داغی بــه دلم نهاده عشقت
کان را  به دل شقایقی نیست
*** 
جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که،  لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد.  مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند.
چه تماشا دارد!
رقصِ گیسوانت
وقتی
رها می کنی در باد.
دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟»
از عشق چیزی سرشان نمی شود! حتی نمی دانند، یا نمی خواهند باور کنند که:« پاییز عاشق ترین فصل هاست...!.»
آنقدر زخم زبان زدند که مجبور شدم فراموشش کنم!. اما دریغ! دل را که نمی شود گول زد. هردَم سراغش را می گیرد به بهانه ای. وقتی نیست، دل دیگر دل نیست. با صد زنجیر هم دل نمی شود.
در پاییز، خارها و گوَن های بیابان هم عاشق می شوند! چگونه من نشوم؟ می گویند:« در عصرتمدن، دست از سر لیلی بردار!.» چگونه حالی شان کنم که، مَتَرسَک ها و، آدم برفی ها و کوه ها هم، دل دارند...!.