شرخر #عابدساوجی
هنوز شانزده سالم نشده بود کارگری می کردم. تا جایی که یادم هست پدر نداشتم. کارگران بیکار دور میدان جمع می شدند. کسی که کارگر لازم داشت می آمد بهترین ها را گلچین می کرد با خود می برد. نو جوان بودم و جثه کوچکی داشتم به چشم ها نمی آمدم. می ماندم تا آخر وقت، آیا کار پیدا شود یا نه؟
یک نفر با موتور گازی قراضه آمد گفت: « یک کارگر زبر و زرنگ می خوام.»
چند نفری بودند خود را عقب کشیدند و رغبت نشان ندادند!. خوشحال شدم گفتم:
ـ من هستم.
به خیال اینکه سر و وضع مناسبی ندارد و موتورش قراضه است کسی پیشقدم نمی شود. بدون اینکه چک و چانه بزند، گفت:
ـ« بپر پشت موتور بریم.»
پریدم بالا و سفت از کمرش چسبیدم که نیفتم. محل کار نزدیک بود زود رسیدیم. دو ماشین خاک و نخاله خالی کرده بودند. کف مغازه گود برداری شده بود باید خاک و سنگ و کلوخ ها را در گودی می ریختم که پر شود.
ـ « اسمت چیه پسر؟»
ـ حمید...
ـ « اسم من هم اصغر کله پزه. بهم میگن اصغر شرخر!.»
ـ اسم قحطه بهت میگن اصغر کله خر...؟.
اخم هایش را در هم کشید گفت:
ـ « کله خر نه، شرخر.»
ـ ببخشید متوجّه نشدم.
ـ « عیب نداره. صبر کن برات بیل و فرغون بیارم کارت رو شروع کن. این خاک و خُل را باید بریزی داخل این گودال. هر وقت پر شد آب را ببند روش خیس و نرم بشه. بعد با بیل بکوب صاف شه تا موزائیکش کنم. کارت تموم شد پونزده تومن مزد می گیری میری پی کارت. فهمیدی؟»
ـ فهمیدم. اما اگه زودتر تموم کردم چی؟
نا باورانه سرتا پایم را برانداز کرد گفت:
ـ « محاله ممکنه، اما هر وقت کارت تموم شد مزدت رو میدم که بری.»
او رفت پی کارش. منهم شروع کردم به ریختن خاک داخل گودال. از کله صبح بدون صبحانه زده بودم بیرون. کم کم گرسنگی غلبه کرد. دیدم همسر اصغر شرخر، وسایل صبحانه را داخل سینی گذاشته همراه دخترش می آیند.
سینی را گذاشت روی آجر گفت:
ـ « پسر جان، شوهر من دیونه است! مواظب باش سر به سرش نذاری.»
ـ بله خودش به من گفت کله خره!.
مادر و دختر شروع کردند به خندیدن. بعد از کلی خندیدن، گفتند:
ـ « خودش گفت که کله خره؟»
ـ بله، خودش گفت. من که نمی دونستم کله خره.
ـ « کله خر نیست، شرخره. حالا چقدر مزد قراره بهت بده؟»
ـ پونزده تومن.
ـ « بیا این شونزده تومن رو بگیر. اما بهش نگو ما بهت پول دادیم. اگه بفهمه، ما را از زندگی ساقط میکنه. اگر مزدت را هم داد بگیر نوش جانت حلالت باشه.»
ساعت دو بعد ازظهر کارم را تمام کردم. نیم ساعت هم نشسته بودم که اصغر شرخر آمد. دید کار تمام شده، کف مغازه کوبیده شده آماده موزائیک است. با تعجب همه جا را سرک کشید. گفتم مزد منو بده برم. ساعت سه شده هنوز نهار نخوردم.
ـ « چطور تونستی تموم کنی؟ کسی بهت کمک کرد؟»
ـ کی بیکاره بیاد به من کمک کنه؟ به جثه کوچک من نگاه نکن. از بچگی کارگری می کنم. مزد منو بده برم.
ـ « دِهِه زرنگی؟ هنوز که غروب نشده. مزد را برای یک روز کار میدن، نه به نصفه روز.»
ـ کار را کنترات دادی. قرار شد هروقت تمام کردم مزدم را بدی برم. الان هم کار تموم شده، داری دَبه در میاری.
ـ « قرار مراری با هم نداشتیم. راهت رو بگیر برو دنبال کارت تا کتک نخوردی.»
یقه اش را گرفتم درگیر شدیم. زورم به او نمی رسید. با چک و لگد افتاد به جانم تا توانست زد. همسر و دخترش از پنجره تماشا می کردند و داد و بیداد می کردند.
همسرش دوان دوان آمد پایین گفت:« چرا بچه را می زنی؟ مگه وجدان و شرف نداری؟ یک ذره آبرو و حیثیت برامون نگذاشتی. این خونه رو با عرق این و اون ساختی! کی خراب شه روی سر من و دختر بیچارم تاوان زور گویی های تویِ نامرد را ما پس بدیم. مرد نیستی از زن هم کمتری...».
این ها را گفت و راهش را کشید رفت داخل خانه. اصغر به اندازه کافی کتکم زده بود. زخم و زیلی وسط کوچه رهایم کرد رفت داخل خانه.
حیاطی که کنار خانه خودش می ساخت از وضع ظاهر آن معلوم بود غیر قانونی می سازد. دیوار کج و معوج بود نشان می داد در تاریکی شب به صورت دزدکی سَمبَل کرده است. از ناراحتی رفتم جلو و از یکطرف شروع کردم به هُل دادن دیوار!.
دیوار چند بار عقب جلو شد، لِی لِی خورد و با صدای نا هنجاری فرو ریخت. وقتی دیوار خراب شد سراغ شیشه ها رفتم. چیزی که زیاد بود سنگ. شیشه های پنجره خانه اش را نشانه رفتم و چند تا از آن ها را شکستم.
در همین حین اصغر شرخر با چوب دوید بیرون. اگر دستش به من می رسید دَخلَم را می آورد مهلت ندادم. هر جایی از بدنش که می شد سنگ باران کردم. کمرش را گرفت و روی زمین ولو شد.
از فرصت استفاده کرده، پا به فرار گذاشتم...
از نانوایی وسط کوچه یک دانه نان لواش گرفتم و همانجا شروع کردم به خوردن. ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود، هنوز نهار نخورده بودم. شاطر با تعجب نگاهم کرد گفت:« چی شده؟ چرا مثل قحطی زده ها لواش خالی را گاز می زنی؟»
شروع کردم به شرح دادن ماجرای آن روز. وسط های تعریف بودم نتوانستم ادامه بدهم گریه ام گرفت. شاطر پول نان را پس داد و شروع کرد به نفرین کردن و دشنام دادن اصغر شرخر، و اینکه هر روز با یک کارگر بیچاره این معامله را می کند.
همدردی شاطر باعث شد بغضم باز شود و با صدای بلند گریه می کردم. نان لواش را لوله کردم گرفتم دستم راه افتادم. سر کوچه جوان بلند قدی با کت و شلوار مشکی، سبیل های تاب داده با کلاه مخملی و پاشنه های خوابیده، ایستاده بود.
گاهی دستمال یزدی را که در دست داشت تاب می داد و در هوا رها می کرد. صدای تق دستمال مانند شلیک کلت کمری در کوچه می پیچید. وقتی دید گریه می کنم گفت:« آهای پسر! بیا اینجا ببینم چرا گریه می کنی؟»
عصبانی بودم گفتم، به تو چه؟ توی این شهر گریه کردن هم قدغنه؟
گفت:« نه پسر جان، قدغن نیست، ولی دلیل گریه ات را بگو ببینم کسی اذیتت کرده حسابش رو برسم!.»
تا گفت حسابش رو برسم، حس انتقام در من زنده شد گفتم، صبح تا حالا زحمت کشیدم برای بی وجدانی کار کردم، مزدم را که نداده، کتکم هم زده.
ـ « کی؟ خانه اش کجاست؟»
ـ چه فرقی میکنه کی باشه و کجا باشه؟
ـ « تو کاریت نباشه، نشونم بده ببین پولش می کنم یا نه؟»
ـ شیشه های خانه اش را شکستم، اگر گیرم بیاره کتکم می زنه.
ـ « خوب کاری کردی شکستی. باید از حق خودت دفاع می کردی. حالا با من بیا، اصلا هم نترس.»
او جلو افتاده بود و من هم مانند نوچه های فیلم ها پشت سرش تند تند می رفتم. هر کس ما را با هم می دید دست روی سینه می گذاشت خم می شد می گفت: جمشید خان سلام...
در حالیکه جمشید خان یقه اش را باز کرده و سینه اش را جلو داده بود فقط چانه اش را کمی به سینه نزدیک می کرد و با لحن مخصوص خودش می گفت:« مَعَلَیکُم – مَعَلَیکُم »
خانه را از دور نشانش دادم گفتم، صاحب آن خانه کتکم زده.
گفت:« آهان! با بد کسی در افتادی!. خانه اصغر شرخره که سینه مادرش را گاز گرفته. آدم قحط بود رفتی برای او کار کردی؟»
ـ من که اونو نمی شناختم. صبح هم کسی چیزی به من نگفت. فقط دیدم تا آمد کارگر خواست، همه خودشان را عقب کشیدند. منهم کارگیر نیاورده بودم همراهش رفتم.
ـ « این نامرد کارش همینه. چند وقت پیش هم یک پیر مرد بیچاره ای را کتک زده بود، آمدم حالش را جا بیارم قایم شد پیداش نکردم. مثل اینکه هر چند مدت باید بیام ادبش کنم.»
داخل کوچه که راه می رفتیم، پاشنه های کفش اش پایین بود تق تق صدا می کرد. خیلی از افراد از صدای تق تق کفش او متوجّه ما می شدند بر می گشتند سلام می کردند. حالا که به خانه اصغر شرخر رسیده بودیم دولا شد و پاشنه های کفشش را بالا کشید گفت:« دنبال من بیا...»
ـ می ترسم به خاطر شیشه ها یقه ام را بگیرد.
ـ « غلط کرده، تا با من هستی از هیچ کس نترس. دنبالم بیا.»
همسر اصغر ناراحت جلوی در نشسته بود. جمشید خان خیلی مؤدب اما لوطی منشانه گفت:« آبجی، به اون شوهرت بگو یِ تُک پا بیاد بیرون کارش دارم.»
خانم اصغر از همان جلو در شوهرش را صدا کرد گفت:( اصغر، یِ آقایی اومده باهات کار داره.)
اصغر از داخل حیاط گفت:( کیه؟ پسره بر گشته؟ الان میام سراغش.).
چند لحظه طول کشید. اصغر با چوبی که در دست داشت دوید بیرون. تا چشمش به جمشید خان افتاد چوب را پشت سرش پنهان کرد و گفت: ( سلام جمشید خان...)
جمشید خان مهلت نداد. پرخاش کنان گفت:« فلان فلان شده...! چرا حق این کارگر بیچاره که جای پسر توست را ندادی؟ مزد که ندادی، چرا کتکش زدی؟»
ـ ( نگاه کن جمشید خان، شیشه های پنجره رو شکسته، دیوار را هم خراب کرده...)
اصغرخواست فرار کند که جمشید خان یقه اش را گرفت و با کله کوبید روی صورت او آش و لاشش کرد!. در همان حال از من پرسید:« پسر، چقدر تِی کرده بودید؟»
گفتم پونزده تومن.
جمشید خان گفت:« یا الله در بیار مزدش رو بده تا فَکِتو نیاوردم پایین.»
اصغر بدون معطلی یک دسته اسکناس از جیب در آورد که در مشت اش به زور جا می شد. خواست مزد مرا بدهد جمشید قاپ زد همه پول را گرفت.
سه قطعه اسکناس پنجاه تومانی جدا کرد. دو قطعه را داد به من گفت:« یکیش مال کتکی که خوردی. یکیش حق خودت که کار کردی و زحمت کشیدی. یکیش هم مال من که زحمت کشیدم تا اینجا آمدم.»
مات و مبهوت مانده بودم چه کنم که جمشید خان گفت:« معطل چی هستی؟ نکنه فکر می کنی کمه! راهت رو بگیر برو دیگه...!»
باورم نمی شد!. پول را داخل جیب گذاشتم و دویدم. یکصد و سی و یک تومان پول در جیبم بود که طی شش ماه نمی توانستم در بیاورم...
باید به پایت