نویسنده روی بام
نویسنده روی بام
شده عین مأمورین سانسور وزارت ارشاد! خانمم را می گم. میاد بالا سر من و مثل یک ممتحن که بخواد جلوی تقلّب دانش آموزی را بگیره، نوشته های منو کنترل میکنه. دست چپم را میذارم روی ورق تا نتونه بخونه . در این حال غرق لذت می شم، چون میدونم توی دلش حرص می خوره که نمی تونه توی کارم فضولی کنه. وقتی می بینه دست از نوشتن بر نمی دارم میگه: «عزیزم، چقدر می نویسی؟ خسته نشدی؟ بیا یک لیوان آب میوه بخور».
چند بار دیدم که یک دونه قرص انداخته داخل لیوان نوشابم و خوب هم میزنه تا متوجه نشم ! اما زرنگتر از اونی هستم که فکرشو می کنه. حواسش که پرت میشه محتویات لیوان را خالی می کنم داخل گلدون !.
اوایل نمی دونستم از شر ش چطور باید خلاص بشم، مجبور می شدم همه را بخورم. زودی خوابم می گرفت. اما از روزی که گلدان بزرگ را گذاشتم کنار میز تحریرم دیگه راحت شدم. می دونم قرص ها مال خودشه به خورد من می ده!.
یکروز پسرم خبر داد با دوست روانشناسش میان به خونۀ ما. از دکتر جماعت اصلاً خوشم نمیاد! پول آدم را می گیره یک مشت قرص گچی به جاش می ده و می گه: « شما باید تحت نظر باشید ، ماهی یک بار مراجعه کنید تا تحت نظرخودم کنترل بشید».
اینا سالها پیش تجربه کردم. وقتی بچه سوممون اومد بدنیا فهمیدم. یکریز نق می زد و گریه می کرد. سرم درد گرفته بود برداشتمش تا از طبقه سوم پرت کنم پائین! خانمم به زور از دستم گرفت! همسایه های فضول جمع شدند منو به زور بردند پیش روانپزشک. منکه بیمار نبودم!. از همون وقت از دکترا بدم آمد. از پول زیادی که گرفته بود خوشش آمده بود! به منشی گفت:
«برای ماه بعد به ایشان وقت بدهید. لازم است مدتی تحت نظر باشند».
مگه من روانی بودم که هر ماه برم پیشش و هِی پول بی زبونم رو بریزم توی کشوی خانم منشی.
وقتی اطاق دکتر بودم سوالات تکراری می کرد تا وقت بیشتری پیش اون باشم، آخه ویزیت را ساعتی می کنه! عین بازجوها سوال پیچم می کرد . عصبانی شده بودم، حرصم و در آورده بود.
فکر می کنم از اطاق خارج شد بره دستشویی، چون می دیدم وقتی سوال پیچم می کرد، هِی به خودش می پیچید و از بالای عینکش منو برانداز می کرد. آخه تو دکتری؟ نسخه ات را بنویس چرا مثل جغد، هِی به من نگاه می کنی؟
منم برای اینکه عصبانیش کنم تمام وسایل روی میزش را درهم ریختم، صندلی گردونش را که روی آن لَم داده بود تا بند آخر پیچاندم تا وقتی روی آن نشست بیفته روی زمین تا کیف کنم و بخندم!
وقتی برگشت دید وسایل روی میزش بهم ریخته ست . هیچ چیز سرجای خودش نبود!. به من نگاه کرد و خندید ، گفت:« اطاق ما هم گاهی وقتها جن زده می شود! باید مواظب خودمان باشیم».
طوری حرف می زد انگار داره برای من قصه می خونه. منم به حرف زدنش قاه قاه می خندیدم.
با خونسردی وسایل را منظم کرد، دستش رو به صندلی زد، آنرا چرخوند و به شکل اولش در آورد روی اون نشست. چقدر حرص خوردم وقتی دیدم از روی صندلی نیفتاد.
نسخه نوشت وچند تا سفارش هم کرد که هیچکدومش یادم نمونده. تا جلوی در با من آمد. وقتی خیالش راحت شد که خانم منشی حسابی منو چلونده و همه پولها مو ازم گرفته، به اطاقش برگشت تا یک بیچاره دیگرو بچزونه!.
دکتر گفته بود هر ماه برم پیشش تا منو ویزیت کنه. مگه عقلم رو از دست داده بودم که برم پیشش، نسخه شو نگه داشته بودم، هر ماه می رفتم داروخونۀ محلخودمون، آنها هم که منو میشناختند بهشون گفتم: دکتر گفته هر وقت داروهات تموم شد تجدیدش کن. اونا هم بدتر از دکتر، مگه از پول بدشون میاد؟ هرچی که بخوای میدن، باورنمی کنی برو امتحان کن.
خانمم فکر می کرد داروها را مصرف می کنم، نمی دونم کدوم آدم نا نجیبی رفته بهش گفته بود که شوهرت مدتهاست پیش دکتر نمیره. به من که چیزی نمی تونست بگه ، اما نشست کلی به حال خودش گریه کرد!.
همون وقتها بود که پسرم با دوست روانشناسش به خونه ما میومدند. آخه پسرم زن وبچه داشت و جای دیگه ای زندگی
می کرد. دکتر از من خیلی خوشش میومد با من حرف میزد، نوشته هامو با دقت می خوند. گرچه از اونم خوشم نمیاد اما همیشه از نوشته هام تعریف می کنه و ارزش کارم را می دونه! بناچار تحملش می کنم.
بعد حال خانمم را می پرسه و می گه:« خانم داروهایتان را به موقع می خورید؟ پیشرفت بهبودی تون خیلی کند است».
خانم منم جواب میده : « بله آقای دکتر، ، خودم همۀ آنها را کنترل می کنم . ممکن نیست فراموش بشه».
دکتر بازهم نسخه ای می نویسه و به پسرم می ده تا داروهای مادرش را تهیه کنه.
این دکتر هیچ وقت از ما پول نمی گیره، خب دوست پسرمه پول نمی گیره. من که تا حالا ندیدم پولی گرفته باشه. خوب برای همینم هست که نسخه هاش اثر نداره، اگر اثر داشت تا حالا باید حال خانمم خوب شده باشه! البته تقصیر دکتر هم نیست چون خانمم داروهاشو که نمی خوره. همه را به خورد من ده، منم که همه را داخل گلدان می ریزم. لیوان منم مخصوصه خودمه . همه می دونند که نباید در آن چیزی بخورند. پیش مهمون ها که نمی تونم آنرا داخل گلدون خالی کنم! طفره می رم که نخورم مگه میشه؟ زنم چهار چشمی مواظبمه.
تعارف می کنم مهمونا میگند: «تا شما شربت خود را میل نکنید ما لب نمی زنیم. هی بهم تاعرف می کنند» آنوقت از همه آنها بدم میآد، آرزو می کنم زلزله بیاد همگیشون یکجا بمیرن!.
هر چی هست مثل زهرمار سر می کشم، چشمهام سنگین میشن، گیج و منگ می شم. اونها هم بلند نمی شند گورشونو گم کنند برند تا از شرشون خلاص بشم. وقتی حرف می زنند به جای کلمه از دهانشون زنبور میاد بیرون!.
زنبورها به من حمله می کنند! ازدو طرف چپ و راست وارد گوشام میشند. هی وِز وِز می کنند! نه، وِز وِز نیست یک جورایی انگار می گند بخواب، بخواب، راحت بخواب!.
متوجه نمی شم کی خوابم می بره. چند ساعت یا چند روز ، کلی مطالب ننوشته روی دستم می مونه!.
نمی دونم چرا بعد از خواب حال خوشی دارم. از فضولیهای همسرم کمتر ناراحت میشم! اگر نویسنده نبودم و مجبور نمی شدم بیشتر وقتم را صرف نوشتن بکنم، همه قرصهای خانمم رو داوطلبانه می خوردم! اما نمی شه که تمام وقتم را در خواب بگذرونم و بعدشم سرخوش باشم، دیگرون می نویسند معروف می شند. جوایز ادبی را می برند و من عقب میمونم!
اگر مسئولین ارشاد دو کتاب قبلی منو اجازه چاپ می دادند به اندازه کافی معروف شده بودم که نیازی به این همه قلم زدن نداشته باشم.
کتاب اولم درباره عشق و عاشقی و شعر و شاعری بود. وقتی برای بررسیِ چاپ پیششون بردم، مودبانه گفتند:« آقا، دوره این حرفها گذشته، فکر نان کن که خربزه آبست».
خودشون گفته بودند! منهم شروع کردم به تحقیق و نوشتن! نوشتم که چند جور نون داریم، بربری، لواش، ... برای آرد گندم لازمه، کشاورز باید باشه، چند کشاورز نمونه پیدا کردم و با شاطرای زیادی مصاحبه کردم خلاصه، آنچه که برای تهیه نون لازم بود نوشتم. راجع به خربزه تحقیق کردم! تاریخچه پیدایش آن، شکل و انواع آن، جاهایی که خربزه های معروف دارند. حتی ثابت کردم که ماجرای، خان اومد و خان رفت درباره خربزه هم اتفاق افتاده!.
پونصد صفحه درباره نون و خربزه نوشتم! چه شبها تا صبح بیدار موندم و نمازهام قضا رفت!. خانم بیچاره من بالای سر بچه ها بیدار نشست که نکنه بیان و نوشته های منو پاره کنند!.
کتابم که تکمیل شد به مسئولین ارشاد تحویل دادم. بعد از پنج شش ماه که مرا دوندند گفتند: «مرد حسابی، این چرند و پرندا چیه که می نویسی؟ چیز قحطه در بارۀ خربزه می نویسی...؟»
گفتم : بابا جان اگر چرند وپرند باشه که خیلی خوبه!، دهخدای خدابیامرزم چرند و پرند می نوشت که خیلی هم معروف شده بود...!.
هنوز حرفم تموم نشده بود که یقه ام را گرفتند و از در انداختند بیرون! تا برگشتم که بگم کتاب... شی ء سنگینی خورد توی سرم...
دیگه چیزی نفهمیدم، چشم که باز کردم دیدم روی تخت درمانگاهم. یک نایلون هم کنار تختم گذاشته بودند که از سوراخ آن جوهر بیرون می زد و کف اطاق را پوشونده بود. همه نوشته هام جوهر شد و از بین رفت.
هر وقت یاد آنروز می افتم آرزو می کنم ساختمونشون را صاعقه بزنه. عقرب بیفته به جونشون، قفسه هاشون با همه کتابها خراب بشه روی سرشون تا بفهمند نباید کتاب کسی را بکوبند روی سرش.
دلم می خواد به همه کمک بکنم. کسی به فکر من نیست! برای همین می خوام به آنها بفهمونم که کار خوب کردن ثواب داره، اما کسی نمی خواد که در حقشون خوبی کنم! یکروز سرزده رفتم خونه برادرم، همه کسل شدند. اخمهاشون در هم رفت! مادرشون رفت داخل اطاق دیگه هم بیرون نیومد، برادرم سرکار بود. مدتی نشستم و در و دیوارا رو نگاه کردم. حوصلم سر رفت. از بچه ها پرسیدم مادرتون چرا ناراحته؟ گفتند : «سرش درد می کنه ». گفتم: چرا دکتر نمی بریدش؟ گفتند: « بابا خودش می آد می بره». می دونستم برادرم فرصت نمی کنه! هر چه اصرار کردم حاضر نشد با من بیاد. رفتم دکترو مجبورش کردم مطبش رو تعطیل بکنه! اونا با خودم بردم خونۀ برادرم. زنگ زده بودند برادرم اومده بود، حق ویزیت دکترو جلوی در حساب کرد و کلی هم از دکتر عذرخواهی کرد. به زحمت دکتر آورده بودم ردش کردند! اگر نمی خواید دکتر شما را معاینه
بکنه چرا مریض می شید آخه؟
قهر کردم و خواستم برگردم خونه، اما برادرم اجازه نمی داد. آخر سر منو با ماشین خودش به خونه رسوند. شنیدم به خانمم می گفت: « نگذارید تنها بیرون بروه.».
اصلاً کی به اون اجازه داده به بیرون رفتن من فضولی کنه؟ من ده تا مثل اونو می برم لب چشمه تشنه بر می گردونم! آنوقت اون میگه نگذارید تنها بیرون بره.
چند ساله که دیگه خونه آونها نمی روم، اونا که به خونۀ ما میان تحویلشون نمی گیرم! با آن زن غرغرو و بهونه گیرش. اصلاً بیخود می کنند میان! شاید هم جادو جنبلی میارند در سماور ما می ریزند تا زندگی ما را خراب کنند! وقتی آنها اینجا هستند حواسمو خیلی جمع می کنم تا نکنه کار دستمون بدن! دوست و دشمن را که نمی شه از چشم هاشون شناخت!.
راستش، اینروزا کمتر می نویسم، اصلاً برای کی بنویسم؟ یک عده آدم روانی دور و برم رو گرفتند و چشم دیدن پیشرفت منو ندارند! تصمیم گرفتم کمی هم به خودم برسم. مدتیه که یواشکی به بهونه هوا خوری میرم پشت بوم. دارم مثل پرنده ها تمرین پرواز می کنم! تا حالا هم تونستم چند متر بپرم، اما پشت بام ما حفاظ داره و ارتفاعش هم کمه. پرواز را باید از جای بلند شروع کرد! نزدیک خونه مون، یک ساختمان ده طبقه ست! بقدری هم شلوغه که کسی به کسی نیست. می دونم کسی متوجه من نمیشه.
دنبال فرصتی هستم تا خودم را به پشت بوم آن ساختمان بلند برسونم و اولین پروازم رو از اونجا شروع کنم! همین روزهاست بشنوید نویسنده ای پرواز کرد! تعجب نکنید اون نویسنده من هستم...!!.
باید به پایت