بریم با پراید دور دور کنیم #عابدساوجی
مدتی ست مشغول نوشتن خاطراتم هستم. یک زمانی اسلحه در دستم مانند موم بود. صحبت یک سال و دو سال نیستن نوشتنِ زندگی شصت ساله پرماجرا، مگر تمام میشود؟
فکر می کردم نوشتن خاطرات کاری ندارد. کم کم حساب دستم آمدآن طورها که فکر می کردم نیست. میگویند:« مأموری دو نفر را دستگیر کرده بود در تاریکی شب میبرد. یک نفر پشت دیوار پنهانشده بود پرید بیرون گفت: ( سرکار، سرکار، ما سه نفر را کجا میبری؟). مأمور دستبند به دست او زد گفت: « معلوم میشه تو هم با اینهایی. بیا بریم!.»
یک خاطره تمام نشده، یکی دیگر می پرد می گوید، مرا هم بنویس.
مچ دستم درد میگیرد. پماد میمالم و ماساژ میدهم. گاهی باندکشی میبندم کمی آرام میشود. چشمهایم تار میبینند.
وقتی غرق در نوشتن هستم، از هر چه که دور و برم باشد غافل می شوم. خانم حوصلهاش سر میرود میگوید: « با اون قلب نصفه نیمهات چرا اینهمه زحمت به خوت میدی؟ ول کن اینها را، تمامش کن. خانهات آباد! چند سال است که داری مینویسی...!.»
اهمیت نمیدهم. عصبانی می شود میخواهد گوشه کاغذ را بگیرد از دستم دربیاورد. میخوابم روی کاغذها. نا امید عقب نشینی می کند.
دست راستش را بهطرفم گرفته و کف دستش رو به آسمان است میگوید:« اگر توی این سالها، دانشگاه رفته بودی، با این اشتیاق درس و مشق می نوشتی، الآن کاره ای شده بودی. چی میخوای از جون کاغذها صبح تا شب سیاهشون میکنی؟»
تا میخواهم توضیح بدهم، مهلت نمیدهد میگوید:« تا وقتی جَوان بودی تا بهت عادت میکردیم ساک را بر میداشتی میگفتی، میرم مأموریت، ده روزه برمیگردم.
کدوم ده روز بود که یک ماه و دو ماه و سه ماه نشه؟ خوندل می خوردیم که سالم برگردی. وقتی میآمدی، بهجای اینکه من و بچهها را ببری گردش وتفریح...
حرفش را قطع می کنم میگویم، خانم!، اگر رادیو با این شدت و حرارتی که شما حرف میزنی، حرف بزنه، تمام موجهاش دو روزه به هم می ریزه! باید بندازیش بیرون...
می گوید:« هنوز چیزی نگفتم که جوش آوردی!. اون لباسکارهای چربوچیلی یادت رفته؟ دو روز باید میذاشتم روی چراغ جوش بخوره تا چربی هاش باز شه. پوتین هات روکه نگو، به همه رنگ میخورد جز رنگ سیاه خودش...»
باز میگویم، بسه خانم. تا حالا دستم درد میکرد، سردرد هم اضافه شد!. وقتی تو، اینهمه سرکوفت بزنی، چه انتظار از غریبهها که فکر میکردند داخل پول غلت میزنیم...
دستش را به علامت ساکت تکان میدهد و ادامه میدهد:« صبر کن. هنوز حرفم تموم نشده. اگر تا حالا نگفتم و به روت نیاوردم فکر میکردم برات مهم هستم. فکر میکردم با سختی هات ساختم به روت نیاوردم که چنین روزی که الحمدالله ماشین داریم، ببری مون توی خیابون ها کمی دور دور کنیم که دلمون واشه. نمی دونستم آخر عمری میرزا بنویس میشی و دفتر و قلم بغل میکنی، صبح تاشب نقاشی می کشی...»
میزنم زیر خنده طوری با صدای بلند میخندم که شک میکند. جلوتر میآید و با ملایمت میگوید:« ببینم! طوریت شده؟ حواست سرجاشه؟ گوش میدی چی میگم؟»
میگویم، چرا فکر میکنی حواسم سرجایش نیست؟ با نگرانی میگوید:« آخه چند وقت پیش رفته بودی به خاطر موج گرفتگی اعزام شی، گفتم نکنه خداینخواسته بازم...»
با تغییرحالت ناگهانیاش جا خوردم، تازه فهمیدم نگران حال من است که جوش می زند.
وقتی کلمه نقاشی را آورد، یاد روزهایی افتادم که پنج روز مرخصی داشتم سه روزش را قلم دست میگرفتم خانههای مردم را رنگ میکردم تا پولی در بیاورم خرج خانه بدهم و کمی هم خرج راه بردارم. بابت خانهسازی کلی بدهکار بودیم حقوق درست حسابی هم که نداشتم. فرصت تفریح و گردش نداشتیم.
این بار آرام و شمرده میگوید:« اگربه خودت و به اون قلب لت و پارت رحم نمیکنی، به من و بچهها رحم کن. یکعمر چشم به در دوختم که برگردی، همیشه خیلی دیرتر از آنچه که می گفتی، می آمدی. دلم میخواد من هم مثل دیگرون کنارت بشینم بریم شمال شهر دور دور کنیم برگردیم...»
جلوی خندهام را گرفتم گفتم، خانم، آن ماشینی که شمال شهر، آنهم نیمه هایشب دور دور میکند، پانصد ششصد میلیون قیمت داره!. پراید مل پایین ما حاصل دسترنج چند سال پسرمونه که میخواست مغازه اجاره کنه بیکار نباشه، دلش سوخت به حال ما، خواست با این کارش آخرعمری خیابانها را پیاده گز نکنیم...
بالاخره راضی ام کرد رفتیم خیابان تا به قول خانم، کمی دور دور کنیم تا دلمون واشه. چند خیابان را دور زده بودیم گفت:« هوا چقدر دم کرده، لااقل اون کولر ماشین رو بزن هوا کمی خنک شه.»
گفتم، خانم کولرش کجا بوده؟ پراید مدل فلان، کولرش کجا بوده. شیشه را تا آخر دادم پایین گفتم، بیا، این هم کولر!.
باد گرم همراه دود و گازوئیل زد داخل اتاق!. خانم که مشکل تنفس دارد به سرفه افتاد. همانطور که سرفه میکرد با نفسهای بریده بریده گفت:« خفه شدم شیشه را بده بالا!. نخواستیم این دور دور کردن رو، برگرد بریم خونه...»
گفتم، چی خیال کردی خانم؟ فکر کردی من از گشتن و دور دور کردن در شمال شهر بدم میآد که نشستم کنج خونه قلم و کاغذ را بغل کردم؟ فکر میکنی آنها که نصف شبی میرن شمال شهر و بوق میزنند و تکاپ میکشند، پراید عهد قجری سوار میشن...؟
آخی بلندی گفتم و روی مبل افتادم. گفتم، خانم بیزحمت یک لیوان آبخنک به من بده که هلاک شدم.
بِرو بِر نگاهم کرد و گفت:« چی شده پیرمرد؟ با این همت بلندت میخوای خاطره بنویسی شاهکار خلق کنی؟ یک ساعت منو بردی تو خیابون گردوندی هلاک شدی؟»
گفتم، خانم ناشکری نکن. همینکه یک چهاردیواری داریم و یک کولرآبی که دراین هوای گرم تابستون زیر آن میشینیم جای شکرداره.
گفت:« آره راست میگی. به دور- دور کردن که میرسه، باید ماشین چند صدمیلیونی داشته باشیم، به خانه نشینی که می رسه، چهار دیواری و کولرآبی شُکر داره. مَثَل تو شده مَثَل آن پیرمردی که دندان نداشت نان خشک را در آب خیس میکرد و شُکر خدا را میکرد. یکی دید گفت: « مرد حسابی، نان خشک بدون خورشت و بدون دندان، شکر داره؟»
پیرمرد آهی کشید و گفت: می دونم شکر نداره، اما میترسم ناشکری کنم خدا غضب کنه این آبونان خشک را هم ازم بگیره...»
گفتم، خب، مقصودت از این حرفها چی بود؟ میترسی وضعمان از اینکه هست بدتر بشه؟
گفت: والله آنقدر سختی کشیدیم که اینها در مقابلش ...
گفتم، یک لیوان آب را هم نخواستیم، خوبه؟. بزار به کارمون برسیم، خاطراتمون را بنویسیم...
باید به پایت