آمبولانس

 

ــ مرتیکه...  بیا پایین ببینم!.  یک  طرف ماشین نازنینم رو قرُ کردی  داری با گوشی تلفن ور میری؟

ــ حرف دهنت و بفهم پسرۀ ... با اون موهای جوجه تیغیت . کاری نکن بیام پایین آش و لاشت کنم!.   

 راننده پراید صدای ضبط  را تا آخر باز کرده به نحوی که صدایِ آژیر آمبولانس را زیر پوشش خودش قرار داده بود!. وقتی راننده کمپرسی پرخاش کرد جوان  باعصای قفل فرمان ضربۀ محکی روی کاپوت کمپرسی زد . ضربه چنان کاری بود که یک قسمت کاپوت چند سانتی متر فرو رفت!.

راننده کمپرسی گوشی تلفن را انداخت روی داشبورد و

پرید پایین...   

                               ***

طبق عادت هر روزه عصرها چرتی می زنم. هنوز چشمم کاملا" گرم نشده بود که با صدای ناله پدر از جا پریدم.

خواستم او را به دوش گرفته با ماشین خودمان حمل کنم که پدر اشاره کرد به اورژانس زنگ بزنم.

بحث بی فایده بود . نه حالش را داشت ونه من حریف او

می شدم . فقط اشاره کرد:

ــ تلفن کن.

رنگ پریده و عرق درشت کل صورتش را پوشانده ومانند چند جویبار باریک به هم پیوسته، در گودی زیر سیبک گردن تشکیل حوضچه ای را داده بودند.

 بر خلاف آنچه که تصور می کردم در عرض چند دقیقه آمبولانس رسید.

پس از معاینات اولیه و تجویز قرص زیر زبانی و آمپول مسکن، پدر را روی صندلی نشاندند تا در حین حمل از

پله ها، فشار کمتری بر او تحمیل کرده باشند!. در حالیکه قصد داشتم او را روی کول بیندازم واز پله ها پایین ببرم!.

 

همۀ کارها در عرض چند دقیقه به فوریت انجام شد . در دل به سرعت عمل ماموران اورژانس آفرین گفتم.

در اطاقک پشت آمبولانس، کنار دست پدر نشستم. انتظار داشتم آژیر آمبولانس را به صدا در آورند. از اینکه خونسرد بودند وآژیر نمی کشیدند دلخور بودم. سکوت تنها کاری بود که از دستم بر می آمد. حتما" کار خود را بلد بودند و تشخیص می دادند نیازی به آژیر نیست. مهم خدماتی بود که به نحو احسن انجام می دادند. حتی درون آمبولانس در حال حرکت هم خدمات ادامه داشت.

باید از میدانی عبور می کردیم که در حال ساخت پل زیر گذر بودند. میدان، شکل وشمایل خود را از دست داده بود. برای همین چراغهای راهنمایی  را چشمک زن کرده بودند وعبور ومرور توسط پلیس راهنمایی کنترل می شد.

تا میدان چیزی نمانده بود که آژیر را به صدا در آوردند. به ذهنم این طور خطور کرد که حالا همۀ اتومبیلها کنار

می کشند تا ما عبور کنیم.

چند ردیف اتومبیل کیپ تا کیپ ایستاده بودند. مامور راهنمایی خواست خدمتی کرده سمت ما را باز کند تا زدتر برویم. رانندگان قسمتهای مقابل از چند لحظه غفلت پلیس استفاده کرده بدون آنکه ملاحظۀ آمبولانس را کرده باشند ریختند وسط میدان...!.

هرج ومرجی شده بود! گرۀ کوری به وجود آمد که پلیس هم به تنهایی کاری از دستش بر نمی آمد. با عصبانیت بر روی کاپوت یکی مشت می کوبید که:

ــ برو عقب، نیا جلو راه را می بندی...

 یکی را خارج از نوبت رد می کرد شاید فرجی بشود!.

ــ بیا برو راه را بازکن. تو را نگفتم ، این یکی فقط...

خودش را می انداخت جلوی اتومبیل دیگری و داد می زد:

 ــ نیا، آقای محترم! نیا، کجا میری آخه؟ مگه نمی بینی راه بسته ست و آمبولانس بیمار بد حال داره...

راننده کمپرسی  تلفن همراهش را چسبانده بود روی گوش چپ و با دست دیگرش فرمان را می چرخاند . سر ماشین را کج کرده بود تا با زرنگی بگذرد وبرود که سپرش گیر کرد به پراید رنگ نقره ای...

صدای ضبط پراید تا آخر باز بود طوری که آسفالت را هم

می لرزاند!. جوان عصای قفل فرمان را بر داشت و حمله کرد به راننده کمپرسی. الفاظ رکیکی بود که ردو بدل

می شد!.

قبل از رسیدن آمبولانس، به همت برگ جریمه و سوتهای ممتد پلیس، اگرچه با کندی اما نظمی در کار بود. موتور سواری که به شدت عصبی بود با همان کلاه و هیبت آدم های فضایی سرش را برد داخل اطاق آمبولانس بیخ گوش راننده و فریاد زد:

ــ  چه خبرته؟عروس که نمی بری، صدای آژیرت را خفه کن، مخمون ترکید. ببینم، اصلا" مریض داری یا برای دیونه کردن مردم آژیر می کشی؟ هان بگو دیگه، الکی آژیر می کشی که چی؟ ها...؟

 ناله های پدر ضعیف تر شده بود وعرق درشت روی

 پیشانی اش نشسته ، حالت تهوع هم ادامه داشت. بعد از مصرف دارو ها، کمی آرامش شده بود اما دوباره درد بر گشته بود.

به چهره رنگ پریده اش دقت کردم . یاد آن وقتهایی که با هم بر سر مسائل روز بحث می کردیم افتادم. آن وقت ها خون در چهره اش جمع می شد. معلوم بود عصبانی شده است. هرکس هم به جای او بود همین طور میشد. استاد دانشگاه باشی و با منطق خودت بخواهی با کسانی که حرف حالی شان نمی شود یا خود را به نفهمی زده اند بحث کند!.

می گفت:

ــ رشد اقتصادی باید با رشد فرهنگی کشور همخوانی داشته باشد. اگر پول زیادی را به یک نفر آدم ساده بی سواد بدهی، چون راه خرج کردنش را بلد نیست کل پول را به باد

می دهد. خیلی زرنگ باشد چیزهایی خواهد خرید که به دردش نمی خورد ودر نهایت بازهم به باد دادن سرمایه است.

در جواب اش با خنده می گفتم، شما دعا کن پول چشم گیربه دست ما بیفتد راه خرج کردنش را یاد می گیریم. هر وقت این حرف را می زدم سرخ می شد و دیگر چیزی نمی گفت. طوری نگاهم می کرد که یقین می کردم حرف احمقانه ای زده ام.

هیچ وقت نخواستم شاید هم غرورم نگذاشت از حرفم برگردم وبخواهم در این مورد توضیح بیشتری بدهد.

حالا که سکوت کرده بود و از درد به خود می پیچید کم کم به معنی حرفهایش پی می بردم که ، ماشین مدل بالا سوار شدن و فرهنگ یعنی چه...؟

حالِ حرف زدن نداشت. به دست چپ اش اشاره کرد. قبلا

می گفت درد قلب به دستهایش بخصوص به دست چپ

 می زند. شروع کردم به مالیدن سرشانه و دستهایش.

 با این کاراحساس آرامش می کردم. یکی بخاطردردی که از او کم می شد، دیگر اینکه حواسم را از راه بندان و بوق ماشین ها و دشنام هایی که ردو بدل می شد پرت می کرد. آژیر آمبولانس دیگر برایم خوشایند نبود، چون این فکر را در ذهنم ایجاد می کرد که آژیر فقط یاد آور وضع وخیم پدرمن است.

راننده کمپرسی که قوی وتنومند بود یقه جوان را گرفته  وبا مشت به صورتش می کوبید!.

خون از بینی جوان سرازیر و پیراهنش را قرمز کرده بود.

با دست راستش در زیر شلوار در قسمت ساق پا دنبال چیزی می گشت. عده ای به این حرکت او خندیدند. دستش که بالا آمد تیغه چاقو برق می زد.با حرکتی سریع خطی روی بازوی راننده کمپرسی انداخت و همزمان فریاد او را در آورد...

قبل از دعوای آن دو کما بیش اتو موبیلی به سختی راه باز  کرده عبور میکرد. حالا دیگر کلا" مسیر بسته شده وهیچ حرکتی صورت نمی گرفت!.   

به مسئول اورژانس گفتم:

ــ اجازه بده پدرم را تا آنجا که امکان داره بر روی دوش حمل کنم. از راه بندان که رد شدیم ماشین دربست می گیرم می رسانمش بیمارستان.

ـ این کار امکان نداره !  قبلا"مرکزرا در جریان گذاشته ام. به بیمارستان هم اطلاع داده ام تخت خالی کرده منتظر مون هستند. نمی تونم ریسک کنم، نمی تونم مسئولیت اش را گردن بگیرم.

ــ پس این راه بندون چی می شه؟ پدرم ازدستم می ره.

ــ دستش را ماساژ بده  و دعا کن...! شاید فرجی شد و راه باز شد...!.

زیر لب سورۀ ناس و آیت الکرسی را زمزمه کردم و به سر و صورتش فوت کردم.

رنگ پدر به خاکستری می زد!. عرق پیشانی و صورتش در یک جا ساکن مانده بودند حرکتی نمی کردند. آنها راپاک  کردم .

 دیگر ناله هم نمی کرد!.

لبخندی روی لبهایش ماسیده بود...