشد، از زبان یکی از شخصیت های داستان که حاضر و ناظر بوده نقل قول می کند.
داستان: ( فالی برای پروانه)
بدون هدف خیابان ها را از بالا به پایین، و بر عکس طی می کرد. می گفت:« از خش خش برگهای زرد لذت نمی برم!. خش خش برگها مرا یاد مادرم می اندازد. یاد وقتی که از وسط نان های خشک و ترد می خورد و زیر دندانهایش که یک در میان افتاده بودند خش خش می کرد!.
چند بار به او گفتم، مادر، از قسمت نرم نان چرا نمی خوری که جویدنش آسان تر است؟
بالاخره یک روز جوابم را اینطور داد:« پدر سوخته، مگر نمی بینی دندانهایم ریخته، نمی توانم نان نرم را بجوم...»
نور خورشید از رو برو به نیمکت کنار خیابان می تابید و منظره ای شبیه، عکسهای غروب دریا درست می کرد.
دختر گفت: کار و زندگی که نداری، از ماشین و خونه هم که خبری نیست. دنبال من راه می افتی که چی؟
پسر گفت:« به جای پایِ تو عادت کردم. دلم می خواد مثل پروانه دورت بگردم...»
یاد پروانه افتاد. اول صبح سر هیچ و پوچ، با هم بحث کرده بودند. بدون خداحافظی حانه را ترک کرده بود.
پسرک فال فروش، هر فالی که می فروخت، یک دانه ارزن در دهان پرنده می گذاشت.
مرد سرش را جلو برد طوری که زوج جوان بشنوند آهسته گفت: ((خوش به حالتون که باهم بغ بغو می کنید... !.))
پسرک فال فروش گفت: تو کار مردم سَرَک نکش. به تو چه ربطی داره که چیکار می کنند.
گفت: آخر این پرنده رو از گرسنگی می کشی. اون وقت خودت هم از نون خوردن می افتی!. یک مشت ارزن بریز جلوش، بزار بخوره سیر شه.
پسرک فال فروش گفت:« اگر سیر بشه، دیگه فال نمی دِه، مردم با اعتقادشون زندگی می کنند. دیگه کسی از من فال نمی خره.»
گفت:« که این طور! پس بهش بگو یک فال به من بده ببینم پروانه هنوز دوستم داره؟»
پسرک فال فروش، ارزن را دهان پرنده گذاشت، طوری که مرد نشنود گفت:« این بیچاره از همه خوش خیال تر بود...!.»
3= شکل سوم زاویه دید: سوم شخص دانای کل
در این شکل زاویه دید، راوی بازهم سوم شخص است اما زاویه دید محدود ندارد بلکه دارای دید وسیعی است که به همۀ زوایای پنهان و آشکار داستان سرک می کشد. حتی وارد مکانهای سری و ممنوعه شده، هر آنچه که دیگران قادر به دیدن و شنیدن نباشد می بیند و می شنود و برای خواننده بازگو می کند.
در این حالت، راوی حتی می تواند از داشته ها، دانسته ها و معلومات شخصی خود سود جسته و برای پیش برد بهتر داستان از آنها استفاده کند.
4= شکل چهارم زاویه دید حالت دوربین یا زاویه دید نمایشی
در این حالت راوی مانند یک دوربین عمل می کند و قدرت مانور کمی دارد. تحرک ندارد. مانند این است که راوی از قاب پنجره بدون اینکه حرکت کند هر آنچه را که در زاویه دید اوست باز گو می کند. اینکه نام دیگر آن را حالت دوربین گفته اند به این معناست که، اگر دوربینی را در نقطه ای ثابت کار بگذارند و دکمه روشن آنرا بزنند، ساعتهای متمادی آنچه را که روبرویش اتفاق می افتد ضبط می کند و تحویل می دهد بدون ذره ای دخل و تصرف و حرکت اضافه ای.
5= زاویه دید تک گویی درونی:
در این روش، ذهنیات شخصیت داستان توسط خود او بدون واسطه به صورت سریع بیان می شود و می نویسد. در این روش، چون شخص نویسنده حالات درونی خود را همان طور که هست روی کاغذ می آورد، پریشان گویی در آن مشاهده می شود و از روی نظم و قائده نیست.
در این شکل روایت، گویی خواننده وارد ذهن نویسنده شده و افکار او را می خواند.
چراغانیشهری،قادرنیستدلافسرده ایراشادکند.یکدلشیدا،بانورشمع،شهریرا، شهر آشوب می شود.!
افکارهر کس،اعمالاورا شکل می دهد. همانگونهکه فکر می کنند حرفمی زنند.اعمال خوب،درپی افکار خوبقدرتبروزپیدامیکند،عکسآنهم به همین صورت اتفاق می افتد. با پوشش زیبا،نمی توانچهرهزشترازیبا کرد.
6= روش نامه نگاری
در این روش، راوی به شکل نامه نگاری عمل می کند. این عمل بین دو تا چند نفر اتفاق می افتد. دو نفر ممکن است برای همدیگر نامه بنویسند و جواب بگیرند. در این روش ممکن است موضوع خاصی مطرح نشود که انسجام داشته باشد.
ممکن است یک نفر به صورت ادامه دار برای شخص دیگری نامه بنویسد ولی جواب هم دریافت نکرده باشد. یا بالعکس ممکن است نامه های نویسنده اولی مشخص نباشد ولی از جوابهایی که شخص دیگر به نامه های او داده از مکنونات قلبی او آکاه شویم.
کوره پزخانه
سلام ، نمیدانم چه عاملی باعث شده به یاد کوره پزخانه افتاده ای، لابد دلت تنگ شده برای خاک بازی و دوران کودکی و شلوار وصله دار و کفشهای پاره ای که در زمستان و تابستان انگشت پای مان از آن بیرون بود!. درجایی شنیدم، کتاب یک نویسنده را که در بارۀ فقر قسمتی از کشورمان نوشته بوده را سوزانده اند!.
گویا باور نداشته اند در دنیای امروز مردمانی وجود داشته باشند که تا این حد فقیر باشند. مثل اینکه کسی از این کتاب نخریده، همه را جمع کرده یکجا سوزانده اند!.
حال که در جایی زندگی میکنی که تا این حد با ما فاصله فرهنگی دارند که فقر برایشان معنی ندارد یا لااقل قابل لمس نیست، چه اصراری داری که دردهای مرا از زیر خاکستر زمان بیرون بکشی؟ خاطراتی که درد روزگار من شده اند.
پنج ساله بودم که پدرم برای تأمین قسمتی از مخارج زندگی مجبور شد مرا به آقای فتوت بدهد!. آنها فرزند نداشتند، مرا به فرزندی پذیرفتند. پرورشم دادند و بیدریغ محبت کردند. آیا ارزش آنرا داشت با داشتن دو خانواده! امروز یک نفر را نداشته باشم تا سرم را روی شانه اش بگذارم.
دوست عزیزم، نیشتر بر زخمهایم زدی تا سر باز کند، حالا دیگر نه از روی اکراه، بلکه برای دل خودم می نویسم. سایه روشنی از چهرۀ پدر ومادرم در ذهنم باقی مانده است. وقتی آقای فتوت پول را روی کرسی گذاشت، چشم پدرم برق می زد. در تمام عمرش چنان پولی را یکجا ندیده بود. مادرم گریه می کرد، بهترین لباسم را که وصلۀ کمتری داشت به تنم کردند. حمام که نداشتیم! سرو صورتم را لیف کشید. یک کاسه آب هم پشت سرم پاشید. دلم برای خانواده تنگ میشد اما می ترسیدم بروز بدهم دوباره به کوره پزخانه برم گردانند. چنین بود که ماندگار شدم...!.
همیشه فکر می کردم روزی سرو سامان می گیرم و بر می گردم تا آنها را از آن بد بختی نجات بدهم. بعد از سی سال در موقعیتی بودم که می توانستم سرو سامانی به زندگی شان بدهم. بر گشتم، تنها چیزی که از آنها مانده بود دو قطعه سنگ قبر که گرد و غبار زمان رویشان را پوشانده بود. اگر نگهبان پیر کارخانه نبود از دیدن قبرشان هم محروم بودم.
مدرسه
نامه ات زمانی به دستم رسید که به شدت احساس دلتنگی می کردم. سالها به گذشته برم گرداندی. خاطراتی را که سالها زیر خاکستر زمان پنهان شده بود زنده کردی. مانند سنگ قبری که گرد وغبار نوشته های روی آنرا محو کرده، وزش باد گرد و غبار را پس می زند و نوشته ها پدیدار می شوند.
نمی دانم احساسم را چگونه بیان کنم، لذت بردم یا اندوهگین شدم؟ هر چه بود حالت خوشایندی داشت. نمی خواهم فرصت اندکی را که دارم با پرداختن به حاشیه ها تلف کنم!. اینجا، سوئیس مهد امنیت و آرامش است!. مردمانش با فرهنگ غنی اعتماد ملل را جلب کرده و سرمایه های هنگفت به بانکهای اینجا سرازیر می شود.
قول داده بودی از کوره پزخانه بیشتر برایم بنویسی. از پدر و مادر، همینطور پدر خوانده ات، چشمۀ متبرّک و از کار و زندگی سخت آنجا برایم بنویسی!.
اینها باعث ورق خوردن کتاب کهنۀ گذشته می شود. گذشته هر اندازه تلخ و ناگوار باشد، به مرور زمان به خاطراتی شیرین تبدیل می شود. آنگونه که تصور کرده ای بی درد گذشته نیستم. دردهایی که با گذشت سالها، هنوز هم شلاق می شوند بر فکر و ذهن من. چگونه می توان بیاد گذشته نبود؟
روزی پنج ریال پول توجیبی که باید با آن کنار می آمدم. کرایه ماشین، پول نهار و همین طور خرج های دیگری که همیشه در حسرت آنها می سوختم و برآورده نمی شدند!.
این مبلغ، فقط کفاف یکی از آنها را می داد. تا مدرسه که دور هم بود پیاده می رفتم. دو شیفت صبح و بعد از ظهر بودیم. نهار را نان و ماست یا نان وانگور می خوردم. دیگر پولی باقی نمی ماند.
یکی از همکلاسی هایم دهانش بو می داد. کسی نمی توانست تحملش کند. حال که سالها از آن زمان گذشته، نمی دانم واقعا"به خاطر دوستی بود، یا وضع مالی خوبی که داشتند و برایم خوراکی می خرید تحملش می کردم!.
بهرحال، امروز دلم برایش تنک شده، دوست دارم یکبار دیگر او را ببینم، حتی اگر دهانش بو بدهد و تحملش سخت باشد. در گذشته چه چیزی نهفته است که حسرت آدمی را بر می انگیزد، شاید بخاطر برگشت ناپذیر بودنش باشد. شاید هم آینده پر هراس است و از رسیدن به آن نگران هستیم.
باید به پایت