شاید نوشتن در باره موضوعاتی که خصوصی هستند و تنها برای جمعی اتفاق می افتند برای خیلی ها جالب نباشد.

ما در زندگی به هیچ وجه  با فقر دست به گریبان نبودم!. در یکی از شهرهای درجه یک، آنهم در شمال شهر ساکن بودیم.

 پدرم شغل خوبی داشت. سرویس خصوصی برایم میگرفت!. راننده در را برایم باز می کرد. در زمستان از گرما عرق می کردم، روزهای گرم تابستان از دست کولر گازی،داخل ماشین یخ می کردم.

مدیر مدرسه به اخلاق پدرم آشنا بود، از گل نازکتر می گفت، پدرش را در می آوردیم، با اعمال نفوذی که داشتیم، به ابر قو تبعیدش می کردیم!. کودک بازیگوشی بودم که یک محله را به ستوه آورده بودم دم نمی زدند!.

 با همه رفاه و امکاناتی که داشتیم، هیچی نشدم! چون همه را در خواب می دیدم...!.