1

طوفان وَزَیدن گرفت

نویسنده:عابدساوجی

بیستم شهریور هزار وسیصد وپنجاه و نه، ساعت یک بامداد کارم در بخش درمانگاه بیمارستان 502 ارتش تمام نشده بود، سوپر وایزر شب زنگ زد و بدون مقدمه گفت: « اداره مرکزی بهداشت درمان پزشکی احضارت کرده.»

 هر کس دیگر جای من بود تعجب می کرد. دل شوره و هیجان به جانم افتاد. بخصوص آن روزها به مطالعه کتاب های مارکس و لنین، کلا به مرام کمونیستی علاقه مند شده بودم. فکرکردم شاید به اداره (ضداطلاعات)گزارش کرده اند، پیگیر قضیه شده که این وقت شب، احضارم کرده اند.

با این ذهنیت سوار خودرو پیکانی شدم که از اداره فرستاده بودند. از سرباز راننده دلیل احضارم را پرسیدم. گفت از علت احضار خبر ندارد. بعدها گفت خبرداشته، اما مجاز نبوده چیزی بگوید!.

ازبیمارستان تا اداره بهداری راه زیادی نبود، ازخیابان طالقانی تا چهارراه عزیزخان، آنهم در آن وقت شب که خیابان ها خلوت بودند راه زیادی به حساب نمی آمد.

وارد اداره شدیم. انگار روز بود وساعت خدمت. عده زیادی در رفت و آمد بودند. چند دستگاه آمبولانس درمحوطه اداره پارک شده بود راننده ها درحال بازدید آب و روغن آنها بودند.

با افسرنگهبان ازقبل آشنایی داشتم. مرا به اطاق افسرجانشین راهنمایی کرد. عده ای نشسته بودند. چند نفری از آنها را می شناختم، محمد منتظری سال یک خودمان بود، ملا صالحی از پزشکیاران قدیمی با یک مکانیک و سرپرست گروه و یک راننده، جمعا" دوازده نفر شدیم.

تا نشستم افسرجانشین گفت:« بوجود پزشکیار و آمبولانس نیاز فوری هست، فعلا" شماها در دسترس بودید به جبهه غرب اعزام می شوید، قول می دهم طی ده روز آینده تعویض تان کنیم...»

با تعجب پرسیدم: (جبهه؟).

مثل اینکه قبل از رسیدن من، همه حرفها را زده بودند چون هیچکس اعتراض نکرد. درجوابم گفت:« بله، درغرب کشور با نیروهای عراقی برخوردهایی صورت گرفته، حتی جیپ فرماندهی را با راکت زده اند، خوشبختانه خودش صدمه ای ندیده.»

اعتراض کردم که خانواده ام درجریان امر نیستند، باید به آنها اطلاع بدهم.

گفتند:« شما نگران خانواده ها نباشید، ما خودمان صبح اول وقت مأمور می فرستیم تا به تک تک خانواده ها اطلاع بدهند. کاروان باید همین حالا حرکت کند.»

گفتم، ما در منطقه ای زندگی می کنیم که آدرس درست و حسابی ندارد. هرکسی نمی تواند آنرا پیدا کند. بدون اطلاع خانواده نمی توانم حتی یک ساعت ازتهران خارج شوم. باید اطلاع بدهم و از آنها خدا حافظی کنم. درضمن وسایل شخصی ام را باید بردارم.

گفتند:« زنگ بزن با تلفن اطلاع بده.»

گفتم، منکه می گویم درجایی زندگی می کنیم که آدرس درست و حسابی ندارد، شما می گویید با تلفن اطلاع بدهم؟

وقتی اصرار مرا دید به راننده ای که به دنبالم آمده بود سفارش کرد مرا تا خانه برساند و برگرداند. درگوش راننده چیزهایی گفت متوجه نشدم چه بود؟ حدس می زنم سفارش می کرد زود راه بیفتد و معطل نکند.

اداره بهداری، کمی بالاتر از میدان حسن آباد (حافظ) قرار داشت. خانه ما در انتهای بیست متری ابوذر( فلاح). نسبتا" راه زیادی بود، اما با وجود خیابان های خلوت زیاد طول نکشید. ساعت حدود دو نیمه شب همه خواب بودند که رسیدم.

دو اطاق درطبقه دوم ازخانه پدری دراختیار ما بود. همه ازخواب بیدار شدند. سمیه، اولین فرزند مان سه ماهه بود. دلم می خواست بیدار بود تا سیر نگاهش می کردم لبخندش یادم بماند. او را در خواب بوسیدم.

وسایل شخصی ام را برداشتم و مقداری پول از پدرم گرفتم با خانم قسمت کردم. به پدر و مادرم سفارش کردم مواظب همسر و دخترم باشند ده روزه بر می گردم. با همه خدا حافظی کردم و راه افتادم.