مترسک و کلاغها (عابدساوجی)
می گویم، باید به پایت گل می ریختم، باغچه ام را خزان زده بود.
می گوید:« باز چی شده که زبون می ریزی؟»
می گویم، چیزی نشده. نمیدونم چرا وقتی نگاهت می کنم، هم دلم می سوزه، هم خجالت می کشم. تو هم که ساکت نشستی نه حرف می زنی، نه سرو صدایی راه می اندازی، نه چهارتا بد و بیراه میگی که دلم خوش باشه که منهم توی این خونه هستم، منو می بینی.
آه می کشد و می گوید:« من شبیه آن مترسکی شدم که کلاغ ها را دوست داشت...!.»
حرفش را قطع می کنم می گویم، مترسکی که کلاغ ها را دوست داشت! مگر همچین چیزی ممکنه؟
می گوید:« بله، چرا تعجب می کنی؟ تا حالا نشنیدی دختری عاشق قاتل پدرش شده باشه؟ وقتی کسی از سر قصاص و دیه می گذره و با قاتل عزیزترین عضو خانوادش ازدواج می کنه، مترسک کلاغ ها را دوست داشته باشه، تعجب داره؟ مترسکی که به خاطر منافع دیگرون، کهنه پاره های این و آن را تن میکنه، و تا آخر عمر روی یک پا می ایسته و میشه لولوی پرنده ها، چرا به خاطر دل خودش عاشق پرنده نشه...؟»
نمیدانم این عادت بد را که حرف دیگران را قطع می کنم از کجا یاد گرفتم؟ در هیچ مکتب و مدرسه ای این را تعلیم ندادند، اما متخصص این کار شده ام. حرف زرین تاج را قطع می کنم می گویم، حالا نمی خواد فلسفه بچینی، اصل ماجرا را تعریف کن.
می گوید:« کلاغ ها سر به سر مترسک گذاشته بودند. یکی روی شانه هایش نشسته بود و آن را نُک می زد. دیگری، پوشال داخل لباس های او را بیرون می آورد و با آنها، برای خودش آشیانه می ساخت.
کلاغی دور سر مترسک می چرخید، رو به رویش می ایستاد و دماغ او را می کشید. بعد با خنده می گفت: (مترسک! خجالت نمی کشی؟ آخه تو مترسک چی هستی؟ خودت را علاف مزرعه ای کردی که سنبل هاش از تشنگی نازا شدند. مقداری کاه خشک که خوراک گاو و گوسفنده، مترسک رو می خواد چیکار؟)
اوایل، مترسک فقط خون دل می خورد و خود را به نشنیدن می زد. بالاخره طاقت نیاورد، رو به آسمان کرد و فریاد زد: « خدااااااااا! حال و روز من و نمی بینی؟ متلک های کلاغ ها را نمی شنوی؟ نکنه کر شدی...!.»
هنوز حرفهاش تمام نشده بود رعد و برقی زد و هوا طوفانی شد!. سیل، مترسک را با خودش می برد! دیگه مترسکی نبود تا کلاغ ها روی شانه اش بشینند و سر به سرش بگذارند!.
کلاغ ها، پر های خودشون را می کندند و بالای سر مترسکی که آب آن را می برد، شیون می کردند...!.»
می گویم، ماجرای مترسک و کلاغ ها چه ربطی به من و تو داشت؟
سرش را تکان می دهد و می گوید:« تو و پدرم، همان رفتاری را با من کردید که، کلاغ ها با مترسک کردند...»
نویسنده: عباس عابد ساوجی
باید به پایت