خون دل می خورم از دستِ ساغر به دستان سبو شکن!.تیشه اگر داشتم، بیستون دیگری به پا می کردم با عشق. تیشه که نیست، کوه بِکر نیست، شور و شوق گذشته نیست.

باید به پایت گل بریزم، باغچه ام را خزان زده است. نه علت را می پرسی، نه پشت سرت را نگاهم میکنی. سکوت آنقدر خانه را پر کرده، شیشه ها تحمل مقاومت ندارند می شکنند!.

خانه گورستان نیست، اما از گورستان وسط هفته ساکت تر است! چیزی بگو، حرفی بزن، دشنام بده! سهمی از خنده هایت برایم در نظر بگیر، شاید باور کنم منهم سهمی در این خانه دارم...!.