تهران در خواب ناز (2)

نویسنده: عابدساوجی

ساعت سه بامداد بیستم شهریور هزارو سیصد و پنجاه و نه، در حالیکه تهران درخواب سنگینی فرو رفته بود، یک ستون از آمبولانس های خاکی رنگ نظامی، مانند مار، یا ریسمان بزرگی، در خیابان های خلوت تهران خزیده و به سوی غرب کشور حرکت کردند.

درسکوتی سنگین پیش می رفتیم. باور کردن اینکه عازم جبهه هستیم غیر منتظزه بود. من و یک سرباز راننده مجرد، که وجه تشابهی از نظر دوری ازخانواده باهم نداشتیم.

 شاید او هم به خانواده اش و خطراتی که در پیش بود فکر می کرد. او سرباز بود و از اول هم از خانواده اش دور بود، اما برای من سخت و ناگوار می آمد. به هرحال در سکوت کامل، حواسش به جاده بود.

از اینکه فرصت نشد از خانواده ام درست و حسابی خدا حافظی کنم، ناراحت بودم. یک سال و نیم از ازدواج من و همسرم می گذشت. حاصل ازدواج ما یک دختر سه ماهه بود که از جان و دل دوستش داشتم.

ازدواج ما طی یک آشنایی و رابطه عاشقانه صورت گرفته بود و به همین دلیل دور شدن ازهمسرم برایم مشکل بود. تمام سعی و کوششم برای راحتی همسر و دخترم صرف می شد. مأموریت بی مقدمه و یکباره، تمرکزم را بهم زده بود.

تنها در بیمارستان ارتش کار نمی کردم، بلکه در دو محل دیگر کار می کردم. با شرایط به وجود آمده حتی فرصت نشد به هیچ یک از آنها اطلاع بدهم. تنها دلگرمی ام به دو اطاقی بود که در خانه پدری در اختیارم بود و اینکه در غیاب من آنها مراقب دختر و همسرم خواهند بود.

خستگی و شاید هم ضعف درحل مسائل، باعث شد سرم را به پشتی صندلی تکیه بدهم و دل به جاده بسپارم. کاری از دستم بر نمی آمد، در دل گفتم توکل به خدا، هرچه بادا باد.

حرکت ستون، آنهم با شش دستگاه آمبولانس که سه دستگاه آن تقریبا"از رده خارج شده بود، بسیار وقت گیر بود. باید پشت سر هم به شکل ستون حرکت می کردیم تا وسیله ای جا نماند. بیشتر خودروها روسی بودند. به شوخی می گفتیم، آنچه را از جنگ جهانی دوم باقی مانده، به ما داده اند. همین قدیمی بودن آنها، هر چند کیلومتر که پیش می رفتیم، یکی از خودروها خراب می شد. از همه درب و داغان تر، آمبولانسی بود که در اختیار مکانیک گروه بود. ساعت ها وقت صرف تعمیر و راه اندازی آن می شد. به هر شکلی بود، غروب روز اول به همدان رسیدیم. راهی که باید طی پنج - شش ساعت سپری می شد، پانزده ساعت طول کشید.

شب اول را در مهمان سرای پادگان همدان سپری کردیم. روزی خسته کننده وکسالت بار بود. شاید اولین روزی بود که سکوت را با تمام وجود تجربه می کردم!. غروب روز دوم به کرمانشاه رسیدیم. ستون آمبولانس توجه همه را جلب می کرد. بعضی از رانندگان شیطنت می کردند و برای خود نمایی هم شده، گاه و بیگاه آژیر می کشیدند. آرم بهداری متشکل از دو مار که سر خود را درون جامی فرو کرده بودند، به شکل برجسته ای بر روی بدنه اتومبیلها خود نمایی می کرد که مزید بر علت و باعث تعجب رهگذران می شد.

به هر دلیلی در هرجایی مجبور به توقف می شدیم، مردم در اطراف ما جمع شده علت حرکت دسته جمعی را می پرسیدند. نمی توانستیم چیزی بگوییم. اولا" ماموریت محرمانه بود، در ضمن به جبهه ای اعزام شده بودیم که خودمان هم اعتقادی به آن نداشتیم و مجاز هم نبودیم با کسی در این باره صحبت کنیم.

طبق برنامه پیش بینی شده، باید خود را به بهداری پادگان ابوذر در غرب کشور معرفی می کردیم. هیچ یک از ما  شناختی از موقعیت آنجا نداشتیم. مسئول گروه پس از شور و مشورت با بقیه افراد، تصمیم گرفت با خلبان هلی کوپتری از هوا نیروز که ساکن مهمانسرا بود صحبت کرده اطلاعاتی کسب کنیم. بنا براین او را به سالنی که در آن سکونت داشتیم دعوت کردیم. وقتی دانست همه نظامی هستیم و از برنامه ماموریت مان مطمئن شد، چند بار سرش را به چپ و راست چرخاند و با حالت یاس آلودی گفت:« والله چی بگم که ناراحت نشید؟ من هر روز از راه هوایی تا سرپل ذهاب به صورت رفت و برگشت طی می کنم، اما بعید می دونم بتونید از راه زمینی سالم به مقصد برسید!. عراق جاده ها را زیر گلوله توپ گرفته، گاهی هم هواپیماهاش شهرهای مرزی را بمباران می کنه. باید خیلی با احتیاط حرکت کنید. خط مرزی امن نیست، از چند نقطه با تجهیزات زرهی به خاک ما تجاوز نظامی کرده ...»

 هر چه یأس و نا امیدی بود ریخت ته دل ما و خدا حافظی کرد و رفت. پس از رفتن او مدتی درسکوت گذشت. مثل اینکه همه ما به یک موضوع واحد فکر می کردیم، اما هیچ کدام جرئت ابراز آن را نداشتیم. بالاخره سرپرست گروه پیشقدم شد وگفت: با این حساب بهترین کار این است که وصیت نامه های خودمان را بنویسیم! احیانا" اگر اتفاقی برای کسی افتاد، نفر بعدی وظیفه دارد وصیت نامه دوستش را به دست خانواده اش برساند.

تازه داشتیم باور می کردیم موضوع خیلی بیشتر از تصور ما جدی است. هرکس قلم وکاغذی برداشت و به گوشه ای خزید تا در خلوت خود وصیت نامه اش را بنویسد.

 منکه مطلب خاصی برای نوشتن نداشتم. شاید سن و سالی که آن روزها داشتم، نوشتن وصیت نامه برایم نا گوار می آمد. ساعتی با خودم کلنجار رفتم. چند بار نوشتم و پاره کردم. عاقبت هم نتوانستم چیزی بنویسم!.

فکر میکردم نه مال و ثروتی دارم، و نه چندان وراثی که بخواهم تکلیف شان را مشخص کنم. یک دختر بود و یک مادر، می دانستم هیچ کس بهتر از همسرم نمی تواند دخترمان را بزرگ کند، مگر اینکه بعد از من بخواهد ازدواج کند که من از این قسمت اصلا" خوشم نمی آمد و نمی خواستم در باره اش فکر کنم.

راننده آمبولانس که نامش را فراموش کرده ام جای وصیت نامه اش را به من نشان داد. منتظر بود من هم سفارشی، چیزی در باره خودم بکنم. وقتی سکوت مرا دید پرسید: نوشتی؟  گفتم  نه، چیزی ندارم بنویسم. خانواده و خودم را می سپارم دست خدا، هر طور خودش صلاح می داند همان بشود. کمی نگاهم کرد، شانه بالا انداخت و چیزی نگفت.

دیر وقت خوابیدیم. خستگی در تنم باقی مانده بود. نمی دانم چند مدت خوابیده بودیم که بر پا زدند. باید صبح زود حرکت می کردیم تا به شب برنخوریم. با حرفهای یأس آلود خلبان، از دل و دماغ افتاده بودیم. دیگران را نمی دانم اما خودم اصلا از وضعی که پیش آمده بود راضی نبودم.

برگشتن که غیر ممکن بود. وقتی انسان عملا" نتواند کاری بکند به خیال پردازی رو می آورد! منهم در چنین شرایطی بسر می بردم. گرچه کسی چیزی بر زبان نمی آورد اما رفتارها و سکوت بین افراد همه یک شکل بود. شاید بهتر باشد تصور کنیم من دچار توهم و خیالبافی شده بودم. همه افراد که یک جور نیستند.

  از کِرند، یا همان اسلام آباد غرب گذشتیم و به منطقۀ کوهستانی پاتاق رسیدیم. نیروهای خودی در اطراف جاده و بلندی های اطراف مستقر بودند.

 با تعریف هایی که خلبان از نا امنی جاده کرده بود، هر لحظه منتظر حادثه ای بودیم. برعکس، آرامش در همه جا حکم فرما بود. تعجب می کردم چرا خلبان هوانیروز ته دل ما را خالی کرد؟ در حالیکه با دیدن نیروهای خودی بر بالای بلندی ها، آرامش قلبی گرفته بودیم. درضمن، هرچه بیشتر پیش می رفتیم به وضعیت بیشتر عادت می کردیم.

هوا تقریبا تاریک شده بود از سرپل ذهاب گذشتیم و به سمت کارخانه قند پیجیدیم. پس از طی مسافتی  طولانی وارد پادگان ابوذر شدیم.

روزهای بعد که از این جاده رفت و آمد می کردم. چندان دور و طولانی به نظر نمی آمد، شاید به خاطر دلهره و هیجانی که آن شب داشتیم خیلی طولانی به نظر آمده بود.