به عنوان مقدمه (#عابد_ساوجی)
به عنوان مقدمه
زمان، همه چیز را در خود حل می کند
فردا بعد از ظهردوشنبه، بیست وچهارم مهرماه هزار و سیصد و نود شش به همراه امیر(تیمسار) قاضی پور فرمانده مرکز بهداشت درمان وآموزش پزشکی (مرکز آموزش بهداری سابق) ارتش، و امیر ناصرنادریزاده فرمانده گردان 162 قهرمان در دوران دفاع مقدس، عازم اصفهان هستیم.
حدود سه ماه پیش، ماجرا با یک تلفن آغاز شد. کسی که پشت خط بود گفت:« لطفا با امیر قاضی پور صحبت کنید.»
نام برایم بیگانه بود. چند لحظه طول کشید تا صدا در گوشی پیچید که صمیمی و آشنا احوالپرسی می کرد!. نمیدانستم چه بگویم؟ معمولا افراد زیادی تماس می گیرند بدون اینکه خود را معرفی کنند ابراز آشنایی می کنند انتظار دارند آنها را بشناسم. منهم که خیلی زودجوش هستم صمیمانه جواب می دهم و آن وقتی که لازم می شود کاری صورت بدهم و تصمیمی بگیرم، بیچاره می شوم. نمیدانم با آن رفتار خودمانی که داشته ام چگونه بگویم هنوز شما را نشناخته ام.
اما امیر خیلی زود رفتند سراصل مطلب وخود را معرفی کردند و ازمن دعوت کردند دو روزبعد که پنجشنبه بود، در مرکز بهداشت درمان، درخدمت ایشان باشم.
خاطرات زیادی از مرکزآموزش بهداری داشتم و همیشه دلم می خواست یکبار دیگرآنجا را ازنزدیک ببینم.
سالهای 55 تا 1357 دوره دو ساله آموزش بهیاری را درآنجا سپری می کردیم، روزهای پجشنبه صبحگاه عمومی اجرا می شد. از امیر پرسیدم، آیا منهم قرار است صحبتی داشته باشم؟
ایشان گفتند:« نخیر، شما را امیر نادریزاده به ما معرفی کرده اند. این یک برنامه آشنایی است می خواهیم از نزدیک با هم آشنا شویم و یک صبحانه در خدمت تان باشیم.
وقتی نام امیر نادریزاده را آوردند دیگر جای اما و اگر باقی نماند. قول دادم سرساعت حاضر باشم.
در همان جلسه اول متوجه شدم تصمیم گرفته اند خاطرات امیر آذرفر، فرمانده سابق لشگر 64 – ارومیه و طراح و مجری عملیات کربلای هفت را ثبت کنند. امیر نادریزاده پیشنهاد داده بودند این مأموریت را به من محوّل کنند...
باید به پایت