تفنگها هم عاشق می شوند

تفنگها هم عاشق می شوند

به زرین تاج می گویم، در زمانه ای زندگی می کنیم که گرگ و بره در کنار هم زندگی می کنند. ماه و زمین خواهر خوانده شده اند!. من و تو که از یک نسل و برای هم خلق شده ایم، چرا نمی توانیم زیر یک سقف با هم زندگی کنیم...؟.

می خندد و می گوید:« از خودت بپرس که مثل شاه دونه، مُدام در حال جِلِز وِلِز هستی!.

 من و او، مانند دو سربازی شده ایم که در دو سوی مرز سینه های یکدیگر را نشانه رفته باشند. باد مانند گرگ گرسنه ای زوزه می کشد و در میان باد گیرهای آن دو می پیچد و با شلاق چهره شان را نوازش می کند.

دختری به دنبال نیمه گم شده خود می گشت، پرسید:« شما، از کی؟ کجا؟ چرا دشمن یکدیگر شده اید؟»

سرباز شمال گفت: «من نمی دونم، از اون بپرس.»

به سربازی که در مرز جنوب ایستاده بود نگاه کرد.

سرباز، سرِ اسلحه را پایین آورد، لبخند زد و گفت: « منهم نمی دونم، خودت بگو...!.»

 هر دو خندیدند!. اسلحه ها ی شان را حمایل کردند. دختر لبخند زد گفت:« شما همدیگر را نمی شناسید، دلیلی ندارد سینه های همدیگر را نشانه رفته باشید. هر سه خندیدند.

دختر گفت:« می بینید؟ هیچ دژی نمی تواند در مقابل لبخند مقاومت کند...»

سرباز ها، عاشق او شده بودند...!.

صدایی رعد آسا گفت:« سرباز، به روی دشمن لبخند نمی زنند، سینه اش را نشانه بگیر، ماشه را بچکان...!.»

دختر بین آن دو حائل شد. تنهایک گلوله شلیک شد... !. صدا در کوهستان پیچید. دختر، لبخند زد و در خون غلطید...!.

می گویم، زرین تاج، وقتی خشمگین می شوی، به بِرکه ای می مانی که وقتی گِل آلود شد، ساعتها طول می کشد تا گِل و لای آن ته نشین و قابل مصرف شود.

 منکه نازت را می کشم، دور برت می چرخم، اما تو، مغرور و سرکش و چموش می شوی...!. می ترسم یک روز من نباشم بگویی:« ای دادِ بیداد! کسی که پروانه وار دور سرم می چرخید، نازم را می کشید...

حرفم را قطع می کند و با صدای بلند می خندد می گوید:« چه از خود راضی. مگر قرار است جایی بروی؟»

می گویم، سال ها زیر باران بـودی، خیس نمی شدی!. یک بار از خودت نپرسیدی:« چرا خیس نمی شوم؟»  آنقدر دور و برت شلوغ بود که چتر مرا بالای سرت نمی دیدی. روزگار من شبیه روزگار پسرک واکسی شده...!.

می گوید:« کدام پسر؟»

می گویم، پسر بچه ای کفش مردی که روزنامه می خواند را واکس می زد. مرد بدون آنکه سرش را از صفحه روزنامه بلند کند گفت:« آهای پسر! درسته که روزنامه می خونم. اما حواسم بهت هست. سَمبَل نکن،  خوب واکس شون بزن.»

پسر گفت:« خیالتون تخت باشه آقا، مثل بخت خودم، سیاه شون می کنم!.»

زرین تاج خندید و گفت:« یعنی زندگی با من تا این حد سخت و ناگوار است که، فکر می کنی سیاه بخت شده ای...؟

روستا هنوز برق نداشت. فانوس نقش چلچراغ خانه را داشت ، کوچه های روستا، در قلمرو ماه بود.

در روستا مهر و محبت موج می زد اما شاعر نداشت تا موهای تا قوس کمر ریخته دختران را قافیه کند. دختنران یاس به سرِ کوزه به دوش، در هیچ غزلی سروده نمی شدند. گاهی هنگام برگشتن از چشمه، دسته کوزه ای می شکست، آب کوزه می ریخت، چهره دختر از شرم گلگون می شد. پسری آهسته می گفت:« آب نشانِ روشنایی ست، همین روزهابختت باز می شود.»

پسران حق داشتند نقش شاعران را بازی کنند!. وقتی صورت دختران گلگون می شد، از همیشه زیباتر، و پسران عاشق تر می شدند.

چند روزی نَقل مجلس می شدند و تمام. این ماجرا که آیا پسری به خواستگاری دختر کوزه شکسته ای رفت یانه، در هیچ دفتر و دیوانی ثبت نشده.

شعر و شاعری پیش کش، حتی نتوانستم چند خط برایش بنویسم دوستت دارم تا بداند، شبها خوابم را پریشان می کند، و روزها، با گوَن های صحرا در باره او حرف می زنم!.

 در صحرا، دعا زود اجابت می شود. وقتی دیدم دو بوته گوَن دعای باران خواندند، تکه ابر سفیدی راهی شمال بود، راه خود را کج کرد تا برای آن دو ببارد از آنها خواستم مرا هم دعا کنند.

گَوَن ها به حرفم خندیدند. گفتم، دعا نمی کنید حرفی نیست، چرا می خندید؟ گفتند:« کار تو از دعا گذشته، به جنون رسیده است...!.

صفحه های سفید زندگی ام، چقدر حرف های نا نوشته داشت. آن قدر زیاد بودند که دختر همسایه ندانست و با چوپان روستا ازدواج ، و مرا راهی غربت کرد.

 

 

 روزی که با لباس سفید سوار اسب ابلق شد، دید که چشمم خیس شده است! سرش را تکان داد، تور را روی سرش کشید و، اسب را هِی کرد.

بعد از او، با گون ها  هم حرف نزدم. راه گلویم بسته شد. نمی توانستم چیزی  بخوردم.لاغر و ضعیف شده بودم.  تند بادی می وزید مادرم محکم می گرفت تا باد نَبَردم!. گفتند:« برای درمان باید، پیش طبیب بروی.»

طبیب، فقط در غربت پیدا می شد، پایم را که از روستا بیرون گذاشتم، غربتی شدم...!.

 من و او، مانند دو سربازی شده ایم که در دو سوی مرز سینه های یکدیگر را نشانه رفته باشند. باد مانند گرگ گرسنه ای زوزه می کشد و در میان باد گیرهای آن دو می پیچد و با شلاق چهره شان را نوازش می کند.

دختری به دنبال نیمه گم شده خود می گشت، پرسید:« شما، از کی؟ کجا؟ چرا دشمن یکدیگر شده اید؟»

سرباز شمال گفت: «من نمی دونم، از اون بپرس.»

به سربازی که در مرز جنوب ایستاده بود نگاه کرد.

سرباز، سرِ اسلحه را پایین آورد، لبخند زد و گفت: « منهم نمی دونم، خودت بگو...!.»

 هر دو خندیدند!. اسلحه ها ی شان را حمایل کردند. دختر لبخند زد گفت:« شما همدیگر را نمی شناسید، دلیلی ندارد سینه های همدیگر را نشانه رفته باشید. هر سه خندیدند.

دختر گفت:« می بینید؟ هیچ دژی نمی تواند در مقابل لبخند مقاومت کند...»

سرباز ها، عاشق او شده بودند...!.

صدایی رعد آسا گفت:« سرباز، به روی دشمن لبخند نمی زنند، سینه اش را نشانه بگیر، ماشه را بچکان...!.»

دختر بین آن دو حائل شد. تنهایک گلوله شلیک شد... !. صدا در کوهستان پیچید. دختر، لبخند زد و در خون غلطید...!.

می گویم، زرین تاج، وقتی خشمگین می شوی، به بِرکه ای می مانی که وقتی گِل آلود شد، ساعتها طول می کشد تا گِل و لای آن ته نشین و قابل مصرف شود.

 منکه نازت را می کشم، دور برت می چرخم، اما تو، مغرور و سرکش و چموش می شوی...!. می ترسم یک روز من نباشم بگویی:« ای دادِ بیداد! کسی که پروانه وار دور سرم می چرخید، نازم را می کشید...

حرفم را قطع می کند و با صدای بلند می خندد می گوید:« چه از خود راضی. مگر قرار است جایی بروی؟»

می گویم، سال ها زیر باران بـودی، خیس نمی شدی!. یک بار از خودت نپرسیدی:« چرا خیس نمی شوم؟»  آنقدر دور و برت شلوغ بود که چتر مرا بالای سرت نمی دیدی. روزگار من شبیه روزگار پسرک واکسی شده...!.

می گوید:« کدام پسر؟»

می گویم، پسر بچه ای کفش مردی که روزنامه می خواند را واکس می زد. مرد بدون آنکه سرش را از صفحه روزنامه بلند کند گفت:« آهای پسر! درسته که روزنامه می خونم. اما حواسم بهت هست. سَمبَل نکن،  خوب واکس شون بزن.»

پسر گفت:« خیالتون تخت باشه آقا، مثل بخت خودم، سیاه شون می کنم!.»

زرین تاج خندید و گفت:« یعنی زندگی با من تا این حد سخت و ناگوار است که، فکر می کنی سیاه بخت شده ای...؟

روستا هنوز برق نداشت. فانوس نقش چلچراغ خانه را داشت ، کوچه های روستا، در قلمرو ماه بود.

در روستا مهر و محبت موج می زد اما شاعر نداشت تا موهای تا قوس کمر ریخته دختران را قافیه کند. دختنران یاس به سرِ کوزه به دوش، در هیچ غزلی سروده نمی شدند. گاهی هنگام برگشتن از چشمه، دسته کوزه ای می شکست، آب کوزه می ریخت، چهره دختر از شرم گلگون می شد. پسری آهسته می گفت:« آب نشانِ روشنایی ست، همین روزهابختت باز می شود.»

پسران حق داشتند نقش شاعران را بازی کنند!. وقتی صورت دختران گلگون می شد، از همیشه زیباتر، و پسران عاشق تر می شدند.

چند روزی نَقل مجلس می شدند و تمام. این ماجرا که آیا پسری به خواستگاری دختر کوزه شکسته ای رفت یانه، در هیچ دفتر و دیوانی ثبت نشده.

شعر و شاعری پیش کش، حتی نتوانستم چند خط برایش بنویسم دوستت دارم تا بداند، شبها خوابم را پریشان می کند، و روزها، با گوَن های صحرا در باره او حرف می زنم!.

 در صحرا، دعا زود اجابت می شود. وقتی دیدم دو بوته گوَن دعای باران خواندند، تکه ابر سفیدی راهی شمال بود، راه خود را کج کرد تا برای آن دو ببارد از آنها خواستم مرا هم دعا کنند.

گَوَن ها به حرفم خندیدند. گفتم، دعا نمی کنید حرفی نیست، چرا می خندید؟ گفتند:« کار تو از دعا گذشته، به جنون رسیده است...!.

صفحه های سفید زندگی ام، چقدر حرف های نا نوشته داشت. آن قدر زیاد بودند که دختر همسایه ندانست و با چوپان روستا ازدواج ، و مرا راهی غربت کرد.

 

 

 روزی که با لباس سفید سوار اسب ابلق شد، دید که چشمم خیس شده است! سرش را تکان داد، تور را روی سرش کشید و، اسب را هِی کرد.

بعد از او، با گون ها  هم حرف نزدم. راه گلویم بسته شد. نمی توانستم چیزی  بخوردم.لاغر و ضعیف شده بودم.  تند بادی می وزید مادرم محکم می گرفت تا باد نَبَردم!. گفتند:« برای درمان باید، پیش طبیب بروی.»

طبیب، فقط در غربت پیدا می شد، پایم را که از روستا بیرون گذاشتم، غربتی شدم...!.