برای تو می نویسم غریبه #عابدساوجی
یادت هست ؟ روزیکه داستان کلاغ ات را خواندم و نظر دادم ،عصبانی شدی ! به جای آنکه عذر بخواهم سماجت کردم، باز هم نوشتم . هردوی ما مانند قهرمانان بوکس می خواستیم سر دیگری را به رینگ بچسبانیم تا برایمان هورا بکشند. وقتی کلاهت از سرت افتاد، و موهایت پریشان شد..... !.مشتم را پایین آوردم، تا تو قهرمان شوی!. همان لحظه باختم که دل بر زلفت گره زدم!. چه کاری کردم.....! .
خانه ای برایت ساختم ، بیت بیت آن از شعر وغزل، هیچ وقت نیامدی. گلهای شمعدانی ام پژمردند ، قسمت نشد یک شاخه مهمانت کنم. جوان نبودم! عاشق که بودم...!. میدانستی هیچ کس به اندازه من دوستت ندارد ، این بار تو بودی که سماجت میکردی...........
گذشت وگذشت !، من شکسته تر شدم وتو بی پروا تر...، خبر از بازی روزگار که نداشتی...! باور نمیکردم که آمده باشی...!
.....کافی ست !. برای چه بنویسم ؟ وقتی تو شاعری وقصه گو ، نوشته های مرا ننوشته می خوانی...
#عابدساوجی
باید به پایت