مترسک و کلاغها

می گویم، باید به پایت گل می ریختم، باغچه ام را خزان زده بود...

می گوید:« باز چی شده که زبون می ریزی؟»

می گویم، چیزی نشده. نمیدونم چرا نگاهت می کنم، دلم می سوزه، خجالت می کشم. تو هم که ساکت نشستی نه حرف می زنی، نه سرو صدایی راه می اندازی، نه چهار تا بد و بیراه میگی که دلم را خوش کنم که توی این خونه منو می بینی.

آه می کشد و می گوید:« من شبیه مترسکی شده ام که، کلاغها را دوست داشت...!.»

حرفش را قطع می کنم می گویم، مترسکی که کلاغها را دوست داشت! مگر چنین چیزی ممکنه؟

می گوید:« بله، اینکه تعجب نداره؟ نشنیدی دختری عاشق قاتل پدرش شده باشه؟ وقتی کسی از قصاص و دیه می گذره و با قاتل عزیزترین عضو خانوادش ازدواج می کنه، مترسک کلاغها را دوست داشته باشه تعجب داره؟

مترسک برای حفظ منافع دیگرون، کهنه پاره های این و آن را تن میکنه و تا آخر عمر روی یک پا می ایسته و میشه لولوی پرنده ها، چرا به خاطر دل خودش عاشق پرنده ای نشه...؟»

نمیدانم این عادت بد را که حرف دیگران را قطع می کنم از کجا یاد گرفته ام؟ در هیچ مکتب و مدرسه ای این را تعلیم نداده اند، اما شده ام متخصص این کار، حرف زرین تاج را قطع می کنم می گویم، حالا نمی خواد فلسفه ببافی، اصل ماجرا را تعریف کن.

می گوید:« کلاغ ها سر به سر مترسک گذاشته بودند. یکی روی شانه اش نشسته بود و آن را نُک می زد. دیگری، پوشال داخل لباس های او را بیرون می آورد و با آنها، برای خودش آشیانه می ساخت.

کلاغی دور سر مترسک می چرخید، رو به رویش می ایستاد و دماغ او را می کشید و با خنده می گفت:« مترسک! خجالت نمی کشی! میخوام ببینم  مترسک چی هستی؟ مزرعه ای که سنبل هاش از تشنگی نازا شدند. مقداری کاه خشک که خوراک گاو  و گوسفنده، مترسک رو می خواد چیکار؟»

اوایل، مترسک فقط خون دل می خورد و خود را به نشنیدن می زد. بالاخره  طاقت نیاورد، رو به آسمان فریاد زد: « خدااااااااا! حال و روز من و گندمزار را نمی بینی؟ متلک های کلاغها را نمی شنوی؟ نکنه کر شدی...!.»

هنوز حرفهاش تمام نشده بود رعد و برقی زد و هوا طوفانی شد!. سیل، مترسک را با خودش می برد! دیگه مترسکی نبود تا کلاغها روی شانه اش بشینند و سر به سرش بگذارند!.

کلاغ ها، پر های خودشون را می کندند و بالای سر مترسکی که سیل آن را می برد، شیون می کردند...!.»

می گویم، ماجرای مترسک و کلاغها چه ربطی به من و تو داشت؟

سرش را  تکان می دهد و می گوید:« تو و پدرم، همان رفتاری را با من کردید که، کلاغها با مترسک کردند...»