نهم بهمن 1391- باغی و ، شعری و ، شامی در جوار دوستان در صفا دشت

چه شکوهی دارد محفل اُنس

 

هی می شکنی بشکن

هی می شکنی بشکن

قند نه

دل ما ست

بشکن!.

 

گیسو پریشان می کند

می رقصد با  باد

چه می کند؟

با دل لیلی

بید مجنون.

 

کوچه را شعر بریزید

نفسی تازه کند  فصل بهار

غزلی تازه بپاشید به باغ

ورنه بهار

پشت پرچین زمستان

خواهد ماند...!

 

 

خواسته بودم

همیشه گریان باشی

خودم را گرفت

نفرین

دوسر داشته

هَرَس می کند

روزگارم را

خواب نمانم

 خواهم رفت...