واقعیتها
کره خری در مزرعه صاحب اش شلنگ اندازی می کرد. بچه ها دور ازچشم والدین، او را نوازش میکردند. گاهی سوارش می شدند. کره خر توان سواری دادن نداشت، اما به جبران نوازشی که بچه ها می کردند چند قدمی بر می داشت، بعدخود راکج می کرد بیفتند زمین، طوریکه صدمه نبینند.
شب به مادرش گفت:« مادر، چرا آدمها هرکاری میکنند به ما نسبت میدهند؟»
مادر چند بار او را بوکرد و لیس زد بعد پرسید:« چطور مگه؟ چیزی شنیدی؟»
کره خرگفت:« یعنی شما چیزی در این باره نشنیدی؟»
خر گفت:« عزیزم، من مثل تو بیکار نیستم. با تمام وجودم کار می کنم تا محبت صاحبمون را نسبت به خودمون جبران کنم. آنها به ما جا داده اند. آب وخوراک می دهند، مثل تو بیکار نیستم که به حرفهای دیگران گوش کنم. تو هم به جای اینکه وقت بازی و شادی خودت را صرف این جور مطالب کنی، تا پالان پشتت نگذاشته اند، از فرصت استفاده کن خوش باش.»
کره خرگفت:« مادر،حالا به این سؤالم جواب بده، بعد نصیحتم کن.»
مادرگفت:« خیلی خوب، بگو ببینم چی شنیدی؟»
گفت:« شنیدم زن صاحبمون به پسرش می گفت، اندازه خر میخوری! اما نمیتونی به پدرت کمک کنی؟»
مادر گفت:« عجب!. دیگه چی شنیدی؟»
کره گفت:« دو تا خانم سلانه سلانه می رفتند. یکی به دیگری گفت، تو که حامله ای و پا به ماه، چرا شوهرت باهات نیومده؟ یک وقتی حالت خراب شه چیکار میکنی؟ آن یکی درجوابش گفت: شوهرم عین خرصبح همش خوابه، دست به سیاه و سفید نمی زنه. راستی توهم که شرایط منو داری، شوهر تو چرا باهات نیومده؟ زن اولی در جوابش گفت: شوهر من صبح تا شب مثل خر کار میکنه. وقتی میاد خونه عین خرهای چموش جفتک می اندازه! اصلاً نمیشه باهاش حرف زد. مثل خره ملا نصرالدین آدم و گاز میگیره. دعا می کنم تنش سالم باشه شب ها هم بره سر کار پول در بیاره، قیافه سگیش رو نبینم.»
خر مادر گفت:« همه اینها را همین امروز شنیدی؟ دیگه چی شنیدی؟»
کره خرگفت:« هر روز دهها مورد از اینها می شنوم. مثل بچه آدم سرم را می اندازم پایین خودم را به نشنیدن میزنم. امروز نزدیک ظهر، صاحب مزرعه بغلی داد زد:( آهای کره خر، برو وضو بگیر بیا نمازمون را اول وقت بخونیم بریم نهارمون را بخوریم.) ترسیدم فکرکردم با منه خواستم فرار کنم که دیدم پسره گفت، صبر کن بابا، آقا معلم هنوز اذان نداده.
آقامعلم زیر سایه درخت به چند تا از بچه ها درس می داد. وقتی کلمه اذان را شنید به ساعتش نگاه کرد به بچه ها گفت، درس امروزتمام شد. ببینم، همگی فهمیدید؟ یکی از بچه ها با ترس و لرز گفت، آقا معلم اجازه، آن قسمت که گفتید یک خروار بار را سوار خر می کنند، نفهمیدم خروار چند کیلو بود.
معلم عصبانی شد داد زد: (تو هم که خودت را زدی به خریت! هرچی میگم نمی فهمی. آخر سال که مثل خر توی گِل گیر کردی، بهت میگم خروار چند کیلو میشه.)
کره خر سکوت کرد و خر به فکر عمیقی فرو رفت. لحظاتی به این منوال گذشت. بالاخره سکوت را شکست این طور جواب داد:« عزیز دلم، ما خرها، خریت خودمون را پذیرفتیم زندگیمون را می کنیم، آنها هنوز آدمیت خودشان را نپذیرفتند، در نتیجه با انداختن گناه به گردن خر ها، از مسئولیتی که دارند شانه خالی میکنند...»
کره خر سرش را روی پای مادرش گذاشت. صدای خُر خُرش طویله را پر کرد...
باید به پایت