درمانگاه خیریه ارامنه تهران
درمانگاه خیریه
نویسنده: عباس عابد ساوجی
با یکی از همکاران داخل مینیبوس نشسته عازم جبهه غرب بودیم. انتهای مینیبوس روی صندلی چهار نفره، من و دوست رزمندهام با دو فر دیگر نشسته بودیم. از طرز حرف زدنشان معلوم بود از هواداران پر و پا قرص گروهکهای ناراضی هستند و از مخالفین سر سخت رزمنده ها. با لحن تندی علناً از وضع موجود انتقاد میکردند؛ بد و بیراه میگفتند و دشنام میدادند.
من و دوست رزمندهام به زبان فارسی صحبت میکردیم و هیچ عکسالعملی نشان نمیدادیم. یکی از آنها پرسید:" فارسید؟"
گفتم:" آره خب. میبینی که دارم فارسی صحبت میکنم."
دوباره پرسید:" بچه کجایی؟ زبان ما حالی تون میشه؟"
گفتم:" نه، بلد نیستیم."
پرسید:" حالا کجا دارید میرید؟"
گفتم:" جبهه"
وقتی مطمئن شد ما را مستقیم هدف قراردادند؛ تا توانستند اهانت کردند و دشنام دادند. هرچه مشکلات شخصی و عمومی داشتند انداختند گردن ما دو نفر. ما هم ساکت بودیم و به قول معروف خود را به کوچه علی چپ زده بودیم. چنان وانمود میکردیم که زبان آنها را متوجه نمی شویم.
میگفتند:" اگر اینها نبودند و جبهه نمیرفتند جنگ هم نمیشد. پول مفت بیزبان مملکت را میدهند به اینها که آدم بکشند."
حدود چهلوپنج دقیقه زیر تبلیغات کذب آنها حرص خوردیم و دم نزدیم. درمقابل دروغهای آنها در آن مقطع وضعیت مالی من چگونه بود؟ ازنظر نقدینگی صفر کامل، حتی در مخارج روزمره لنگ بودیم. مستأجر بودیم و با دو بچه خردسال، همسرم ناراحتی و نارسایی قلب داشت. مادرخانمم به نام محبوبه را خدا رحمت کند، سال 1379 فوت کرد. اگر او نبود کلاه من پس معرکه بود. او بود که در غیاب من و بیماری همسرم، زندگی ما را جمعوجور میکرد و از بچه های خردسالمان نگهداری می کرد.
برحسب اتفاق، همان روز که بهطرف منطقه حرکت میکردیم مجبور شدم مبلغ دویست تومان از باجناقم قرض کنم. یکصد و هفتاد تومان آن را بابت خرجی به همسرم دادم. فقط سی تومان برای خودم برداشتم.
در خانه حتی یخچال نداشتیم. یک دستگاه تلویزیون لامپی سیاهوسفید قدیمی از مادر خانم گرفته بودیم که دکمه روشن- خاموش کن آن سر جایش نبود با دَمباریک بهسختی آن را روشن و خاموش میکردیم. چون دیر گرم میشد و تصویر نمیآمد، شک میکردیم روشنشده یا نه، پس دوباره انگولک میکردیم.
با زندگی اینچنینی، دیگران فکر میکردند پول زیادی دریافت میکنیم. خیلیها تصورشان این بود که به خاطر پول و دستمزد زیاد، رزمنده شدهایم لابد پول خونمان را هم پیش پیش دریافت کرده ایم تا اگر اتفاقی برای خود ما رخ داد، خانواده در رفاه باشند.
درک درستی از به وجود آمدن جنگ و جبهه و دفاع نداشتند. خیلیها از وجود جنگ، با احتکار و زد و بند به نان و نوایی رسیده بودند، اما در مقابل خیلیها هم از جان و مال گذشته و تهمتهای ناروا را تحمل میکردند. بالاخره پوست انداختیم تا رسیدیم به ایست بازرسی سرتونل سوم گردنه صلوات آباد که محل خدمت ما آنجا بود پیاده شدیم.
بین مسافران مینیبوس دو نفر از معلمان همشهری بودند که مرا میشناختند و در جریان زندگی سخت ما قرار داشتند. آنها شاهد رفتار سرتاسر توهینآمیز آن دو جوان، و سکوت مطلق ما بودند.
دو معلم هم با ما پیاده شدند. مینیبوس میخواست حرکت کند معلم ها سد راه شدند. یکی از آنها جلوی مینیبوس ایستاد و دیگری سراغ فرمانده ایست بازرسی را گرفت و ماجرا را از اول شرح داد و اینکه همه ناملایمات را تحمل کردیم و دم نزدیم، همه را موبهمو شرح داد.
بااینکه من و همکارم دوست نداشتیم کاربیخ پیدا کند، برخلاف میل ما، کار بیخ پیدا کرد. صورتجلسه شد و معلمها و یکی دو نفر هم شهادت دادند دوجوان را دستگیر و تحویل مراجع قضایی دادند.
ازاینگونه موارد فراوان رخ میداد. سال 1362 همسرم در بخش قلب بیمارستان امام خمینی تهران بستری بود. یک دختر سهساله داشتیم با یک پسر ششماهه.
پسر که شیر مادرش را میخورد درغیاب مادرش از تغذیه محروم شده بود. هر شیر خشکی میدادیم با معدهاش سازگار نبود بالا میآورد. بالاخره یک مارک شیرخشک پیدا شد که با او می ساخت اما در عوض، هم گران بود و هم کمیاب. گاهی مجبور میشدیم برای تهیهاش تا کرمانشاه برویم.
به خاطر کمیاب بودن از آن نوع شیر، هربار یک قوطی بیشتر نمیدادند. اگر هم به فرض محال میدادند، من توانایی خرید بیشتراز یک قوطی را هربار نداشتم.
دو بچه خردسال، مستأجر هم بودیم، بمباران توسط هواپیماهای دشمن و همسر بیماری که یکپایم جبهه، یکپایم آواره داروخانهها و بیمارستانها بود. از همه بدتر، بیپولی بود.
همسرم سه ماه بستری بود. دفترچه بیمه نداشتیم. سپاه معرفینامه داده بود هزینه درمان بیمارستان نمیدادیم، اما خودم پولتوجیبی نداشتم. حتی گاهی برای کرایه ماشین لنگ میماندم از این سر شهر تا آن سر شهر پیاده میرفتم تا کرایه ماشین ندهم، یا اصلاً نداشتم که بدهم.
بعد از سه ماه گفتند مرخص است. دارو مصرف کند هر دو ماه یکبار بیاورید جهت کنترل و ادامه درمان.
سال 1368 جهت مداوا بردم بیمارستان قلب شهیدرجایی تهران بستری شد. تحت نظر دکتر هاشمی درمان می شد. دکتر آدم جوانمردی بود. بعد از دو ماه، توسط دکتر خاموشی عمل قلب باز شد. یاد هر دو این پزشکان عزیز گرامی باشد!. خدایی خیلی کمکحال من شدند.
همان روزها، درحالیکه همسرم در بخش بستری بود داخل چمن حیاط بیمارستان نشسته بودم که بدون مقدمه سرم درد گرفت. دردی که تا آن موقع سابقه نداشت. حالت تب و لرز گرفتم. خودم را به بخش درمانگاه رساندم. وقتی نوع درد را شرح دادم گفتند اینجا فقط برای درمان قلب است، باید به بیمارستان یا درمانگاه دیگری مراجعه کنی.
ازآنجا بیرون آمدم. بهقدری سرم درد میکرد چشمهایم را نمیتوانستم بازکنم. سعی کردم از خیابان عبورکنم اما نتوانستم. یک نفر رهگذر وقتی وضع مرا دید دستم را گرفت رد کرد.
پرسید:" چته؟ مشکلی داری؟"
گفتم:" بیمارم، باید نزد دکتر بروم. این نزدیکیها دکتری هست؟
با دست اشاره کرد به خیابانی که کمی شیب داشت گفت:« کمی جلوتر بروی، داخل کوچه یک درمانگاه خیریه هست. برو آنجا.»
جلوتر رفتم دیدم نوشته درمانگاه خیریه. وارد ساختمان شدم. اما زود خارج شدم!. فکر کردم وارد ساختمان شخصی کسی شدهام. دوباره تابلوی سر در و نوشتههای روی در شیشهای را خواندم. نخیر درست بود. نوشته بود درمانگاه خیریه.
یا الله گویان وارد شدم و چند قدمی جلوتر رفتم. همه وسایل با در و دیوار، از تمیزی برق میزدند. پرستار مرد و زن همه بالباس مرتب و مؤدّب آماده خدمت بودند.
خانم پرستار میانسالی جلو آمد و پرسید: بفرما پسرم؟
گفتم، مریضم. سرم بهشدت درد گرفته.
نزد خانم دکتر تقریباً سالمندی راهنماییام کرد. شرححالی از بیماری خودم گفتم.
پرسید: سردردت سابقه دارد یا اولین بار است؟
گفتم، نخیر، اولین بار است و با شدت درد میکند، طوری که چشمهایم خوب نمی بینند.
تقاضای آزمایش اورژانس کرد. همینکه جواب آزمایش آماده شد مرا بستری کرد و دستور داد سِرُم وصل کردند و چند آمپول رنگارنگ هم داخل آن ریختند.
نفهمیدم کی خوابم برد. اما وقتی بیدار شدم دیدم سه ساعت تمام خوابیدهام!. به دکتر اطلاع دادند که بیدار شدهام. دکتر آمد بالای سرم و حالم را پرسید.
گفتم، خیلی خوبم خانم دکتر، خدا خیرتان بده.
پرسید: کجایی هستی؟ کجا زندگی میکنی؟»
شرححالی از کارم، زندگی و اینکه همسرم در بیمارستان است و یک هفته است که شب و روز روی چمن مرطوب بیمارستان سپری می کنم.
فقط به حرفهایم گوش کرد بدون اینکه چیزی بگوید به اتاق خود رفت. یاد هزینه بیمارستان افتادم. دوباره داشتم سردرد میگرفتم که خانم پرستاری آمد و مؤدبانه گفت:« آقای فرمانی، لطفاً بفرمایید همراه من بیایید.»
پیش خودم فکر کردم، دارد میبرد حسابداری تا هزینه را دریافت کنند. در را باز کرد. بوی غذا پیچید در دماغ من!. سالن غذاخوری بود!. یکلحظه یاد سالن غذاخوری باشگاه افسران آمریکایی ها افتادم که در دوران سربازی درآنجا خدمت میکردم.
پشت میزی هدایتم کرد و خودش از سالن خارج شد. کارکنان آشپزخانه، بهترین جوجهکباب را با انواع خوردنی از نوشابه تا ژله و سالاد و دِسِر را برایم آوردند.
چند مدت میشد غذای درستوحسابی نخورده بودم. از صبح تا آنوقت، حتی یکدانه بیسکویت هم نخورده بودم. بهقدری خوراکی آورده بودند، نمیدانستم از کدام را بخورم؟
از پشت میز که بلند شدم یادم آمد وقتی وارد درمانگاه میشدم از گرسنگی سرم درد میکرد! حالا که میخواستم آنجا را ترک کنم از پرخوری دلم درد گرفته بود!.
زمانی که در حال خوردن غذا بودم به فکر هزینه غذا و دارو نبودم. سیر شدم تازه یادم آمد اینهمه که خوردم، کلی هزینه دارد از کجا بیاورم؟
دو فکر به ذهنم رسید. اول اینکه، در فیلمها دیده بودم کسی که غذا میخورد و پول نداشت مجبورش میکردند در آشپزخانه ظرف بشوید تا بدهیاش تسویه شود.
در بیمارستانی که همسرم بستری بود کاری نداشتم بهجز خوابیدن برروی چمن و سایهی درختها. بنابراین، اگر قبول میکردند حاضر بودم تماموقت آنجا کارکنم و گاهی سری به همسرم در بیمارستان آنطرف خیابان بزنم. در عرض چند دقیقه میتوانستم بروم و برگردم. غذا هم که بود.
اما فکر دوم همانی بود که ازاول در سرم افتاده بود. برادرم به مناسبتی یک ساعت سیکو خوب هدیه داده بود، یک انگشتر عقیق خوب هم داشتم. گفتم اگر نشد اینها را میدهم و میگویم دیگر چیزی ندارم.
با این دو فکری که از مغزم گذشت کمی آرام شدم و بهطرف حسابداری حرکت کردم.
جوان خوشسیمایی پشت میز نشسته بود. از جا بلند شد گفت: آقای فرمانی، بفرمایید بشینید.
پیش خودم فکر کردم، مرا به نام شناسایی کرده مبادا تسویهحساب نکرده از درمانگاه خارج شوم.
همانطور که سرپا ایستاده بودم و گردنم را هم کج کرده بودم گفتم، اگر اجازه بدهید میخواهم مرخص شوم. دست کرد داخل کشو و پاکتی را داد دست من، گفت: اگر حال تون خوب شده اشکالی نداره. این پاکت ناقابل هم خدمت شما.
گفتم، هزینه درمانم چقدر شده حساب کنم؟
با خوشرویی لبخندی زد وگفت: اینجا درمانگاه خیریه است. مبلغ خیلی کمی درحد یکششم هزینه از بیمار دریافت میشه، دستور دادند اون را هم ازشما دریافت نکنیم!.
با اتکا به ساعت و انگشتری که داشتم، و اینکه غافلگیر شده بودم، هی اصرار میکردم:« چرا...؟ کی...؟ چطور...؟ آخه...»
متوجه حالو روزم شده بود که از خوشحالی نمیدانم چه میگویم؟ با احترام بازوی مرا گرفت و تا جلوی در مشایعت کرد و گفت: « آقای فرمانی، از وجود پر برکت شما رزمندههاست که ما، با خیال آسوده داریم زندگی میکنیم...»
از خوشحالی پاکت را فراموش کرده بودم!. کمی که به خود آمدم، یاد پاکت افتادم. در آن را باز کردم. پنج قطعه اسکناس صدتومانی داخلش بود با نامهای که نوشته بود:« تقدیم به رزمندگان جبهههای حق علیه باطل».
هاج و واج مانده بودم که اینجا کجاست و اینها کیا هستند؟ از رهگذری پرسیدم، اینجا کجاست و این خیریه مال کیاست؟
گفت: اینجا درمانگاه خیریه اقلیت مذهبی ارامنه تهران است...
باید به پایت