فرار کن برو

فقر خانواده به قدری شدید بود که طی سال کفش به پا نداشتم. کهنه ترین لباسهای افراد خانواده که به درد نمی خورد، توسط مادرم سرهم می شد، می دوخت و تن من میکرد.

پسر همسایه همسن و سال خودم بود، پدرش نظامی دوران طاغوت بود در شهر خدمت می کرد. وقتی مرخصی می آمد، خوراکی با انواع پوشاک نو برای خانواده اش می آورد، بخصوص برای دوست و همکلاس من.

دوستم لباس نو و تازه اش را می پوشید پُز می داد. عقل او قد نمی داد با این کارش مرا بیچاره می کند!. با دیدن وضع ظاهری دوستم دلم آشوب می شد. در حسرت پوشیدن کفش های کهنه او می سوختم.

مدتی می شد یک لنگه  گالش پلاستیکی نو در خانه ما پیدا شده بود. چون لنگه نداشت کسی آنرا نمی پوشید. به اندازه پای منهم نبود. زیر دست و پا افتاده بود گرد و خاک رویش نشسته بود. هر کس می دید لگدی به آن میزد به گوشه ای پرت می کرد.

دستی به سرو رویش کشیدم و آنرا زیر لباس های مادرم که داخل صندوق چوبی که نقش کمد های امروزی را داشت  پنهان کردم.

به دوستم گفتم، من کفش دارم ولی دوست ندارم کفش نو بپوشم!. دوستم که تعجب کرده بود حرفم را باور نکرد. او را سر صندوق بردم و لنگه کفش را از زیر لباس ها بیرون کشیده نشان دادم و گذاشتم سر جایش. دستم را کمی در صندوق جا به جا کردم و همان لنگه را دوباره بیرون آورده نشانش دادم و گفتم، این هم یک لنگه دیگرش.

با مهارت و زیرکی اینکار را کردم که متوجه تک لنگه بودنش نشد. بعد از آن بود که در مقابل دوستم، حتی به ظاهر، احساس خوبی داشتم. با چنان وضعیت سخت و ناگوار بزرگ می شدم.

... به مادرم گفتم، عکس شاه را می برم وسط میدان روستا، جلو چشم طرف دارای متعصب آتش می زنم تا دلشون کباب و، چشم شون کور شه...!.

دستم را گرفت و با گریه گفت:( این کارو نکن پسرم، اینجا تهران نیست، می زنند می کشن،  خونت پایمال میشه، چه خاکی تویِ سرم بریزم...؟

جوان بودم و سر پر شر و شوری داشتم. تازه از تهران رسیده بودم. حال و هوای پایتخت و شور و حال انقلابی گری توی سرم بود. مردم عکس شاه را زیر پا می انداختند و از رویش رد می شدند! نه تنها کسی اعتراض نمی کرد، بلکه شادی و هلهله میکردند!.

عکس شاه را قاب کرده، زده بودند روی دیوار اتاق در روستا.

مادر حریفم نشد. بدون اینکه به عواقب کار فکر کنم، قاب را برداشتم و از در زدم بیرون. صدای ضجه و التماس مادرم بیرون حیاط هم شنیده می شد. عکس را وسط میدان جلو چشم مردم  گذاشتم  زمین و با دو پا رفتم روی آن. قاب از هم پاشید و شیشه قاب با صدای بلندی شکست. کبریت را زیر عکس گرفتم، آتش زبانه کشید.

تا چند دقیقه مردم مسخ شده بودند، باور نمی کردند چه اتفاقی افتاده؟ در یک لحظه اثر شوکی که وارد کرده بودم از بین رفت، جماعت ریختند روی سرم. زیر مشت و لگد مردم مانده بودم. تنها کاری که توانستم بکنم، دو دستم را حائل سر و صورت کردم تا صدمه نبیند. فکر نمی کردم مردم روستا تا این حد نسبت به رژیم شاهنشاهی، تعصب داشته باشند.

پیر مردی از اهالی روستا به دادم رسید مانع کشته شدنم شد. مردم از او حرف شنوی داشتند،. بدنم را که آش و لاش شده بود از زیر دست و پای آنها بیرون کشید و گفت:« یا الله فرار کن از اینجا برو. دیگه هم این طرف ها پیدات نشه. بر گردی خونت به گردن خودته. تا مامورین ژاندارمری و آدم های ارباب نیامده اند فرار کن برو...»

                                   ***

 

 

با سر و روی خونی، کشان کشان خودم را به خانه رساندم. مادرم به سرو روی خود می زد و با گریه سرو روی مرا می شست و هی تکرار می کرد : « چقدر بهت گفتم  این کارو نکن. تو اینجا نیستی، نمیدونی مردم طرفدار رژیم هستند و این رفتارها را نمی پسندند.»

بدون اینکه از من نظر خواهی کند ساکم را آماده کرد گفت: « اگر در زدند باز نکن. ممکنه بیان سراغت. اینها به این راحتی دست از سرت برنمی دارند. تا شب استراحت کن هوا که تاریک شد ساکت رو بردار و از بیراهه برو لب جاده، برگرد برو شهر تا خیالم از بابت سلامتی تو راحت بشه.»

هوا تاریک بود. ساک به دست با احتیاط می رفتم که به ناگاه چند جوان سر راهم سبز شدند. آنها را شناختم. از دوستان قدیم خودم بودند. شروع کردند به بدو بیراه گفتن. تحریک می کردند عکس العمل نشان بدهم. وقتی دیدند جواب نمی دهم گفتند:« فلان فلان شده، کارت به جایی رسیده عکس شاه مملکت رو آتش می زنی؟»

عذر خواستم و طلب بخشش کردم به گوش شان فرو نرفت. چند نفری ریختند روی سرم و شروع کردند به زدن. نیمه جان شده بودم هنوز دلشان خنک نشده بود. یکی گفت: « سرش رو بکنیم زیر آب، کسی متوجه نمیشه ما خفه ش کردیم.»

کانالی پر از آب از همان نزدیکی می گذشت. دست و پایم را گرفتند بردند و سرم را کردند زیر آب!. بقدری ضعف داشتم هیچ عکس العملی از خودم نشان نمی دادم. در آخرین لحظات که داشتم خفه می شدم احساس کردم تغییراتی در رفتارشان پیدا شد. دو خانم که برای نماز مغرب به مسجد رفته بودند موقع بر گشتن از مسجد دیده بودند در حال غرق کردن یک نفر هستند! با داد و فریاد و سنگ به آنها حمله کردند. به صدای آنها مردم با چوب و چماق آمدند و جوانان را دنبال کردند.

از فرصت استفاده کردم از آنجا دور شدم و به زحمت خودم را به لب جاده رساندم. هوا سرد بود  لباس های منهم خیس. در میان مزرعه پنهان شدم و منتظر خود رویی ماندم شاید از جاده عبور کند. شب ها در شهرهای بزرگ  حکومت نظامی بود رفت و آمد صورت نمی گرفت، مگر خود رو های دولتی و یا باری که مجوز عبور داشتند.

اوایل صبح بود که یک کامیون از راه رسید. راننده جوانی قوی هیکل و لوطی منش بود با دیدن وضع آشفته من گفت: « چی شده گرگ بهت حمله کرده؟»

گفتم، فعلا حرکت کن چند نفر در تعقیب ام هستند. ماجرای آتش زدن عکس و کتکی که از دوستانم خورده بودم و ماجرای خفه  شدنم توسط آنها را برایش تعریف کردم. در پایان گفتم، همین نزدیکی ها  پاسگاه ژاندار مری هست. با این وضع مرا ببینند دستگیرم می کنند.  

جوان از وضعی که برایم پیش آمده بود ناراحت شد گفت: « غلط می کنند دستگیرت کنند، مردم مرگ بر شاه میگن، اینا جاوید شاه ؟ اگر همچین غلطی بکنند میرم پنجاه شصت نفر چماق به دست میارم خلع سلاح شون می کنیم.»

گفتم، حالم خوب نیست حال و حوصله ماجرا جویی ندارم. منو سر جاده پیاده کن. با دلسوزی گفت: « بنده خدا با این حال میری وسط راه از بین میری. باید بریم درمانگاه زخم هات رو ببندند، یک روز خونه ما استراحت کن، حالت خوب شد هر جا خواستی برو.»

سرم از چند جا شکسته بود. دست ها و زانوهایم که به زمین فشار داده بودند زخم شده بود خون می آمد. راننده ماجرا را برای پرسنل درمانگاه تعریف کرد. آنها هم بخاطر انقلابی بودنم سنگ تمام گذاشتند، سِرُم زدند و همه زخم هایم را بخیه و پانسمان کردند، پول هم نگرفتند. سفارش شدید کردند حد اقل باید بیست و چهار ساعت استراحت کنم.

راننده اصرار داشت برای استراحت، به خانه آنها بروم قبول نکردم. خودم را به خیابان اصلی رساندم و در مهمان سرایی اطاقی گرفتم و خوابیدم. صبح روز بعد احساس کردم حالم خوب شده. دارو و صبحانه خوردم رفتم گاراژ، سوار اتوبوس  تی بی تی شده، راهی تهران شدم.