پیر شوی
منهم
مانند تو بودم
می دانم روزها
فرقی نکرده اند
پیر می شوی
فکر می کنی
شبها
طولانی تر شده اند.
عابدساوجی
منهم
مانند تو بودم
می دانم روزها
فرقی نکرده اند
پیر می شوی
فکر می کنی
شبها
طولانی تر شده اند.
عابدساوجی
بوی حج می آید
کعبه
همین نزدیکی ست
در را باز کن
کعبه را خواهی دید
دختر همسایه
جهاز ندارد...
عابد ساوجی
هرآنچه
خشک و تر است
مهر و سجاده
واسطه ها را
حذف کنید
میان خود با او
ساده بگویید:
مُخلصیم آقا...
عابدساوجی
دانه ای سیب
شاید هم گندم
داغی زده بر پیشانی
خوب نمی شوند
تاولِ پاهایم
آدم برفی
پشت پنجره ایستاده، از بخار قهوه اش لذت می برد.
به کسی که آن طرف پنجره ایستاده، آدم برفی می شود، لبخند می زد !.
ــ میخوای صدتا کاسب شی؟
ــ ملیون؟
ــ نه بابا ، هزار!.
ــ ای بابا! اینکه پول یک من گوشتم نمیشه!
ــ به نرخ روزه دیگه، قبل از انتخاب صد، انتخاب که شد جبران میکنه!.
ــ چی هست حالا؟
ــ هیچی، یک هفته عکس کاندیدای مورد نظر را بچسبونی روی ماشینت، باهاش این ور اون ور بری.
ــ پول بنزین چی؟
ــ کی به کیه؟پول را بگیر، ماشین و بخوابون تو پارکینگ!
ــ نه داشم! این جور نونآ از گلویِ ما پایین نمیره...
ــ دارم بهت میگم، انتخاب شه نونت تو روغنه ها...
بیستم شهریور هزار وسیصد وپنجاه و نه، ساعت یک بامداد کارم در بخش درمانگاه بیمارستان 502 ارتش تمام نشده بود، سوپر وایزر شب زنگ زد و بدون مقدمه گفت: « اداره مرکزی بهداشت درمان پزشکی احضارت کرده.»
هر کس دیگر جای من بود تعجب می کرد. دل شوره و هیجان به جانم افتاد. بخصوص آن روزها به مطالعه کتاب های مارکس و لنین، کلا به مرام کمونیستی علاقه مند شده بودم. فکرکردم شاید به اداره (ضداطلاعات)گزارش کرده اند، پیگیر قضیه شده که این وقت شب، احضارم کرده اند.
می گویم، باید به پایت گل می ریختم، باغچه ام را خزان زده بود...
می گوید:« باز چی شده که زبون می ریزی؟»
می گویم، چیزی نشده. نمیدونم چرا نگاهت می کنم، دلم می سوزه، خجالت می کشم. تو هم که ساکت نشستی نه حرف می زنی، نه سرو صدایی راه می اندازی، نه چهار تا بد و بیراه میگی که دلم را خوش کنم که توی این خونه منو می بینی.
مدتی ست مشغول نوشتن خاطراتم هستم. یک زمانی اسلحه در دستم مانند موم بود. صحبت یک سال و دو سال نیستن نوشتنِ زندگی شصت ساله پرماجرا، مگر تمام میشود؟
با یکی از همکاران داخل مینیبوس نشسته عازم جبهه غرب بودیم. انتهای مینیبوس روی صندلی چهار نفره، من و دوست رزمندهام با دو فر دیگر نشسته بودیم. از طرز حرف زدنشان معلوم بود از هواداران پر و پا قرص گروهکهای ناراضی هستند و از مخالفین سر سخت رزمنده ها. با لحن تندی علناً از وضع موجود انتقاد میکردند؛ بد و بیراه میگفتند و دشنام میدادند.
کره خری در مزرعه صاحب اش شلنگ اندازی می کرد. بچه ها دور ازچشم والدین، او را نوازش میکردند. گاهی سوارش می شدند. کره خر توان سواری دادن نداشت، اما به جبران نوازشی که بچه ها می کردند چند قدمی بر می داشت، بعدخود راکج می کرد بیفتند زمین، طوریکه صدمه نبینند.
کره خری در مزرعه صاحب اش شلنگ اندازی می کرد. بچه ها دور ازچشم والدین، او را نوازش میکردند. گاهی سوارش می شدند. کره خر توان سواری دادن نداشت، اما به جبران نوازشی که بچه ها می کردند چند قدمی بر می داشت، بعدخود راکج می کرد بیفتند زمین، طوریکه صدمه نبینند.
روزانه پنج نفرمأموریت داشتیم ایست بازرسی را تا شب اداره کنیم. سه نفر دراطراف جاده به صورت آماده باش داخل سنگر کشیک می دادند، دونفرکنترل عبور ومرور ازپل را به عهده می گرفتند واین تعدادطی ایام هفته تعویض وجا به جا می شدند تا تنوع ایجادشود و ضدانقلاب نتواند افراد مارا شناسایی کند.
تشابه عجیبی میان نوشته های من و دیگران بوجودآمده. آیا میشود افکارجمع زیادی از نویسندگان یک محل، شهر یاجامعه ای تا این حد شبیه یکدیگر شده باشد؟
هفته پیش داستان (نتهای سیم برق)، که تازه نوشته بودم را برای جمعی میخواندم. دخترجوانی اصرار داشت آنرا به تازگی درجایی خوانده. گفتم امکان دارد. چون چند روز است آنرا در گروهای تلگرام، اینستاگرام، بلوگفا، فیس بوک گذاشته ام ممکن است در یکی از اینها خوانده باشی.
میگفت، نه جای دیگری خوانده ام. گفتم اگر طی همین دوسه روز خوانده باشی همین است که گفتم، اما اگر غیر از این باشد هیچ جای دیگر نخوانده ای، چون یک هفته پیش، از پشت پنجره دو گنجشک و یک کلاغ را روی سیمهای برق دیدم، دو روز در ذهنم پروراندم و نوشتم. در توضیح اضافه کردم، البته داستان دیگری هست از گنجشکی که قصد داشت با دهانش آب بیاورد و آتش عظیمی را خاموش کند، اما این دو داستان خیلی با هم فرق دارند. داستان من این است:« گنجشک به معشوقه اش گفت:« روی تیربرق بنشین وگوش کن. میخواهم زیباترین آهنگ دنیا را با سیمهای برق برایت بنوازم!.»
گنجشک روی تیربرق نشست ومنتظر ماندتا بهترین آهنگی را که بخاطر او نواخته میشد را بشنود.
گنجشک عاشق دیوانه وار از روی سیمی به سیم دیگر میپرید و پا را روی تارهای سیم برق میکوبید تاصدای دلخواهش را تولیدکند. معشوقه با شور و هیجان او را تحسین وتشویق میکرد.
کلاغی شاهد ماجرا بود. به گنجشک هیجان زده گفت:« او دارد دروغ میگوید.تو را ساده گیر آورده، مگر با سیمهای برق میشود آهنگ نواخت که شادی میکنی؟».
گنجشک گفت:« خودم میدانم که نمیشود، من همت او را تحسین و ستایش میکنم، نه آهنگی را که مینوازد...!.»
کتاب ( من دیوانه نیستم) جبران خلیل جبران را میخواندم. رسیدم به صفحه ای که به مترسک میگوید:« تو باید از ایستادن در این مزرعۀ خاموش خسته شده باشی.»
مترسک در جواب میگوید:« در ترساندن لذتی عمیق و به یادماندنی است که هرگز از آن خسته نمیشوم.»
یاد داستان مترسک خودم افتادم که نوشته ام:« کلاغها سر به سر مترسک گذاشته بودند. یکی بر شانه هایش تُک می زد و کاهِ لباس های مندرس او را بیرون می آورد تا برای خودش آشیانه بسازد!.
کلاغ دیگری با خنده می گفت:« خجالت بکش مترسک! خودت را علاف مزرعه ای کردی که سنبل هایش از تشنگی نازا شده اند...!.»
مترسک کلاغ ها را دوست داشت تحمل میکرد. بالاخره طاقت اش طاق شد، رو به آسمان فریاد زد: خدایاااا! گندم زار را نمی بینی؟ حرف های کلاغها را نمی شنوی...؟ نکند کر شده ای...
باران شروع به باریدن کرد. سیل، مترسک را با خود می برد!. کلاغ ها پرهای خود را می کندند و بالای سر مترسک شیون می کردند.»
حالا فکر می کنم اگر یک نفر پیدا شود و بگوید از روی مترسک جبران خلیل جبران کپی کرده ای، چطور ثابت کنم نکرده ام؟ باور کردنی نیست! افکار جهانیان چقدر شبیه هم شده اند...!.
تشابه عجیبی میان نوشته های من و دیگران بوجودآمده. آیا میشود افکارجمع زیادی از نویسندگان یک محل، شهر یاجامعه ای تا این حد شبیه یکدیگر شده باشد؟
هفته پیش داستان (نتهای سیم برق)، که تازه نوشته بودم را برای جمعی میخواندم. دخترجوانی اصرار داشت آنرا به تازگی درجایی خوانده. گفتم امکان دارد. چون چند روز است آنرا در گروهای تلگرام، اینستاگرام، بلوگفا، فیس بوک گذاشته ام ممکن است در یکی از اینها خوانده باشی.
میگفت، نه جای دیگری خوانده ام. گفتم اگر طی همین دوسه روز خوانده باشی همین است که گفتم، اما اگر غیر از این باشد هیچ جای دیگر نخوانده ای، چون یک هفته پیش، از پشت پنجره دو گنجشک و یک کلاغ را روی سیمهای برق دیدم، دو روز در ذهنم پروراندم و نوشتم. در توضیح اضافه کردم، البته داستان دیگری هست از گنجشکی که قصد داشت با دهانش آب بیاورد و آتش عظیمی را خاموش کند، اما این دو داستان خیلی با هم فرق دارند. داستان من این است:« گنجشک به معشوقه اش گفت:« روی تیربرق بنشین وگوش کن. میخواهم زیباترین آهنگ دنیا را با سیمهای برق برایت بنوازم!.»
گنجشک روی تیربرق نشست ومنتظر ماندتا بهترین آهنگی را که بخاطر او نواخته میشد را بشنود.
گنجشک عاشق دیوانه وار از روی سیمی به سیم دیگر میپرید و پا را روی تارهای سیم برق میکوبید تاصدای دلخواهش را تولیدکند. معشوقه با شور و هیجان او را تحسین وتشویق میکرد.
کلاغی شاهد ماجرا بود. به گنجشک هیجان زده گفت:« او دارد دروغ میگوید.تو را ساده گیر آورده، مگر با سیمهای برق میشود آهنگ نواخت که شادی میکنی؟».
گنجشک گفت:« خودم میدانم که نمیشود، من همت او را تحسین و ستایش میکنم، نه آهنگی را که مینوازد...!.»
کتاب ( من دیوانه نیستم) جبران خلیل جبران را میخواندم. رسیدم به صفحه ای که به مترسک میگوید:« تو باید از ایستادن در این مزرعۀ خاموش خسته شده باشی.»
مترسک در جواب میگوید:« در ترساندن لذتی عمیق و به یادماندنی است که هرگز از آن خسته نمیشوم.»
یاد داستان مترسک خودم افتادم که نوشته ام:« کلاغها سر به سر مترسک گذاشته بودند. یکی بر شانه هایش تُک می زد و کاهِ لباس های مندرس او را بیرون می آورد تا برای خودش آشیانه بسازد!.
کلاغ دیگری با خنده می گفت:« خجالت بکش مترسک! خودت را علاف مزرعه ای کردی که سنبل هایش از تشنگی نازا شده اند...!.»
مترسک کلاغ ها را دوست داشت تحمل میکرد. بالاخره طاقت اش طاق شد، رو به آسمان فریاد زد: خدایاااا! گندم زار را نمی بینی؟ حرف های کلاغها را نمی شنوی...؟ نکند کر شده ای...
باران شروع به باریدن کرد. سیل، مترسک را با خود می برد!. کلاغ ها پرهای خود را می کندند و بالای سر مترسک شیون می کردند.»
حالا فکر می کنم اگر یک نفر پیدا شود و بگوید از روی مترسک جبران خلیل جبران کپی کرده ای، چطور ثابت کنم نکرده ام؟ باور کردنی نیست! افکار جهانیان چقدر شبیه هم شده اند...!.
تشابه عجیبی میان نوشته های من و دیگران بوجودآمده. آیا میشود افکارجمع زیادی از نویسندگان یک محل، شهر یاجامعه ای تا این حد شبیه یکدیگر شده باشد؟
هفته پیش داستان (نتهای سیم برق)، که تازه نوشته بودم را برای جمعی میخواندم. دخترجوانی اصرار داشت آنرا به تازگی درجایی خوانده. گفتم امکان دارد. چون چند روز است آنرا در گروهای تلگرام، اینستاگرام، بلوگفا، فیس بوک گذاشته ام ممکن است در یکی از اینها خوانده باشی.
میگفت، نه جای دیگری خوانده ام. گفتم اگر طی همین دوسه روز خوانده باشی همین است که گفتم، اما اگر غیر از این باشد هیچ جای دیگر نخوانده ای، چون یک هفته پیش، از پشت پنجره دو گنجشک و یک کلاغ را روی سیمهای برق دیدم، دو روز در ذهنم پروراندم و نوشتم. در توضیح اضافه کردم، البته داستان دیگری هست از گنجشکی که قصد داشت با دهانش آب بیاورد و آتش عظیمی را خاموش کند، اما این دو داستان خیلی با هم فرق دارند. داستان من این است:« گنجشک به معشوقه اش گفت:« روی تیربرق بنشین وگوش کن. میخواهم زیباترین آهنگ دنیا را با سیمهای برق برایت بنوازم!.»
گنجشک روی تیربرق نشست ومنتظر ماندتا بهترین آهنگی را که بخاطر او نواخته میشد را بشنود.
گنجشک عاشق دیوانه وار از روی سیمی به سیم دیگر میپرید و پا را روی تارهای سیم برق میکوبید تاصدای دلخواهش را تولیدکند. معشوقه با شور و هیجان او را تحسین وتشویق میکرد.
کلاغی شاهد ماجرا بود. به گنجشک هیجان زده گفت:« او دارد دروغ میگوید.تو را ساده گیر آورده، مگر با سیمهای برق میشود آهنگ نواخت که شادی میکنی؟».
گنجشک گفت:« خودم میدانم که نمیشود، من همت او را تحسین و ستایش میکنم، نه آهنگی را که مینوازد...!.»
کتاب ( من دیوانه نیستم) جبران خلیل جبران را میخواندم. رسیدم به صفحه ای که به مترسک میگوید:« تو باید از ایستادن در این مزرعۀ خاموش خسته شده باشی.»
مترسک در جواب میگوید:« در ترساندن لذتی عمیق و به یادماندنی است که هرگز از آن خسته نمیشوم.»
یاد داستان مترسک خودم افتادم که نوشته ام:« کلاغها سر به سر مترسک گذاشته بودند. یکی بر شانه هایش تُک می زد و کاهِ لباس های مندرس او را بیرون می آورد تا برای خودش آشیانه بسازد!.
کلاغ دیگری با خنده می گفت:« خجالت بکش مترسک! خودت را علاف مزرعه ای کردی که سنبل هایش از تشنگی نازا شده اند...!.»
مترسک کلاغ ها را دوست داشت تحمل میکرد. بالاخره طاقت اش طاق شد، رو به آسمان فریاد زد: خدایاااا! گندم زار را نمی بینی؟ حرف های کلاغها را نمی شنوی...؟ نکند کر شده ای...
باران شروع به باریدن کرد. سیل، مترسک را با خود می برد!. کلاغ ها پرهای خود را می کندند و بالای سر مترسک شیون می کردند.»
حالا فکر می کنم اگر یک نفر پیدا شود و بگوید از روی مترسک جبران خلیل جبران کپی کرده ای، چطور ثابت کنم نکرده ام؟ باور کردنی نیست! افکار جهانیان چقدر شبیه هم شده اند...!.
برخلاف دیگران که دیوانگی خود را انکارمیکنند، به صراحت اعلام میکنم دیوانه ام!. دلایل به اندازه کافی برای ادعایم دارم.
در جوانی عاشق دختری شدم، پنج سال با او و لحظه های خاطرات او زندگی کردم.
بر خلاف خواسته برادر متعصب وغیورش که به خون من تشنه بود، به شدت رنج کشید و به پای من ماند و سوخت. دیوانگی کردم به بهانه ای واهی از خودم راندم، همۀ این سالها با یادش و خاطراتش سوختم.
خودم را می شناسم. روحی لطیف و حساس دارم، با اینحال دیوانگی کردم شغلی را انتخاب کردم که، با روحم سازگار نبود، سوختم، رنج کشیدم، اجازه دادم عمرم را تباه کند. درحالیکه می توانستم شغل دیگری انتخاب کنم...
... سیزدهمین دیوانگی ام این بود که، چند سال از بهترین دوران عمرم در نبرد با اوهام گذشت، باز در جستجوی نبردی اوهام انگیز بودم...
شک ندارم دیوانه ام.تعجب میکنم چرا دستگیرم نمیکنند تحویل دیوانه خانه ام بدهند...؟
برخلاف دیگران که دیوانگی خود را انکارمیکنند، به صراحت اعلام میکنم دیوانه ام!. دلایل به اندازه کافی برای ادعایم دارم.
در جوانی عاشق دختری شدم، پنج سال با او و لحظه های خاطرات او زندگی کردم.
بر خلاف خواسته برادر متعصب وغیورش که به خون من تشنه بود، به شدت رنج کشید و به پای من ماند و سوخت. دیوانگی کردم به بهانه ای واهی از خودم راندم، همۀ این سالها با یادش و خاطراتش سوختم.
خودم را می شناسم. روحی لطیف و حساس دارم، با اینحال دیوانگی کردم شغلی را انتخاب کردم که، با روحم سازگار نبود، سوختم، رنج کشیدم، اجازه دادم عمرم را تباه کند. درحالیکه می توانستم شغل دیگری انتخاب کنم...
... سیزدهمین دیوانگی ام این بود که، چند سال از بهترین دوران عمرم در نبرد با اوهام گذشت، باز در جستجوی نبردی اوهام انگیز بودم...
شک ندارم دیوانه ام.تعجب میکنم چرا دستگیرم نمیکنند تحویل دیوانه خانه ام بدهند...؟
عازم خواستگاری دختر دلخواه پسرشان بودند!. از درخارج می شدند چند صبر پشت سرهم آمد. با اعتقادی که به صبر داشتند، موکول کردند به یک شب دیگر. طبق قرار، خانواده دختر تا نیمه شب منتظر ماندند...!.
بالاخره زمان مناسبی دست داد مادر پسر زنگ زد و به مادر دختر گفت:« اگر اجازه بدید امشب مزاحمتون بشیم؟»
مادر دختر که متوجه قضیه نشده بود متواضعانه گفت:« اختیار دارید، چه اشکالی داره، مهمون حبیب خداست. خیلی خوشحال میشیم در خدمت تون باشیم.».
نزدیک غروب بود که با شیرینی و دسته گل از اتومبیل پیاده شدند. مهمانها دسته دسته وارد خانه می شدند. از یک زن و شوهر که تازه رسیده بودند پرسیدند:« امشب چه خبره اینجا؟».
مرد، به دسته گل و شیرینی که دست پسر بود نگاه کرد و با تعجب گفت:« تیپ شما چقدر شبیه آقا داماد شده...!. امشب عقد کنان دختر خانوادست..!.».
#عابدساوجی
اگرتصمیم گرفته برود التماس نکن، بگذار برود. اگر به التماس تو برگردد، دیگر نه عاشق است نه همراه، صدقه است.
منّت صدقه، آزار دهنده تر از داشتن آن است.
#عابدساوجی
شعرهایت را می خوانم ، تنها چیزی که مجازم بارها بخوانم کسی مانعم نشود.
خودت نمی دانی چقدر عطر افشان شده ای که بوی خوش رایحه ات، پرندگان رهگذر را هم مست می کند.
شور و شجاعت و جوانی تو را تحسین میکنم، رسوای این ماجرا من هستم. تو خامی و نا پخته، مرا نشانه می روند که چرا؟ دل بر شاعری عروسکی بستم که هنوز، بهار و پاییز سرش نمی شود، فقط شاعر ست...!.
...ما دعوا داریم حیدر
یادم می آید جوان ترکه بودیم و بالطّبع جاهل تر، اگر یکی از بچه های محل از یکی دیگر در محله ای دیگر درگیری یا دلخوری داشت، به حمایت از او، جمع می شدیم می رفتیم محل آنها و در جایی که خالی بود و خلوت، می شد مانور داد. جمعی و با صدای بلند به می گفتیم:( حیدر حیدری حیدر، ما دعوا داریم حیدر...!.)
بالاخره یک نفر از اهل محل حوصله اش سر می رفت می آمد بیرون و با ما درگیر می شد. بقیه محل تا آن لحظه خود داری کرده بودند، به حمایت از او وارد معرکه می شدند!.
از طرفین چند نفر دست و پا شکسته و سرو صورت خون آلود به جا می ماندند که با وساطت ریش سفیدی، مأمور کلانتری، ختم به خیر می شد. و یا آنقدر همدیگر را می زدیم و دیگران تماشا می کردند، رمقی باقی نمی ماند دست از کتک کاری می کشیدیم و برمی گشتیم محل. مثلا روی آنها را کم کرده بودیم...
تا حالا شده وسط کارهای زیادی که داشتید یاد یک نفر بیفتید و دلتان برایش تنگ شود آرزو کنید کاش پیشش بودید و باهاش حرف میزدید دلتنگی هاتون را فراموش میکردید؟
در این لحظه آن حالت به من دست داد یاد مهندس مهدي بازرگان افتادم!.
روز ۳۰ دی ۱۳۷۳ مهندس مهدی بازرگان، رییس دولت موقت انقلاب بعد از یک دوره بیماری، در جریان سفر درمانی در زوریخ سوئیس درگذشت.
سالهاست کلمه و جمله های زیبا را در ذهن یادداشت کرده ام تا امشب، بعد از سالها دوری، برایش ترانه کنم.
حال فصل برداشت رسیده، اما، همۀ کلمه ها مثل برگهای خشکیده درختان در پاییز، در نهایت زیبایی، یکی یکی از ذهن خسته ام جدا شده، دستخوش باد خزان شده اند...!.
تهران در خواب ناز
ساعت سه بامداد بیستم شهریور 1359، در حالی که تهران در خواب نازی فرو رفته بود، یک ستون از آمبولانس های خاکی رنگ نظامی، مانند مار بزرگی درخیابان های خلوت تهران خزیده و به سوی غرب کشور حرکت کردند.
یادت هست ؟ روزیکه داستان کلاغ ات را خواندم و نظر دادم ،عصبانی شدی ! به جای آنکه عذر بخواهم سماجت کردم، باز هم نوشتم . هردوی ما مانند قهرمانان بوکس می خواستیم سر دیگری را به رینگ بچسبانیم تا برایمان هورا بکشند. وقتی کلاهت از سرت افتاد، و موهایت پریشان شد..... !.مشتم را پایین آوردم، تا تو قهرمان شوی!. همان لحظه باختم که دل بر زلفت گره زدم!. چه کاری کردم.....! .
خانه ای برایت ساختم ، بیت بیت آن از شعر وغزل، هیچ وقت نیامدی. گلهای شمعدانی ام پژمردند ، قسمت نشد یک شاخه مهمانت کنم. جوان نبودم! عاشق که بودم...!. میدانستی هیچ کس به اندازه من دوستت ندارد ، این بار تو بودی که سماجت میکردی...........
گذشت وگذشت !، من شکسته تر شدم وتو بی پروا تر...، خبر از بازی روزگار که نداشتی...! باور نمیکردم که آمده باشی...!
.....کافی ست !. برای چه بنویسم ؟ وقتی تو شاعری وقصه گو ، نوشته های مرا ننوشته می خوانی...
#عابدساوجی
از دنیا توقع بیجایی داریم. می خواهیم معجزه ای بکند و دگرگون مان سازد بدون آنکه گردی بر شانه های مان نشسته باشد!.
بدون وقفه، فرصت ها را می کُشیم بدون آنکه به انهدام فکر کنیم. انهدام زمانی رخ می دهد که سقوط آغاز شده باشد. فرقی نمی کند از طبقه چندم باشد، مهم هنگام سقوط است که تصمیم بگیریم برگردیم یا تا انتهای سراشیبی پیش برویم.
گاهی به خطر کردنش می ارزد. در همین لحظه هاست که افراد قهرمان می شوند. شهدا، لحظه ها را در آغوش می گیرند تا دقایق معتبر شوند. همۀ قصه ها پایانی دارند، این بازیگران هستند که پایان قصه را متفاوت می کنند.
هدف
یک نفر با حالت تمسخر به نویسنده ای که تازه کتابش از زیر چاپ در آمده بود پرسید:« کتابی که اخیرا" چاپ کرده ای، کجای ادبیات این مملکت را اشغال کرده است؟ هدف از چاپ آن چه بوده؟»
نویسنده کتاب با اعتماد به نفس کامب در جواب گفته بود:« امروز خانمی به من گفت: (کتاب جدیدتان را در سجاده ام گذاشته ام و هر شب بعد از نماز یکی از مطالب آنرا می خوانم و دعایتان می کنم.)
با اطمینان به شما می گویم، من، با همین یک جلد به هدف خودم رسیده ام. 999جلد بقیه را اگر آتش بزنند! دیگر مهم نیست.»
قبلا به این موضوع اشاره کردیم که داستانی با یک مقدمۀ خوب، خبری با یک تیتر هیجان انگیز، یا جمله ای از یک نوشته شیوا، چنان شما را به سوی خود کشانده و مجذوب آن شده اید که به طور کل از محیط اطراف و کسانی که کنارشان بودید غافل، غرق مطالعه شده اید.