#افکار جهانی بد جوری شبیه هم شده اند.
تشابه عجیبی میان نوشته های من و دیگران بوجودآمده. آیا میشود افکارجمع زیادی از نویسندگان یک محل، شهر یاجامعه ای تا این حد شبیه یکدیگر شده باشد؟
هفته پیش داستان (نتهای سیم برق)، که تازه نوشته بودم را برای جمعی میخواندم. دخترجوانی اصرار داشت آنرا به تازگی درجایی خوانده. گفتم امکان دارد. چون چند روز است آنرا در گروهای تلگرام، اینستاگرام، بلوگفا، فیس بوک گذاشته ام ممکن است در یکی از اینها خوانده باشی.
میگفت، نه جای دیگری خوانده ام. گفتم اگر طی همین دوسه روز خوانده باشی همین است که گفتم، اما اگر غیر از این باشد هیچ جای دیگر نخوانده ای، چون یک هفته پیش، از پشت پنجره دو گنجشک و یک کلاغ را روی سیمهای برق دیدم، دو روز در ذهنم پروراندم و نوشتم. در توضیح اضافه کردم، البته داستان دیگری هست از گنجشکی که قصد داشت با دهانش آب بیاورد و آتش عظیمی را خاموش کند، اما این دو داستان خیلی با هم فرق دارند. داستان من این است:« گنجشک به معشوقه اش گفت:« روی تیربرق بنشین وگوش کن. میخواهم زیباترین آهنگ دنیا را با سیمهای برق برایت بنوازم!.»
گنجشک روی تیربرق نشست ومنتظر ماندتا بهترین آهنگی را که بخاطر او نواخته میشد را بشنود.
گنجشک عاشق دیوانه وار از روی سیمی به سیم دیگر میپرید و پا را روی تارهای سیم برق میکوبید تاصدای دلخواهش را تولیدکند. معشوقه با شور و هیجان او را تحسین وتشویق میکرد.
کلاغی شاهد ماجرا بود. به گنجشک هیجان زده گفت:« او دارد دروغ میگوید.تو را ساده گیر آورده، مگر با سیمهای برق میشود آهنگ نواخت که شادی میکنی؟».
گنجشک گفت:« خودم میدانم که نمیشود، من همت او را تحسین و ستایش میکنم، نه آهنگی را که مینوازد...!.»
کتاب ( من دیوانه نیستم) جبران خلیل جبران را میخواندم. رسیدم به صفحه ای که به مترسک میگوید:« تو باید از ایستادن در این مزرعۀ خاموش خسته شده باشی.»
مترسک در جواب میگوید:« در ترساندن لذتی عمیق و به یادماندنی است که هرگز از آن خسته نمیشوم.»
یاد داستان مترسک خودم افتادم که نوشته ام:« کلاغها سر به سر مترسک گذاشته بودند. یکی بر شانه هایش تُک می زد و کاهِ لباس های مندرس او را بیرون می آورد تا برای خودش آشیانه بسازد!.
کلاغ دیگری با خنده می گفت:« خجالت بکش مترسک! خودت را علاف مزرعه ای کردی که سنبل هایش از تشنگی نازا شده اند...!.»
مترسک کلاغ ها را دوست داشت تحمل میکرد. بالاخره طاقت اش طاق شد، رو به آسمان فریاد زد: خدایاااا! گندم زار را نمی بینی؟ حرف های کلاغها را نمی شنوی...؟ نکند کر شده ای...
باران شروع به باریدن کرد. سیل، مترسک را با خود می برد!. کلاغ ها پرهای خود را می کندند و بالای سر مترسک شیون می کردند.»
حالا فکر می کنم اگر یک نفر پیدا شود و بگوید از روی مترسک جبران خلیل جبران کپی کرده ای، چطور ثابت کنم نکرده ام؟ باور کردنی نیست! افکار جهانیان چقدر شبیه هم شده اند...!.
باید به پایت