ـ  عزیزم ، فراموش نکردی که سالگرد ازدواج مونه؟  از اوضاعم خبر داری که. بیکارم و دست و بالم خالی ست. هیچ می دونی چقدر دوست دارم...؟

ــ می دونم. خُب که چی؟

ــ بیا بگیر، چند تا شاخه گل برات آوردم.

ــ ای وای! بازم از خرج خونه برداشتی...؟

 ــ نه بخدا، از گل فروشی سر خیابون کش رفتم...!.

پسر بچه ای در حال واکس زدن کفش های مرد شیک پوشی بود. بدون آنکه مرد سرش را از روزنامه بالا بیاورد گفت:« آهای پسر! خیال نکن روزنامه می خونم حواسم بهت نیست. سَمبَل نکنی،  خوب واکس شون بزن.»

پسر، فرچه را داخل قوطی واکس فرو برد و محکم روی کفش ها کشید و هم زمان گفت:« خیالتون تخت باشه آقا، مثل بخت خودم، سیاهِ سیاهشون می کنم!.»

مرد لبخند زد، مشغول مطالعه شد...!.

از مجموعه : سکوت شب با صدای قلم می شکند