عازم خواستگاری دختر دلخواه پسرشان بودند!. از درخارج می شدند چند صبر پشت سرهم آمد. با اعتقادی که به صبر داشتند، موکول کردند به یک شب دیگر. طبق قرار، خانواده دختر تا نیمه شب منتظر ماندند...!.

بالاخره زمان مناسبی دست داد مادر پسر زنگ زد و به مادر دختر گفت:« اگر اجازه بدید امشب مزاحمتون بشیم؟»

مادر دختر که متوجه قضیه نشده بود متواضعانه گفت:« اختیار دارید، چه اشکالی داره، مهمون حبیب خداست. خیلی خوشحال میشیم در خدمت تون باشیم.».

نزدیک غروب بود که با شیرینی و دسته گل از اتومبیل پیاده شدند. مهمانها دسته دسته وارد خانه می شدند. از یک زن و شوهر که تازه رسیده بودند پرسیدند:« امشب چه خبره اینجا؟».

مرد، به دسته گل و شیرینی که دست پسر بود نگاه کرد و با تعجب گفت:« تیپ شما چقدر شبیه آقا داماد شده...!. امشب عقد کنان دختر خانوادست..!.».

#عابدساوجی