تفنگ ها هم عاشق می شوند!. #عابد_ساوجی
در زمانه ای که گرگ و بره کنار هم زندگی می کنند. ماه و زمین خواهر خوانده شده اند!. من و تو که از یک نسل و برای هم خلق شدیم، چرا نمی توانیم زیر یک سقف با هم زندگی کنیم...؟.
ـ « چرا از من می پرسی؟ از خودت بپرس که مثل شادونه، مُدام در حال جِلِز وِلِز هستی!.»
من و تو مانند دو سربازی شدیم که در دو سوی مرز سینه های همدیگر را نشانه گرفته بودند!. باد مانند گرگ گرسنه زوزه می کشید و میان باد گیر آنها می پیچید و شلاق می شد بر چهره شون.
ـ « خب! بعد چی میشه؟»
ـ دختری به دنبال نیمه گم شده خودش بود، از آنها پرسید:« شما دوتا از کی؟ کجا؟ چرا دشمن یکدیگر شدید؟»
سرباز شمال گفت: «من نمی دونم، از اون بپرس.»
به سربازی که در مرز جنوب ایستاده بود نگاه کرد.
سرباز، سرِ اسلحه را پایین آورد، لبخند زد و گفت: « منهم نمی دونم، خودت بگو...!.»
هر دو خندیدند!. اسلحه ها را پایین آورده، حمایل کردند.
ـ « وقتی شما همدیگر را نمی شناسید، چه دلیلی دارد سینه های یکدیگر را نشانه رفته باشید؟.».
هر سه خندیدند.
دختر گفت:« می بینید؟ هیچ دژی نمی تواند در مقابل لبخند مقاومت کنه...»
سربازها، عاشق شدند...!.
صدای رعد آسایی گفت:« سرباز!، به روی دشمن لبخند نمی زنند، سینه اش را نشانه بگیر، ماشه را بچکان...!.»
دختر بین آن دو حائل شد. تنها یک گلوله شلیک شد... !. صدای شلیک در کوهستان پیچید. هر سه در خون غلطید...!.
ـ « ای وای! کی اونا را کشت؟»
ـ فرمانده ای که معلوم نشد از جبهه جنوب بود یا شمال...!.
زرین تاج، تا به حال بهت نگفتم وقتی خشمگینی، شبیه به بِرکه ای میشی که، وقتی گِل آلود شد، ساعتها طول می کشد تا گِل و لای آن ته نشین و قابل مصرف شود.
نازت را می کشم، دور برت می چرخم، اما تو، مغرور و سرکش و چموش میشی...!. می ترسم یک روز نباشم بگی:« ای دادِ بیداد! کسی که پروانه وار دور و برم می چرخید، نازم را می کشید...»
ـ « چه از خود راضی. مگر قراره جایی بری؟»
ـ روزگار من شبیه روزگار پسرک واکسی شده...!.
ـ « کدوم پسر؟»
ـ پسر بچه ای کفش مردی که روزنامه می خواند را واکس می زد. مرد بدون آنکه سرش را از صفحه روزنامه بلند کند گفت:« آهای پسر! درسته که روزنامه می خونم. اما حواسم بهت هست. سَمبَل نکن، خوب واکس شون بزن.»
ـ « خیالتون تخت باشه آقا، مثل بخت خودم، سیاهِ سیاهشون می کنم!.»
زرین تاج خندید و گفت:« یعنی زندگی با من تا این حد سخت و ناگواره که، فکر می کنی سیاه بخت شدی...؟»
ـ تو از سر منهم زیادی اما...
ـ « اماچی؟ به جای اینکه راضی باشی وشکر کنی، از دست روزگار ناله می کنی. خستم کردی! بگو دردت چیه شاید توانستم کاری برات بکنم.»
ـ راستس راستی می خوای بدونی؟
ـ « مگر اینکه تو نخوای بگی. دلم می خواد بدونم چی توی دلت هست که اینقدر به گذشته چسبیدی؟»
گوش کن برات تعریف کنم:« روستا هنوز برق نداشت. فانوس نقش چلچراغ را داشت ، کوچه های روستا، در قلمرو ماه بودند.
مهر و محبت موج می زد. شاعر نبود تا موهای تا قوس کمر ریخته دختران را قافیه کند. دختنران یاس به سرِ کوزه به دوش، در هیچ غزلی سروده نمی شدند. گاهی هنگام برگشتن از چشمه، دسته کوزه ای می شکست، آب کوزه می ریخت، چهره دختر از شرم گلگون می شد. پسری آهسته می گفت:( آب نشانِ روشنایی ست، همین روزها بختت باز می شود...)
پسران حق داشتند شاعرانه حرف بزنند!. وقتی صورت دختران گلگون می شد، زیباتر از همیشه می شدند. پسران عاشق تر از همیشه...
چند روزی نَقل مجلس می شدند و تمام. این که آیا پسری به خواستگاری دختر کوزه شکسته ای رفت یانه، در هیچ دفتر و دیوانی ثبت نشده.
شعر و شاعری پیش کش، حتی نتوانستم چند خط برایش بنویسم دوستت دارم تا بداند، اوست که خواب هایم را پریشان می کند، و روزها، با گوَن های صحرا در باره او حرف می زنم!.
در صحرا، دعا زود اجابت می شود. دیدم دو دختر دعای باران می خواندند، تکه ابر سفیدی راهی شمال بود، راه خود را کج کرد تا برای آن دو ببارد. گفتم، حالا که دعای شما مستجاب می شود، برای منهم دعا کنید.
به حرفم خندیدند.
گفتم، دعا نمی کنید، چرا می خندید؟
ـ « کار تو از دعا گذشته، به جنون رسیده است...!.»
صفحه های سفید زندگی ام، حرف های نا نوشته زیادی داشت. آن قدر زیاد بودند که دختر همسایه ندانست و با جوان شهری ازدواج کرد و مرا راهی غربت کرد.
روزی که با لباس سفید سوار اسب ابلق شد، دید که چشمم خیس شده!. سرش را تکان داد، تور را روی سرش کشید و، اسب را هِی کرد.
بعد از او، با کسی حرف نزدم. راه گلویم بسته شد. نمی توانستم چیزی بخوردم. ضعیف و لاغر شده بودم. تند باد می وزید مادرم محکم در بغل می گرفت تا باد نَبَردم!.
گفتند:« برای درمان باید، پیش طبیب بروی.» در روستا طبیب نبود، فقط در غربت پیدا می شد. پایم را که از روستا بیرون گذاشتم، غربتی شدم!.
ماجرا به همین جا ختم نشد. شنیدم دختر گفته بود: تا انتقام از من نگیرد آرام نخواهد نشست...!.».
قطره ای اشک از چشم زرین تاج چکید روی دامنش. مدتی طولانی نگاهم کرد. از اینکه راز دلم را بر ملا کرده بودم شرمنده بودم.
وقتی تا اعماق وجودم را با نگاهش خواند گفت:« چطور توانستی اینهمه سال خودت و مرا گول بزنی؟»
دیگر جای پنهان کردن نبود گفتم:« عاشقانه اما با عادت! نه تو اعتراض می کردی، نه من از عشق اولم چیزی به تو گفته بودم...»
گفت:« یعنی اینهمه سال بدون...»
حرفش را قطع کردم گفتم:« با تمام وجود عاشق تو بودم. اما هیچ چیز نمی تواند جای عشق اول را بگیرد...».
از مجموعه ادبیات
باید به پایت