8

شخصیت ها در داستان

عباس عابد ساوجی

 

شخصیت= بازیگران و نقش آفرینان در داستان را شخصیت می گویند.

شخصیت در داستان از هر عنصری مهمتر است زیرا، این شخصیت است که داستان را پیش می برد. حوادث و گره ها در اطراف او رخ می دهند. هراندازه شخصیت اصلی داستان پیچیده تر باشد، داستان نیز پیچیده تر و جذاب تر خواهد شد. بر عکس، شخصیت هر اندازه ساده و منفعل باشد، داستان بیشتر به سطح می آید و جذابیت خود را ازدست می دهد.

داستانِی که شخصیت نداشته باشد، مانند جهانی ست پیش از پیدایش انسان. حتی اگر زیباترین سوژه ها و اشکال رؤیایی وجود داشته باشد، چون کسی نیست که زیبایی های آنرا درک و ستایش کند، بی لطف و بی صفا خواهد بود.

 

نکته:

آفرینش شخصیت، شاید هیجان انگیزترین وجه داستان نویسی باشد. نویسنده با خلق یک شخصیت، گویی به آفرینش انسانی دست یافته که می تواند مختارانه درماجرای داستان حضور پیدا کند و تاثیر گذار باشد. در واقع همین نکته است که نویسنده را صفتی خداگونه می دهد و او را دچار تجربه ای غریب اما لذت بخش می سازد.

منظور از شخصیت، لزوما شخصیت انسانی نیست. داستان ها می توانند از درخت، حیوان و یا یک شیء جامد به عنوان شخصیت داستانی بهره مند شوند و تنها ضرورت  در این کار، تفویض وجوه انسانی به آن ها است.

شخصیت ها افرادی هستند که در یک اثر نمایشی یا روایی عرضه می شوند وخواننده براساس ویژگی های اخلاقی و عاطفی که درگفتار و رفتار آن ها می بیند، به تحلیل آنها می پردازد. شخصیت عبارت است از مجموعه ی غرایز و تمایلات و صفات و عادات فردی،  که درقالب رفتار وگفتار وافکار فرد جلوه می کنند و وی را از دیگر افراد متمایز می سازند.

ما در مبحث شخصیت با دو مقوله روبرو هستیم. یکی خلق شخصیت و دیگری پردازش شخصیت. خلق شخصیت، ساده تر و البته هیجان انگیزتر است. ولی در مقابل، پرداخت شخصیت کاری دشوار و ظریف است که هر نویسنده ای به خوبی از پس آن برنمی آید.

 

خلق شخصیت

نویسنده در خلق شخصیت ممکن است از یک، دو و یا هر سه حالت زیر سود بجوید:

1 ـ نویسنده، شخصیت را بر اساس یکی از شخصیت های موجود در جامعه بسازد. یعنی در خلق شخصیت مورد نظر خود از شخصی که وجود خارجی دارد و او را می شناسد الگو برداری کند.

2- نویسنده می تواند پی شخصیت را بر اساس خودش بریزد، یعنی خود را در شخصیت متجلی کند و این گونه به شخصیت، عینیت ببخشد.

1-  نویسنده، شخصیت را بر اساس قوه ی تخیل خود خلق کند. برای شخصیت ابعاد مختلف بیافریند و هر چه مربوط به او است را با ذهن خود پرورش دهد.

گابریل گارسیا مارکز نویسنده ی کلمبیایی صدسال تنهایی می گوید:«یک نویسنده ی جدی فاش نمی کند که قهرمانانش از چه چیزها – یا از چه کسانی ساخته شده اند. او باید شرم داشته باشد که اصل و ریشه ی آن ها را فاش کند.»

 

در کل، شخصیت‌های داستانی از این قرارند:

شخصیت راوی:

شخصیتی است که خواننده، داستان را از زاویه دید او تجربه میکند، با او همدردی میکند و از او طرفداری میکند، از این رو شخصیت اصلی داستان است.

قهرمان:

شخصیتی است که کنش و گره های داستان را پیش می‌ برد و انتظار می ‌رود به هدف نهایی داستان دست پیدا کند. می توان گفت، شخصیت اصلی داستان، خود قهرمان است.

شخصیت متضاد: شخصیتی است که از نظر خصوصیات اخلاقی و رفتار، درست در نقطهٔ مقابل قهرمان قرار دارد. همچنین مدام با قهرمان، یا شخصیت اول داستان در حال جدال است. هراندازه این شخصیت توانا باشد و دارای ویژگی های خاص، جذابیت جدال او و قهرمان داستان بالا می رود.

 

شخصیت مکمل:

 شخصیتی که در داستان نقش ایفا می ‌کند، اما نقش او چندان عمده نیست. فقط به تکمیل نقش دیگر افراد داستان کمک می کند. مانند پدر و مادری که خانواده را دور هم جمع می کنند، تصمیم گیری و تبادل اندیشه می کنند تا داستان پیش برود.

 

شخصیت فرعی: شخصیتی است که نقش کوچکی در داستان دارد و نبودنش هم لطمه ای به داستان نمی زند.    

شخصیت ایستا: این شخصیت در روند داستان دچار تغییر محسوسی نمی شود. در پایان داستان، همانی بوده که در اول بوده، بدون پیشرفت و پسرفتی.

شخصیت پویا: شخصیتی است که در روند داستان دستخوش تغییرات شخصیتی می ‌شود. متحول و رشد پیدا می کند.

شخصیت سیاه: شخصیت های پلید داستان هستند. افرادی با شخصیت های شرور، بد ذات، بدجنس، نامرد، بی معرفت و نمک نشناس و... ( در کل منفی). در این دسته جای می گیرند.

 

شخصیت سفید:  شخصیت های سفید، در داستان شخصیت هایی هستند موافق با هنجارهای اجتماع. کارهایی که می کنند مورد قبول جامعه و برابر با عرف است.

شخصیت خاکستری: این شخصیت ها در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی از خود نشان می دهند. رفتار این شخصیت ها بسته به موقعیتی است که در آن گرفتار هستند.

 

 

تفاوت تیپ و شخصیت

تيپ: عبارت از ويژگي هاي مشترك بین افراد يك گروه است كه نوعي شباهت و همبستگي بين آنها را ميرساند. مانند پزشکان، راننده گان، کارگران، خوانندگان و...

شخصيت: ويژگي هاي فردي و جدا كنندۀ شخصی ازافراد دیگر (تیپ ها)  است. ممكن است يك فرد نظامي، با اينكه اغلب ويژگي هاي مشترك تیپ نظامي ها را دارد، نوازنده موسيقي، نقاش، شاعریا قاری قران هم باشد که در این صورت تبدیل به شخصیت شده است.

 

شخصیت های داستانی اصولا" بر سه نوعند.

اول = شخصیت های اسطوره ای هستند که ساکن جهان خدایان و نیمه خدایان و پهلوانان باستانی هستند که فرا تاریخی اند. این گونه شخصیت ها معولا قابل دید و لمس نیستند. یا از آسمان ها آمده اند، و یا از دنیای ماوراء الطبیعه که به چشم دیده نمی شوند مگر با باور پذیری که نویسنده به وجود می آورد و شخصیت پردازی می کند.

 

دوم = شخصیت های رمانسی هستند که ساکنان همین کره خاکی خودمان هستند، اما آنطور که ما آدمهای معمولی هستیم نیستند. وجود شان ( چه به بدی و چه به خوبی) در جوامع اثر گذار بوده اند چه از نظر عاطفی، عشقی، قتل و غارت، حرص و طمع و... را شامل می شود.

نمونه بارز آن در زمان حال می توان از گروه تروریستی داعش به بدی، و از گروه حزب الله در تقابل با هم به خوبی یاد کرد. و یا نمونه های دیگری که به وفور یافت می شوند.

سوم =  شخصیتهای رمانی اند که درست مانند ما آدم های معمولی زمینی هستند. با تمام ویژگی های عمومی یک انسان عادی زندگی می کنند، نقش آفرینی می کنند. و در همه جا از این نمونه ها وجود دارند و دیده می شوند.

یکی از بازیگران کمدی را می توان مثال زد که می گفت:« من درست کارهایی را که پدرم در زندگی خود انجام می داد، در فیلمهایم نقش آن را بازی می کنم.» 

 

 

شخصیت پردازی: 

یک داستان نویس برای آن که شخصیت های داستانش را خوب به خواننده بشناساند، باید او را نسبت به خصوصیات ظاهری و اخلاقی شخصیت های داستانش آگاه سازد. این عمل را شخصیت پردازی می گویند. اگر این کار به خوبی انجام شود، خواننده با شخصیت هایی که حوادث داستان برای آن ها اتفاق می افتد، احساس صمیمیت می کند و به این وسیله تاثیر لازم بر او گذاشته خواهد شد.

 

نکته:

نویسنده داستان می تواند برخی از شخصیتها و رویدادهایی را از تاریخ بر داشت کند، منتهی هر چیزی را که از تاریخ می گیرد باید به جنس داستانی (fictional) درآورد. درست مانند حیوان شیر دهی که هرچه می خورد به صورت شیر خالص پس می دهد..

 

 

 

 

داستان: توعاشق نِه ای

نویسنده: عابد ساوجی

ظهر یکی دو ساعت برای صرف نهار و استراحت به خانه می رفتم. فروش صبح را گذاشتم داخل گاو صندوق. هنوز درآن را قفل نکرده بودم که وارد شد. سالنامه قهوه ای رنگی در دست داشت. پرسیدم چیزی لازم دارید؟

گفت: «تازه آزاد شده ام! می خواهم به همه جا سر بزنم و همه چیزهایی را که سالیان طولانی ندیده ام را دوباره ببینم!».

گفتم، مگر کجا بودید؟

در چشمهایم نگاه کرد و بعد ازمکثی طولانی گفت:((زندان.))

***

سال آخر دبیرستان بودم، سالهای بی خیالی و روزهای خوشِ دوران مدرسه. من ریاضی و سیف الله رشته ادبی را انتخاب کرد. رشته طبیعی هم بود.

 انگار رشته های تحصیلی آدمها را می سازند!. رفتار و کردار سیف الله، حتی حرف زدنش ادیبانه بود. کلمات قشنگ را با متانت در جمله های موزون چنان کنار هم قرار می داد انگار ترانه دلنوازی را گوش می کردم. عاشق هم بود! مریم را به حد جنون دوست داشت!. به شوخی می گفتم، سیف الله! با بد

خانواده ای طرف شده ای! بالاخره  برادرهای مریم تو را خواهند کشت. خودت را فدای کسی می کنی که چندان قشنگ هم نیست!.

گره در ابرو می انداخت و می گفت: « تو عاشق نِه ای جانم، مریم را باید با چشم من ببینی!»

شاعرهم بود. بهترین اشعارش را برای مریم می سرود:

گل مریم امشب

عطر تو

خوش سرِ سازش دارد

و من عمری به نیایش بیدار

ای صمیمانه تراز دختر باران و بهار

با من آهسته ببار

دست بر دامانت

نم نمک پا بردار

که من عاشق شده ام.

عهد بسته بودیم هر یک از ما کارو بارش روبراه شد هوای دیگری را داشته باشد تا دوستی مان پایدار بماند.

وارد نظام شدم و او رفت دانشگاه!. انتخاب ما چندان هم عجیب نبود، زندگی را با چرتگه محاسبه می کردم اما او کارش با حساب و کتاب جور در نمی آمد. بین ما فاصله افتاد و از حال همدیگر بی خبر شدیم.

***

بازنشسته شدم. تنبل و تن پرور نبودم. مغازه بزرگی خریدم  و با مطالعه در هنر، پشتکار و حُسن اخلاق در مدت کمی تجربه کسب کردم و مشتریان زیادی جذب کردم. پول خوبی در می آوردم که زندگیم را زیر و رو کرد!.

***

سال نامه اش را روی میز گذاشت. پالتو نیم تنه ای به تن و یک شال شطرنجی روی آن انداخته و عینک پنسی روی بینی اش.

به نظرم آمد زندگی از جوانی ماجراجو و ناراحت، موجودی پخته و آرام ساخته است. پرسیدم، مگر کجا بودید؟ 

مستقیم به چشم هایم نگاه کرد و گفت: زندان!.

پرسیدم، چرا ؟

گفت : « حرفها و نوشته هایم به مذاق بعضی از همکاران خوش نیامد، برایم پاپوش دوختند به اعدام محکوم شدم! شکایتی نداشتم اما، وکیلم دست بردار نبود آنقدر خودش را به این در و آن در زد تا توانست اعدامم را تبدیل به بیست سال زندان کند. دو سال عفو خورد. یک ماه می شود آزاد شده ام.»

چهار پایه ای تعارفش کردم ادامه داد: « چند بار از جلوی مغازه ات رد شده ام، سرت شلوغ بود، دو دل بودم خودم را معرفی کنم یانه؟ خیلی عوض شده ای!».

باتعجّب نگاهش کردم، عینکش را برداشت، سیف الله بود...

***

از خودم گفتم و از سالهای گذشته ام که خوب گذرانده ام و حساب بانکی ام پر است...!.

 و او از مریم گفت و سالهای زندان. هر چه بیشتر حرف می زد، بیشتر احساس حقارت می کردم! او را می دیدم که سوار بر ابرها در پرواز است و من کرم خاکی هستم که برای رشد گیاهان دور خودم می چرخم و خاکها را می جَوَم!

از مریم پرسیدم تا فضا را کمی تغییر بدهم، تنها در چند کلمه گفت: « مریم هم صبور نبود! نتوانست تحمل کند، به ستوه آمده بود برید و گذاشت رفت!» .

گفتم: گل مریم را مثل همان قدیم ها برایم بخوان،!. نتوانست قطره اشکی را که از مژه هایش روان شده بود پنهان کند.

 گفت: « مریم برای من تمام شده! حق ندارم به او فکر کنم!» . و خواند:

            مرهمی باید بود

                        هنگام تازیانه 

                        سینه سوخته را

                        دست نوازش کافی ست!

خواستم  به قولی که به او داده بودم خودم را متعهد بکنم، یا به این وسیله خودم را از عذاب وجدان خلاص کنم. دسته چکم را برداشتم و گفتم: اگر یادت باشد با هم عهد بسته بودیم به یکدیگر کمک کنیم، من سر حرفم هستم. هر اندازه که بگویی می نویسم. اصلاً من امضاء می کنم تو مبلغ را بنویس. نگاهم کرد و گره در ابرو انداخت و گفت: « دیدی گفتم خیلی عوض شده ای! روزیکه مریم به آخر خط رسید و گذاشت رفت، از کسی تقاضای کمک نکردم، حالا... » .

حرفش را قطع کردم  گفتم: سخت نگیر، زندگی ارزش این همه رنج و سختی را ندارد!.

خندید! مثل قدیم ها، انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت و گفت: « تو عاشق نِه ای جانم...!» .

درغار تنهایی خودم بیتوته کردم، شاید فرجی بشود...